نوشته های من

 

قاصدک ها یک به یک خبر می آوردند... و شما در مزرعه ی چشمانم گلی از عشق کاشتید، برایم ... عشق جاری شد و به سوی تشنگی باغ پر گرفت... به قامت عشق قیام کردم، خواندمتان! و در التهاب دل خرداد متولد شدید... و من بوی عطر عتیق عاشقانه ها را چه خوب حس کردم... آمدنتان مبارک و حضور دریاییتان ماندگار.

شام در سکوتی کامل و فضایی نه چندان دوست داشتنی خورده شد. فقط گهگاهی ترمه و امیرسالار برای از بین بردن جو سنگین حاکم بر محیط، چند کلمه ای حرف زدند ولی وقتی با سکوت بقیه روبرو شدند، آنها هم از کار خود پشیمان شده و بی صدا به رد و بدل کردن نگاه های معنی دار بسنده کردند!

هیجان و پریشانی در تک تک اعمال و عکس العمل های اتابک طالبف به چشم می خورد. با آنکه بهار بیشتر از هر وقت دیگری عبوس و بداخلاق به نظر می رسید، نگاه سنگین و مشتاق پدرانه ی طالبف، لحظه ای او را ترک نکرد! هر چه دخترش را بیشتر تماشا می کرد، حریص تر می شد. با انکه به خوبی می دانست که تنها فرزندش بیش از هر کسی به خودش شباهت دارد ولی با نگاه کردن به او ناخودآگاه به یاد دختر خاله ی مرحومش و عشق داغی که در مدتی نه چندان بلند بین آنها بوجود آمده بود، می افتاد. بهار از نظر ظاهری شبیه به پدرش و از نظر رفتاری بدون شک کپی سالار خان والا بود ولی اتابک تمام اشتیاق و هیجانی که از داشتن مادر او لمس و تجربه کرده بود را در وجود ثمره ی عشق کوتاهشان حس می کرد و می دید.

زمان به سرعت سپری می شد ولی هدفی که ترمه و بقیه را به دور هم جمع کرده و به آن رستوران کشانده بود، خیلی دور از ذهن و دسترس به نظر می رسید. باید کاری می کردند تا دوباره آقای طالبف دست خالی و بی نتیجه از رستوران خارج نمی شد. به همین علت، ترمه بعد از اینکه زمزمه ای در گوش امیرسالار کرد، همراه او از جا برخاسته و همانطور که امیر دست علی مقدم را گرفته و با خودشان از میز دور می کرد، رو به بهار و پدرش گفت:

_ با اجازه ما می ریم دسر سفارش بدیم... گمونم تو این هوا بستنی خیلی می چسبه.

و بدون اینکه منتظر نشان دادن عکس العملی از جانب بهار باشند با شتاب و دستپاچگی از آنجا دور شدند... چاره ای به جز تنها ماندن بهار و طالف نبود. به انها باید فرصتی داده می شد تا بتوانند حرفهای نگفته و درد دل های کهنه را بگویند.

حسی بین بیزاری و خشم سراپای بهار را در خود می فشرد. مطمئن بود که اصلا و تحت هیچ شرایطی مایل به تنها ماندن و صحبت با مرد غریبه ای که به یکباره پیدا شده و خودش را پدر او معرفی کرده بود، نیست. ناخودآگاه از دست خانواده علی الخصوص همسرش ناراحت و عصبانی بود، چطور راضی به ازار و اذیت او، آنهم به این شکل و در شرایط ویژه ای که داشت شده بودند؟!

آقای طالبف شک نداشت که در فرصت بدست آمده، مکالمه ای یک طرفه خواهد داشت و با شناختی که در این مدت کوتاه از تنها دخترش بدست آورده بود، می دانست که بهار روی خوش به او نشان نخواهد داد پس به همین علت، بدون داشتن کوچکترین توقعی از توجه فرزندش و فقط به امید اینکه بتواند با حرفهایی صادقانه و از ته دل، خودش را از گناهی نکرده تبرئه کند، لب به سخن گشود.

