نوشته های من

 

 

همهمه و شلوغی دادگاه از یک طرف، اضطراب و هیجان جمع شده ی چهل روزه و حال و هوای سخت و غیر قابل تحمل ماه سوم بارداری از طرف دیگر، ترمه را خسته تر و حساس تر از همیشه نشان می داد. چقدر دلش می خواست این چند ساعت با سرعت برق و باد می گذشت و دوباره مجبور نبود که جریان سفر به امارات، زخمی شدن آیدین و در نهایت مرگ او را در کنار و همراه شهود جدید مرور کند. اتفاقات تلخی که بدون شک تا پایان عمر ترمه از ذهن و خاطر او پاک نمی شدند.

طی مدتی که حبیب خان با ته لهجه ی عربی خود از اولین ملاقات آیدین تا تماس های تلفنی او از ویلا می گفت، رنگ و روی ترمه پریده و مهتابی به نظر می رسید و تمام بدنش می لرزید. وقتی می شنید، هنگامی که در هتل خبر باردار شدنش را از سایه شنیده و به بهانه ی خستگی سفر به اتاقش رفته است و گمان می کرده که آیدین هم برای آماده شدن جهت شرکت در شوی لباسشان به استراحت پرداخته است ولی او برای به ثمر رساندن نقشه های پلیدش، نیمه شب از هتل خارج شده و به سراغ حبیب خان رفته بود تا با گفتن دروغهایی عجیب و وحشتناک زمینه ی شکنجه دادن او را فراهم کند، تا مغز استخوانش تیر می کشید و دلش می خواست از ته دل فریاد زده و بگرید... چطور توانسته بود مدت مدیدی فریب یک دیوانه ی خطرناک را خورده و به او اعتماد کند؟!

حرفهای راننده ی حبیب خان که با توضیح ریزترین جزئیات و کوچکترین مکالمه ی رد و بدل شده بین ترمه و آیدین تعجب بیش از حد ترمه را برانگیخته بود، او را بیشتر از هر وقت دیگری به گذشته ای نه چندان دوربرد. زمانی که او با سادگی و در واقع حماقت بی اندازه ی خودش تمام دروغ های کوچک و بزرگ یک روانی مغرض را پذیرفته و چه راحت زندگی و آبرویش را به خطر انداخته بود!

توضیحات و شهادت شهود ساکن امارات، فضا و جو دادگاه را بطور کل به نفع ترمه تغییر داد و همین موضوع باعث شد که خانواده ی مقتول آرام ننشسته و اعتراض کنند... صدای رسای تولایی بزرگ در جای جای دادگاه پیچیده و  به خوبی شنیده می شد.

_ تموم این حرف و حدیثا، کلک و حقه بازیه... راستشو بگین چقدر از سالار خان بزرگ گرفتین تا حاضر شدین اینطور بی مهابا دروغ بگین و به خودتون و وجدانتون اجازه بدین که خون یک جوون بی گناه رو پایمال کنید؟! من اصلا نمی فهمم که شماها چی می گین! از این همه ضد و نقیض هم در تعجبم! اگه همینطور که امیر خان و زن قاتلش در جلسه ی قبلی دادگاه، اصرار به اثبات دیوانگی و جنون پسر من داشتند و بچه ی معصوم من یک روانی بوده، پس چطور می تونسته نقشه هایی تا این حد دقیق و حساب شده کشیده باشه؟! و اگر یک جوون سالم و معقول بوده پس چطور امکان داره که با اون شکل و فرم مسخره ای که اون زن گناهکار عنوان می کنه، قصد آزار دادن کسی رو داشته باشه؟! در عجبم که چطور دادگاه و مسئولین امر متوجه این نقشه ی کثیف و همدستی یک خانواده برای از میون برداشتن پسر من نمی شن؟!

حرف های تند، کنایه وار و مغرضانه ی تولایی پدر به حدی محکم و تاثیر گذار بیان شد که وکیل مدافع ترمه چاره ای به جز احضار " ندا مصطفوی " همسر سابق آیدین را نداشت... به همین علت با اجازه از قاضی دادگاه، ندا با دنیایی از انگیزه به جایگاه شهود خوانده شد.