_ خیلی کم سن و سال بودم که عاشق دختر خاله م شدم... "آیتن" از من بزرگتر بود و توی اون زمان و اون شهرستان کوچیک، دل بستن به همچین عشقی کمتر از ارتکاب جرم نبود! همه، حتی خود دختر خاله حرفهای منو جدی نگرفتن و بهم هشدار دادن که گرفتار یه هوس زودگذر و فانی شدم... هیچکس باور نمی کرد که من عاشق فردی بزرگتر از خودم شده باشم و چنین احساسی رو محال می دونستند! تنهایی توی چنین موقعیتی خیلی سخت بود و فقط خودم از دلم و اونچه تو ذهنم می گذشت خبر داشتم و به شدت عذاب می کشیدم... برای اینکه صداقتم رو نشون بدم، انقدر رو حرف خودم پافشاری کردم و تو گوش آیتن خوندم تا نظر مثبت اونو جلب کردم، حالا دیگه نصف بیشتر راهو رفته بودم و با عاشق کردن دختر خاله، فاصله ای تا وصال یار نداشتم. برای اینکه تو اون وضعیت، مشکل دیگه ای به مشکلاتمون اضافه نشه و بهانه ی جدیدی دست هیچکس خصوصا؛ پدر و مادر آیتن ندم، توی همون سن و سال با پشتیبانی مالی مادرم مشغول داد و ستد با کشور همسایه که در واقع زادگاه اجدادم بود، شدم... مدت زیادی طول نکشید که موفق به جمع کردن مقدار پولی که برای شروع یک زندگی، لازم و واجب بود شدم و با تکیه بر عشق دختر خاله، با عزمی راسخ و ثابت قدم، چندین و چند بار به خواستگاری آیتن رفتم و انقدر به این کارم ادامه دادم و این موضوع عشق و عاشقی رو با سر و صدای زیاد توی شهر کوچیکمون عنوان کردم که دیگه هیچ راه و جای مخالفتی برای خاله و شوهر خاله ی خدا بیامرز باقی نموند و من و آیتن با هم ازدواج کردیم! به حدی از زندگیم خوشحال و راضی بودم که تو آسمونا سیر می کردم و به آیتن می گفتم که پاشو به جای زمین روی چشمای من بذاره... من عاشقانه و از ته دل آیتن رو دوست داشتم و دلم می خواست که این موضوع رو به همه خصوصا به خودش ثابت کنم. از همون ابتدای زندگی مشترک با جدیت به کارم ادامه دادم تا بتونم زندگی آرومی برای همسرم فراهم کنم و متاسفانه در یکی از سفرهای تجاریم به خارج از کشور، گرفتار یک تصادف خیلی خیلی سنگین شدم و برای مدتها حافظه م رو از دست دادم! گمون می کنم دیگه خودت بتونی بقیه ی ماجرا رو حدس بزنی، وقتی بعد از زمانی طولانی سلامتیم رو بدست آوردم و به ایران برگشتم با کم محلی و بی احترامی و بی توجهی همه روبرو شده و به این جرم متهم شدم که مردی هوس باز و بی عاطفه هستم که تونستم تازه عروسم رو ترک کرده و تنها بذارم! خیلی طول کشید تا به همه ثابت کردم، اشتباه می کنند و من ناخواسته مجبور به جدایی و دوری شدم ولی بدبختانه دیگه خیلی دیر شده بود و وقتی فهمیدم مادرت منتظر من نمونده و با خواستگار متمول تهرانیش ازدواج کرده تا مرز جنون و دیوانگی پیش رفتم... دوست دارم باور کنی که من اون موقع هیچی از بارداری آیتن و وجود داشتن یه فرشته کوچولو نمی دونستم و باز هم دوست دارم بدونی که اگر از بودن فرزندم اطلاع داشتم، با اینکه اصلا در وضعیت مالی خوبی به سر نمی بردم با هر بدبختی که شده، پیداش می کردم و مسئولیت بزرگ کردن تنها ثمره ی عشقمو می پذیرفتم... من وقتی از حضور تو مطلع شدم که مادرت دیگه زنده نبود و من فهمیدم که سالار خان والا، شناسنامه ی تو رو به اسم پسر خودش گرفته و تو رسماً و اسماً یک "والا" بودی! توی این چندین و چند سال، همیشه برای دیدنت به تهرون اومدم... دورادور و با حسرتی وصف نشدنی نگاهت کردم و تا جایی که امکان داشت در موردت پرسیدم و اطلاعات جمع کردم... تا اینکه کم کم فهمیدم عاشق شدی و قصد عروس شدن داری. اونوقت بود که دیگه نتونستم تحمل ...

_ ببخشید حرفتون رو قطع می کنم ولی می تونم بدونم از چه کسی و چه جوری راجع به من خبر می گرفتین یا بقول خودتون اطلاعات جمع می کردین، اونم با این دقت و ریزبینی؟!

_ چرا می خوای یه همچین چیزی رو بدونی؟ مگه فرقی هم می کنه؟

_ بله... برای من فرق می کنه، می خوام بدونم اونکه از وجود شما اطلاع داشته و به من یا بهتر بگم به خانواده م هیچی نگفته و فقط از ما حرف زده، کی بوده؟

_ غلامعلی خان صراف زاده، شخصی بود که وقتی من برای اولین بار به تهران اومدم و سراغ شرکت والا رو گرفتم باهاش روبرو شدم و از اون به بعد همیشه باهاش در ارتباطی نسبتا نزدیک بودم.

_ این موضوعی که میفرمایید به چند سال قبل بر می گرده؟

_ خیلی وقت پیش... حدودا هفده، هیجده سال قبل.

با اینکه حرفها و اعترافات اتابک طالبف به اندازه ی کافی اعصاب متشنج بهار را پریشان می کرد و او را تحت تاثیر قرار می داد ولی اعتراف او راجع به غلامعلی خان و این خبر که یکی از نزدیک ترین افراد به پدر بزرگ و کسی که همه ی نوه ها او را عمو خطاب می کردن، حدود بیست سال جاسوسی زندگی شخصی و خانوادگی آنها را می کرده است، بهار را به مراتب عصبی تر و ناآرام تر می کرد. هر چند مدتها قبل عمه سولماز از غلامعلی خائن جدا شده و او سزای کارهای زشتش را در زندان پس می داد اما بهار به حدی ناراحت و خشمگین بود که می توانست شخصا بدترین عکس العمل ها را در قبال او نشان دهد.

_ من تمام حرفهای شما را خواسته یا ناخواسته شنیدم ولی نمی دونم یا بهتره بگم که نفهمیدم منظورتون از گفتن این حرفها یا اصرارتون برای این ملاقات چی بوده؟!

_ منظور یا هدف غیر قابل فهم یا سختی نداشتم که شما متوجه نشین! من همیشه آرزو داشتم و دلم خواسته که تنها فرزندم از وجود پدرش با خبر باشه و در این دوری ناخواسته من رو مقصر نشناسه... گمونم الان دیگه بدونی که اگر اون تصادف لعنتی توی یک کشور غریبه پیش نمیومد، من با عشق و علاقه ای باور نکردنی کنار خانواده م می موندم و با تمام وجود برای خوشبخت بودنشون تلاش می کردم و شاید هم الان مادر جوونمرگت زنده و سلامت بود!... به هر حال، من می خوام که دیگه از من متنفر نباشی و منو مقصر ندونی.

_ من هم امیدوارم که با این حرفم شما رو نرنجونم و شما بتونید با یه منطق صحیح منو بفهمید که نه الان و نه هیچوقت دیگه نمی تونم شما رو به عنوان پدرم قبول کنم و بپذیرم... پدر من و صمیمی ترین شخص توی زندگیم، سالار خان والاست که حتی حاضرم به خاطر ایشون جونم رو فدا کنم... بنابراین فکر نمی کنم با این ملاقات یا حرفهایی که شما زدید، چیزی تغییر کرده باشه.

_ یعنی شما همچنان از من متنفرید؟!

_ راستشو بخواین نه... حس خاصی نسبت به شما تو وجود خودم نمی بینم. شاید همون احساسی که الان به مدیر این رستوران یا آقایی که روی صندلی پشتی نشسته دارم، نسبت به شما هم حس می کنم.

_ فعلا تا همین حد هم برای من کافیه! همینکه از من متنفر نباشی خوبه، من نوقع زیادی ازت ندارم عزیزم.