ندا مصطفوی حرف زد... حرف دل، همراه با باران اشک... اشک زنی دردمند و مادری دلتنگ. او از بیماری روانی ایدین تولایی گفت و هر چند که پدر مقتول ساکت ننشست و بارها با نفرت تمام حرفهای عروس سابقش را با داد و فریادی اعتراض آمیزش قطع کرد، ندا ساکت نشد و مصمم از جلسات درمانی بی نتیجه ی آیدین و داروهای بی حد و اندازه ولی بی ثمری که او در طول سال های زندگی مشترکشان استفاده کرده بود، گفت و در نهایت نسخه های متعددی که خانم مصطفوی در اختیار وکیل ترمه قرار داده بود، تسلیم قاضی دادگاه شد.

تمام شواهد به نفع ترمه و بر علیه آیدین بود... وکیل ترمه بدون ذره ای تردید، شک نداشت که موکلش تبرئه خواهد شد و سعی در انتقال این اطمینان به ترمه و امیر سالار داشت. با اینکه ترمه با شنیدن حرفهای وکیلش تا حد بسیار زیادی امیدوار شده بود اما با شنیدن رای نهایی دادگاه و خبر تبرئه شدنش، نتوانست خودش را کنترل کرده و از خوش حالی ضعف کرد!

 

هوای گرم تابستان، آسمان آبی بدون لکه ای از ابر، آفتاب طلایی، نغمه ی دل انگیز پرندگان و حتی ترافیک خیابان های شلوغ تهران برای ترمه رنگ و بویی دیگر داشت. با اینکه سوار بر ماشین همسرش و در کنار او نشسته بود هنوز باور اینکه مثل تمامی افراد آزاد اطرافش قادر به انجام هر کار دلخواه و یا رفتن به هر مکانی ست، برایش سخت و رویایی بود! هر لحظه بیشتر از قبل دست گرم و مهربان امیرسالار را می فشرد تا از حضور او در کنارش مطمئن شود. چقدر دلش تنگ خانه، باغ و اتاق خودشان بود... در کمال ناباوری بعد از سه ماه احساس گرسنگی می کرد و تا زمانی که بعد از خوردن ناهاری مفصل در کنار یک جمع گرم و صمیمی خانوادگی، مجبور به بالا آوردن تمام محتویات معده اش شد، مشکل ویار ماه های اول بارداری را از خاطر برده بود! داخل دستشویی با حالت تهوع شدید دست و پنجه نرم می کرد ولی از ته دل خوش حال بود و می خندید! تصور پروراندن فرزند امیرسالار در بطن خودش، آن هم در آرامش کامل و بدون آنکه غصه ی بزرگ شدن و آینده ی او را داشته باشد، بیش از حد ظرفیت او مهیج، خواستنی و مطلوب بود.

اولین شب آزادی از هر روز آفتابی دل انگیزتر بود. گویا اصلا قصد خوابیدن نداشت، دوست داشت که تا همیشه کنار همسرش دراز بکشد و با او حرف بزند... توجه بیش از حد امیرسالار، برایش خوشایند و دلچسب بود. وقتی با امیر راجع به فرزندی که در شکم داشت حرف می زد، دلش از فرط شوق مالش می رفت، عجب حس قشنگی بود! حرف زدن از یک دلخواه و مطلوب مشترک با عزیزیترین شخص زندگیت.

_ امیر؟

_ جان امیر.

_ اگه یه چیزی بپرسم، راستشو می گی؟ یعنی حرف دلتو بهم می زنی؟

_ شک نکن عسلم.

_ دوست داری بچه مون چی باشه؟ پسر یا دختر؟

_ دیوونه شدی؟ مگه فرق داره؟

_ ولی تو قول دادی که حرف دلتو بگی... راستشو بگو، دلت می خواد امیر کوچولو برادر داشته باشه یا خواهر؟

_ هر چی که خدا بخواد.

_ تو چی می خوای؟ به ته ته دلت نگاه کن، بعد جواب بده.

_ سوالای سخت سخت می پرسیا!  خب راستشو بخوای، وقتی به ته دلم نگاه می کنم، دخملی رو ترجیح می دم.

_ آخ جون! منم همین طور... دلم می خواد یه دختر داشته باشم شکل تو ولی اسم مامان خدابیامرزمو روش بذارم.

_ چرا شکل من؟ امیر کوچولو شکل من شده کافیه... دخترمون باید شکل مامان خوشگلش بشه تا با یه نگاه چشمای خوشگلش تموم دنیا رو به هم بریزه.

_ بهش نگو "دخترمون"... صداش کن "تبسم"... اسمشو می ذاریم تبسم، به این امید که لباش همیشه با قشنگترین تبسم تزئین شده باشه.