 

چند وقتی بود که رویا عصای کمکی زیر بغل را هم کنار گذاشته و مثل مردم عادی برای راه رفتن هیچ مشکلی نداشت ولی هنوز از نظر روحی و روانی نتوانسته بود با شرایط جدید انس گرفته و کنار بیاید. گاهی سراسیمه از خواب می پرید و از ترس اینکه بهبودش را در خواب و رویا دیده باشد با هول و هراسی وصف نشدنی از روی تخت بلند می شد و تا چند قدمی راه نمی رفت، آرام نمی گرفت... بهبود کامل او و بازگشت به روزهای سلامتی حقیقت داشت و او دیگر می توانست شبیه به میلیونها زن دیگر به زندگی عادی خودش ادامه دهد... برگشتن به زندگی معمول و از آن مهمتر به  اجتماع و دنیای کار، آرزویی بود که تا چند ماه قبل، غیر ممکن و دست نیافتنی به نظر می رسید ولی به خواست خدا و به لطف امیرسالار او توانسته بود که سد بزرگ عجز و ناتوانی را شکسته و دوباره احساس زنده بودن کند... تا به آن لحظه نتوانسته بود در قبال لطفی که پدر فرزندش به او کرده، عکس العملی نشان داده یا حتی ان طور که مناسب و شایسته بود، قدردانی کند. در واقع امیر سالار به حدی درگیر مشکلات شخصی و خانوادگی اش بود که در طی روزهای گذشته حتی برای دیدن پسرش هم اقدام نکرده و به نوعی از رویا و امیر کوچولو بی خبر مانده بود و حالا بعد از سامان گرفتن همه چیز، وقت آن رسیده بود که رویا برای دیدن او و رساندن مراتب تشکرش اقدام کند. به همین علت در یک عصر گرم آخر تابستان با امیرسالار تماس گرفت و برای یک ملاقات از او وقت خواست.

_ سلام امیر جان، روز خوش... راستشو بگو، من اگه زنگ نزنم تو دلت واسه پسرتم تنگ نمی شه؟!

_ سلام از منه... به خدا شرمنده م و بهت حق می دم ولی می دونی که یه مدت چقدر سرم شلوغ بود و گرفتاری داشتم... هزاران هزار بار بابت اینکه توی اون دوره منو یادت بود و گاهی زنگ می زدی و اجازه می دادی صدای پسرمو بشنوم و کمی اروم بشم، ازت ممنونم.

_ حالا که خدا رو شکر مشکلات برطرف شدن، درست نمی گم؟

_ آره اگه خدا بخواد... اتفاقا دیروز تو فکرتون بودم و می خواستم باهات تماس بگیرم و یه فرصتی برای دیدن امیر کوچولوم بخوام... دلم خیلی براش تنگ شده.

_ هر موقع که دلت خواست و وقت داشتی قدم به چشم ما بذار... راستشو بخوای، منم خیلی دلم می خواست که توی این مدت ببینمت و یه تشکر درست و حسابی ازت کنم... الان مدتیه که دیگه حتی از عصا هم استفاده نمی کنم و به راحتی راه می رم... باورت می شه امیر سالار؟! چرا ساکتی؟ الو الو، هستی؟

_ اره هستم ولی انقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم به خدا! خیلی بهت تبریک می گم و بیش از حدی که تصور کنی برات خوشحالم.

_ ممنون ولی من خوب یادمه که تو باعث و بانی این تغییر مهم و اساسی شدی، هم از نظر مادی و هم از نظر روحی روانی... اگه اصرار تو و اطمینان دادنات نبود، من هرگز راضی به یه جراحی جدید نمی شدم، یه دنیا مرسی امیر سالار... از خدا می خوام که همیشه با آرامش و شادی زندگی کنی ولی همین جا بهت قول می دم که توی یه شرایط حساس که به کمک احتیاج داری، این لطف بزرگی که در حق من کردی رو جبران کنم... قول میدم، یه قول کاملا زنانه.

_ این چه حرفیه می زنی؟! من کاری نکردم که... در واقع یه جورایی خرابکاری خودمو درست کردم، نه؟

_ اصلا دوس ندارم اینجوری حرف بزنی... به جای این حرفا بگو کی می تونیم همدیگه رو ببینیم؟ این آقا پسرت مدام سراغ بابای خوش تیپشو از من می گیره.

_ خیلی زود... شاید فردا بعد از ظهر. از نظر تو که ایرادی نداره؟

_ نه چه ایرادی؟ خیلی هم خوبه... فقط اگه برای تو مشکلی نیست و خانومت ناراحت نمی شه، برای تشکر حضوری، می خوام شام به یه رستوران دعوتت کنم... باشه؟

_ خیلی ممنون رویا جون... حتما تا فردا شب خبرشو بهت می دم.

_ من منتظرم... اگه مانعی نبود، فردا ساعت هشت شب، تو همون رستوران قدیمی و همیشگی همدیگه رو می بینیم.   

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩| ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

 

دیبا از دیدن مجدد بهادر کاملا شوکه و هیجان زده به نظر می رسید... بار قبل با خودش به این نتیجه رسیده بود که بهادر برای همیشه از او زده شده و رفته است ولی در کمال ناباوری و یا شاید هم خوشحالی او را همراه یک خانوم در ماشین آخرین مدلش می دید که برای رساندن او اصرار داشتند!

_ به به! آقا کوچولو رفته با بزرگترش برگشته؟ آبجی خانومته؟ بهش نمیاد که ننه ت باشه.

_ سلام... من زن برادر بهادرم. میشه سوار ماشین بشین؟ می خوام چند کلمه باهاتون حرف بزنم.

_ من حرفی با شوما ندارم... به این آقاهه هم چند بار به زبون خوش و ناخوش گفتم که مزاحم من نشه ولی مثل اینکه حالیش نیست و حرف حساب سرش نمی شه!

_ لطفا سوار شین... فکر کنید تاکسی گرفتید. خیلی مزاحمتون نمی شیم... هر جا می خواین برین، می رسونیمتون.

_ من غلط کنم، تاکسی به این گرون قیمتی سوار شم... من و چه به این گنده پریدنا!

ترمه که اصرار لفظی و زبانی را بی نتیجه دید از ماشین پیاده شد، در عقب را باز کرد و رو به دیبا گفت:

_ سوار شین خانوم... تا توجه همه رو جلب نکردین، بفرمایید لطفا... من که گفتم خیلی وقتتون رو نمی گیریم.

دیبا همانطور که با تعجب به ترمه خیره شده بود به آرامی سوار ماشین بهادر شد! دقایقی بهادر در سکوت رانندگی کرد تا اینکه دیبا طاقت نیاورد و گفت:

_ ببین خانوم خانوما، من کار و بدبختی دارم... مثل شوماها پول رو هم نچیدم و بی کار نیستم، پس هر چی می خوای بگی زودتر بگو و برو.

_ ببین دیبا خانوم، از اونجایی که اصلا دلم نمی خواد زیادی حرفو کش بدم و وقتتو بگیرم، بدون هیچ مقدمه چینی می رم سراغ اصل مطلب و می گم که این بهادر خان گل ما خیلی دوستت داره و تصمیم نداره که به این راحتیا ازت بگذره یا فراموشت کنه.

_ بهادر خان شوما غلط کرده... مگه دنیا رو دل این آقا زاده وول می خوره که...

_ اینکه نشد جواب عزیز من! یعنی با این طرز برخورد و حرف زدن، می خوای بگی که شما هیچ احساسی به بهادر نداری و علاقه ی اون اصلا برات مهم نیست؟ منو ببخش که نمی تونم این حرفو بپذیرم.

_ من اصلا نمی فهمم که شوما چی می گین خانوم و معنی این حرفا چیه... به ما از اون موقع که یادمونه گفتن که به پسر جماعت رو، مو ندیم و ازشون دوری کنیم.

_ می شه بدونم کی اینا رو به شما یاد داده؟

_ معلومه خب، داداشام.

_ و خودشون هم به این عقیده که باید از جنس مخالف فراری بود، پابند بودن؟

_ نمی دونم منظورت چیه ولی هیچ کدومشون هنوز زن نگرفتن و نمی خوانم که بگیرن.

_ و به نظر شما این طبیعیه؟!! در قیاس با مردم عادی اطرافت، این یه روش متداول و عادیه عزیزم؟... ساکتی دیبا جون!

_ چی باهاس بگم؟

_ ببین عزیز من، من امروز نیومدم اینجا که از تو جواب مثبت بگیرم یا مجبورت کنم کاری که که بهش عقیده نداری یا اصلا دوست نداری انجام بدی... من فقط اومدم تا با زبون یه هم جنس خودت بهت اطمینان بدم که بهادر با وجود یه دنیا اختلاف، واقعا دوستت داره و به خاطر این عشق و علاقه باید مشکلات خیلی زیادی رو پشت سر بذاره... پس تو هم سر فرصت فکراتو بکن و تصمیمت رو بگیر و جواب بده... ما چند روز دیگه میایم که نظر نهایی تو رو بپرسیم.