 

همه ی اعضای خانواده ی والا از برگشتن ترمه و آزادی او خوشحال و شکر گزار بودند. مشکلات اخیر ترمه و غیبت طولانی مدت او باعث شده بود که خصوصیات اخلاقی خوب و منحصر بفردش بیشتر از همیشه به چشم آمده و جای خالی او همه را آزار داده بود... ترمه هم از حضور بین خانواده ی عزیزش ذوق زده بود، علاوه بر دلتنگی، انقدر ترس از رفتن و نماندن در بین آنها آزارش داده بود که نمی دانست چگونه شاکر داشتن آنها و زندگی در کنارشان باشد... دلش می خواست از ته دل و اعماق وجود به بهادر کمک کرده و برای رسیدن او به دیبای مورد علاقه اش از انجام هیچ کاری کوتاهی نکند... دوست داشت با نهایت توان و سیاست زنانه برای آرام و رام کردن بهار قدم بردارد تا علی مقدم از طرفی نگران پدر زن پریشان و مضطربش نباشد و از طرف دیگر برای دلخوری احتمالی همسر باردارش دلشوره نداشته باشد.

 

باز هم بهادر تجربه ی نشستن داخل ماشین و انتظار کشیدن را تکرار می کرد ولی اینبار تنها نبود و همسر مهربان و دوست داشتنی پسر عمو او را همراهی می کرد.

_ به خدا بهادر اصلا معنی این کارتو نمی فهمم! چرا باید به این شکل عجیب منتظر دیدن خانوم مورد نظر و علاقه ت باشیم؟ اگه اومدیم اینجا که حرف دلتو بهش بزنیم، راه درستی رو انتخاب نکردیم... اگه تو بخوای من میتونم برم زنگ خونه شونو بزنم و حتی اگه با خانواده ش روبرو شدم خودمو به عنوان یکی از دوستاش معرفی کنمو بخوام که بیاد جلو در، بعدشم... برم؟

_ نه ترمه جون... می دونم وقتتو گرفتم و با شرایط خاصی که داری اذیتت کردم ولی یه کم دیگه صبر کن اگه نیومد بیرون، برمی گردیم خونه.

_ آخه چرا؟ مگه دیوونه ایم؟! من امروز حتما باید شازده خانومی که دل بهادر خان خوش تیپ ما رو برده ببینم.

_ پس لطفا یه خرده دیگه صبر کن... معمولا این موقع روز میاد بیرون، فقط خدا کنه تنهایی بیاد واگرنه این همه انتظار بی نتیجه می مونه.

_ گفتی تا حالا یکی دو بار باهاش حرف زدی... مزه ی دهنش چیه؟ هر چند که جواب این سوالمو می دونم... دیگه از تو بهتر چه کسی رو می خواد یا می تونه پیدا کنه؟

_ ممنون از تعریفت ولی متاسفانه اون اینطوری فکر نمی کنه... دفعه ی آخری که دیدمش، تهدیدم کرد و گفت اگه یه بار دیگه سراغش بیام به داداشای عزیزش می گه که پوستمو بکنن!

_ نه!!! آخه چرا؟

_ نمی دونم چه جوری باید برات توضیح بدم! فقط همینو می تونم بگم که خیلی با دخترای این دوره فرق می کنه و متفاوته! باید خودت ببینیش تا منظورمو بفهمی... فقط تو رو خدا وقتی دیدیش زود قضاوت نکن... همه ی امید به توئه ترمه اگه تو هم بخوای که...

خروج ناگهانی دیبا از خانه، باعث شد که حرفهای بهادر نصفه نیمه باقی بماند... پریدن رنگ چهره ی بهادر و اشاره ی او به دیبا باعث شد که توجه ترمه به دختری بلند قامت، گندمگون و زیبا جلب شود.

_ آخی... خدا رو شکر که تنهاس... یه کم صبر کنیم از محله شون دور شه، بعد بریم دنبالش... از اونجا به بعدشم با شماس.

_ باشه، خیالت راحت... ماشالله چه قشنگه بهادر، سلیقه ت خیلی خوبه ها.

_ ممنون ولی باید یه چیزی رو بهتون بگم...

_ بگو... خجالت می کشی؟ از من؟!!!

_ نه... خجالت نمی کشم ولی نمی دونم چیزی که دوست دارم بدونید رو چه جوری بگم...