_ ولی خانوم ما با هم خیلی فرق داریم...

_ می دونم عزیزم... همیشه همین فرق و فاصله ها وجود داشتن... وقتی من فهمیدم که برادر بهادر از من خواستگاری کرده، کم مونده بود که از تعجب و ذوق سکته کنم ولی الان زنشم و منتظر یه بچه م!

وقتی دیبا با چهره ای نسبتا آرام و متفکر، در حالی که زیر چشمی بهادر را نگاه می کرد از ماشین پیاده شد، ترمه شک نداشت که در اینده ای بسیار نزدیک، جواب مثبت او را خواهد شنید.

_خب... حالا بی تعارف و رودربایستی، نظر واقعیتو بهم بگو ترمه.

_ راستشو بخوای نمی دونم چی بگم ولی شک ندارم که راه خیلی خیلی سختی رو در پیش داری.

_ منظورت اینه که دیبا بازم جواب منفی می ده؟

_ نه... حرفم به بهارو پدربزرگ برمی گرده. می دونی بهادر، درسته دیبا از نظر ظاهری خیلی خوشگل و جذابه ولی از جهات دیگه هیچ همخونی با تو و خانواده ت نداره... تو رو خدا از من نرنجی ها ولی دختری با شرایط دیبا، مورد توجه خانواده هایی به مراتب ساده تر و بی تکلف تر از خانواده ی والا هم قرار نمی گیره چه برسه به خانواده ی تو... همونطور که به دیبا گفتم به تو هم دوباره ناکید می کنم که خوب فکراتو بکن.

_ این حرفا یعنی چی ترمه؟ یعنی اینکه پشت منی یا تو هم خودتو کنار می کشی؟

_ معلومه که پشتتم. اگه غیر از این بود، الان اینجا چکار می کردم؟

_ یه دنیا ممنون، قول می دم جبران کنم... به نظر تو به بهار بگم؟

_ در اینکه باید با بهار حرف بزنی و این مسئله رو باهاش مطرح کنی، هیچ شکی نیست ولی به نظر من الان یه کم زوده. صبر کن جواب دیبا رو بشنویم، بعد دست بکار شو... با اینکه امروز عصر قراره که بهارو ببینم ولی گمون می کنم برای گفتن این موضوع بازم باید صبر کنیم.

_ اتفاق خاصی افتاده یا یه قرار زنونه ی ساده س؟

_ قول انجام یه کاری رو به شوهرش دادم که امروز غروب برای انجام دادن اون کار، بهارو به یه رستوران دعوت کردم.

_ می شه منم بدونم موضوع چیه؟

_ به زودی می فهمی... همه می فهمن.

 

اضطراب علی مقدم تا حد مرگ آزار دهنده بود! بی وقفه و ناخودآگاه پاهایش را به هر طرف تکان می داد و نگاه نگرانش آرام و قرار نداشت. همسر باردارش ماه های بسیار سخت حاملگی را پشت سر می گذاشت و به حدی ضعیف و ناتوان بود که خیلی از روزها را با تزریق سرم شب می کرد به همین علت علی دلش نمی خواست که به هیچ وجه، وضعیت مشکل و توانفرسای او را سخت تر کند اما مسئله ی "اتابک طالبف" موضوعی نبود که بیش از این امکان نادیده گرفتنش باشد. ماه ها بود که اتابک به تهران آمده و انتظار در آغوش کشیدن تنها دخترش او را تا مرز دیوانگی پیش برده و بی طاقت کرده بود. شاید بهار یا هر شخص سوم دیگری او را مقصر یا به نوعی یک انسان بی توجه و بی مسئولیت تصور می کرد ولی خودش خوب می دانست که دور ماندن از بهار و مادر او کاملا غیر عمد بوده و بیشتر از هر کس دیگری، خودش را عذاب داده و اذیت کرده بود... دوست داشت و یا بهتر است بگوییم که آرزو داشت مدتها به تنهایی کنار دخترش بنشیند و همه چیز را به وضوح و بدون باقی ماندن کوچکترین نقطه ی ابهام یا تاریکی، برای او گفته و از اول تا به آخر تعریف کند.

چهره ی رنگ پریده و چشمان به گودی نشسته ی بهار، نشانگر حال آشفته ی او بود... وقتی ترمه به همراه امیرسالار و علی مقدم وارد رستوران شد، بیش از پانزده دقیقه بود که دختر عموی خسته و بی حوصله انتظار آنها را می کشید.

_ وای، معلومه شماها کجایین؟!! این همه وقت منو بین انواع و اقسام بوهای مختلفی که اینجا میاد منتظر گذاشتین. نمی دونید چقدر جلوی خودمو گرفتم که بلند نشم و از اینجا فرار نکنم... خوبی ترمه جان؟ از تو بابت هوس شام امشب اونم توی یه رستوران در عجبم! تو که خودت وضعیتی مشابه من داری، چرا به حرف این دو تا شکمو گوش دادی؟

_ خوبم عزیزم... قربونت برم، نمی شه که مدام یا تو خونه موند یا سر کار بود. درسته که تو بهار خانوم والای پر کارو خستگی ناپذیری ولی گاهی استراحت و تفریحم لازمه دیگه... نه؟

_ اتفاقا دیشب به بدری جون می گفتم که خدا کنه این ماه ها زودتر بگذره و این بچه بدنیا بیاد بلکه من بتونم مثل قبل، یه کم استراحت کنم ولی بدری جون با تعجب نگام کردن و گفتن که بعد از به دنیا اومدنش، باید برای مدتهای طولانی با استراحت و آرامش خداحافظی کنم... حسابی تو دلمو خالی کردن و ترسوندنم. باورت می شه ترمه، هنوز نمی تونم بپذیرم که دارم مادر می شم!

_ ولی این یه حقیقته که نمی تونیم ازش فرار کنیم... راستشو بخوای با اینکه می دونم مسئولیت خیلی سختی رو پذیرفتم، خوشحال و ذوق زده م... اگه پدر مادرای ما هم می خواستن از پذیرش این مسئولیت بترسن و شونه خالی کنن که الان خیلی از ماها نبودیم... بیخود نیست که خدای بزرگ و مهربون تا این حد برای پدر و مادر ارزش قائل شدن و همه ی ما تا زنده ایم خودمون رو مدیون اونها می دونیم.

_ امروز حرفای فلسفی می زنی ترمه! چی شده؟

_ چیزی نشده فدات شم... بعضی روزا خیلی هوای صفیه ننه به سرم می زنه و دلم می خواد کنارش باشم... امروزم از همون روزا بود. ای کاش من هم مثل بیشتر مردم دنیا کنار پدر و مادرم بزرگ شده بودم.

_ کاملا می فهمم چی می گی عزیزم... درسته پدربزرگ و بقیه ی اعضای خانواده خصوصا بهادر، همیشه کنار من و پشت من بودن ولی من هم خیلی وقتا دوس داشتم و دلم خواسته که حضور پدر و مادرمو کنار خودم حس کنم... گمان نمی کنم بودنشون با هیچ چیزی در این دنیا قابل قیاس باشه.

بهار از حضور صمیمی پدر و مادر صحبت می کرد و چشمانش به اشک نشسته بود که اتابک طالبف وارد رستوران شد و مستقیما به سمت میز کنار پنجره یعنی میزی که توسط خودش رزرو شده بود، رفت... قبل از هر کسی ترمه متوجه حضور او شد و با اشاره به امیرسالار به نشانه ی احترام از جابرخاست... با بلند شدن ترمه و امیرسالار، توجه علی مقدم هم به سمت پدر زنش جلب شد و در حالی که اضطراب توام با ترس به راحتی در چهر اش خوانده می شد به آرامی دست همسرش را فشرد و با صدایی آرام و لرزان به او که پشت به در ورودی نشسته و با نگاهی متعجب به ترمه و امیر خیره شده بود، گفت:

_ عزیزم، ازت خواهش می کنم آروم باشی... پدرت اینجاس و بعد از کلی صبر، با یه دنیا اشتیاق و تمنا می خواد تو رو ببینه. جون علی اجازه بده حرفاشو بهت بزنه.