_ اگه می خوای بگی تا چه حد دلت رفته و پسندیدیش، که گفتن نداره! این رنگ و رو و لرزش دست و صدا همه چی رو نشون می ده... اگر هم می خوای بگی که از نظر بهار و پدربزرگ می ترسی...

_ نه ترمه جان... درسته نگران نظر اونا هم هستم ولی مشکل جای دیگه س... دیبا یه جورایی یه آدم متفاوت و شاید هم عجیبه! دوس دارم قبل از اینکه باهاش روبرو بشی یا بخوای باهاش حرف بزنی، آماده باشی که یهو توی ذوقت نخوره.

_ یعنی چی؟ من حرفتو نمی فهمم بهادر!

_ یعنی اینکه مثلا یه مدل خاصی صحبت می کنه... تو رو خدا بدتون نیاد یا حمل بر بی احترامی نکنید، مدلش اینجوریه...

_ لازم نیست توضیح بدی، خودم فهمیدم می خوای چی بگی... از این مدل حرف زدنا که متاسفانه الان بین جوونا مد و فراوون شده و هر کی رو می بینی اینجوری حرف می زنه...

_ نه ترمه جان... اتفاقا دیبا یه جورایی قدیمی حرف می زنه! از اون مدل حرف زدنا که توی فیلم فارسیای قدیم میبینیم... تو رو خدا اینجوری منو نگاه نکن، این طرز نگاه کردنت نشون می ده که یه جورایی ترسیدی... من مطمئنم تحت تاثیر خانواده ای که توش رشد کرده و برادراشه که اینجوری حرف زدنو یاد گرفته و بهش عادت کرده.

_ تو رو خدا بهادر هی سخت ترش نکن... مگه خانواده ش چه جورین یا برادراش...

_ من خوب نمی شناسمشون ترمه ولی یکی دو تاشون رو که دیدم...

_ خب؟ بقیه ش؟

_ ازشون ترسیدم! کاملا بی سواد به نظر می رسن و بعید نمی دونم که تو جیبشون چاقو هم داشته باشن! یکیشون رو که مطمئنم قاچاقچیه اون یکی هم تو کار جعل اسناده.

_ نه!!! شوخی می کنی تو؟

_ نه به خدا راست می گم... تازه من از بقیه ی اعضای خانواده خبر ندارم ولی گمون نکنم که هیچکدوم....

_ اونوقت تو می خوای پدربزرگو بیاری اینجا خواستگاری؟! حالا پدربزرگ هیچی، با بهار چه جوری کنار میای؟ اونم بهاری که بیشتر از هر چیزی تو این دنیا روی تو حساسه... فکراتو کردی بهادر؟

_ به خدا چند وقته که فکرم درگیره... دیبا رو چند ماه پیش دیدم، وقتی با داداشش سرمو گول زدن و کلی پول ازم گرفتن تا کارت پایان خدمت برام درست کنن و بعدشم یه دفعه مثل آب فرو رفتن تو زمینو غیب شدن! از اون موقع با اینکه گمش کردم تا الان مدام بهش فکر کردم و به خاطر همین احساس نیلوفر مقدم رو از خودم رنجوندم ولی چه کنم ترمه؟ دست خودم نیست! نمی تونم ندید بگیرمش... همه ی حواسم پیش این دختر مونده!

_ تو که می گی گمش کرده بودی پس چه جوری دوباره پیداش کردی؟

_ وقتی برای یکی از دادگاه های تو اومده بودم دادسرا دیدمش... اونم برای دادگاه برادر قاچاقچیش اونجا بود... باورت میشه ترمه، با تموم این حرفایی که از خودشو خانواده ش زدم محل سگم به من نمی ذاره؟!

_ خب کاملا طبیعیه عزیزم... آدمی که به این شکل و با این فرهنگ بزرگ شده از یه نفر هم تیپ و قیافه ی برادرای خودش خوشش میاد، نه از یه آقایی با خصوصیات تو... به نظر من، تو باید یه تجدید نظری تو انتخابت بکنی...

_ تو رو خدا ناامیدم نکن ترمه... به جون بهار من همه ی امیدم به این بود که تو بیای تا هم دیبا رو راضی کنی هم خانواده ی خودمونو... پس لطفا اینجوری حرف نزن.

_ شک نکن که من سعی خودمو می کنم ولی خیلی امیدوار نباش... الانم تا گمش نکردیم برو دنبالش... خیلی دوس دارم با این خانوم به قول تو، خاص و