در حالی که اتابک طالبف به میز مورد نظرش رسیده و مشغول دست دادن با امیرسالار و دامادش بود، رنگ پریده ی چهره ی بهار کاملا برگشته و از فرط خشم و عصبانیت، سرخ و برافروخته بود... جملات و حرفهای آنروز ترمه، معنی و رنگ و بوی تازه ای برایش پیدا کرده بودند. کم کم متوجه می شد که خانواده و نزدیکانش او را با نقشه ی قبلی به رستوران آورده اند... نمی دانست که چه عکس العملی نشان دهد! دلش می خواست که سریع و بی وقفه، رستوران و آن محیط و جو سنگین را ترک کرده تا بتواند به راحتی نفس بکشد ولی احترامی که برای خانواده اش قائل بود و قسم همسرش، مانع از انجام این کار شد پس همانطور که کاملا عصبی بود و خون خونش را می خورد، سر جایش نشست و بدون این که کوچکترین نگاهی به جناب طالبف کند، سرش را پایین انداخت و به ظاهر، بود و نبود او را ندیده گرفت.

_ من به خودم این اجازه رو نمی دم که بشینم، مگه اینکه بهار خانوم راضی باشن... این اجازه رو به من می دین؟

این جملات با صدایی آرام و لحنی لهجه دار و کشیده در حالی که تمنا و خواهش از آن می بارید، توسط پدر بهار عنوان شد. او در حالیکه کمی خم شده و با لذت خاصی دخترش را نگاه می کرد از او کسب اجازه کرد تا بتواند کنار او بنشیند... شباهت پدر و دختر به هم، مثال زدنی و باور نکردنی بود!

_ شما مهمون من نیستید که از من اجازه می گیرید... بهتره با کسانی که دعوتتون کردن کنار بیاین... من اگر تو خوابم می دیدم که شما اینجایین، تا آخر عمرم از جلوی این رستوران هم رد نمی شدم!

_ کاملا اشتباه می کنی دخترم... هیچکس منو دعوت نکرده، بلکه من این افتخارو داشتم که میزبان شما باشم و جسارت کردم و وقت خانواده رو گرفتم.

_ به من نگید "دخترم"... واقعا برام جای تعجب داره، در حالی که سایه ی پدرم با صلابت و ابهت بی نظیر خودش روی سرمه، شما چطور به خودتون اجازه می دین که منو با این لفظ صدا کنید؟ من دختر شما نیستم و گمونم قبلا هم این حرفو به شما زدم که پدر من کسی نیست، مگر سالار خان والا.

_ خدا حفظشون کنه. من تا روزی که زنده م، خودمو مدیون ایشون می دونم و مطمئنم که هیچ وقت نمی تونم دینمو نسبت به ایشون ادا کنم ولی...

_ دیگه ولی نداره آقا... بچه ها من اصلا گرسنه نیستم و حالم خوش نیست. اگه موافقین بهتره زودتر بریم.

بهار جمله ی تحکم آمیزش را به پایان رساند و در حالی که هنوز آقای طالبف سرپا ایستاده بود، از جایش بلند شد و طوری وانمود کرد که منتظر بقیه ی اعضای خانواده اش است... ترمه که اصلا از روند جلسه ی معارفه ی پدر و دختر راضی نبود، دست امیر را از زیر میز فشرد و با اشاره از او خواست که کاری کند تا بهار از رفتن پشیمان شود... کار سختی بود، بهار را همگی می شناختند و می دانستند که رام کردن دختر سرکش و مغروری مثل او کار بسیار مشکلی است ولی چاره ای نبود. نگاه ملتمس اتابک طالبف از همه ی آنها می خواست که دخترش را راضی به ماندن کنند.

_ بهار، خواهش می کنم بشین... ماها خسته و گرسنه ایم عزیزم... وضعیت ترمه رو هم که تو بهتر از من می فهمی، درست نیست که همین طوری بریم خونه. لطفا به خاطر ما هم که شده بمون... باشه؟ آقای طالبف، شما هم لطفا بشینید. همونطور که خودتون گفتید، شما میزبانید و تا شما نشینید ما هم نمی تونیم راحت باشیم... پس همگی لطفا آروم باشین و کوتاه بیاین و اجازه بدین که یک شام خوب و یه شب آرومو کنار هم داشته باشیم.

بهار با اکراه و از سرناچاری در حالی که نارضایتی از نگاه بیحالش می بارید، سر جایش نشست و همه چیز را به دست زمان و قسمت سپرد.     

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی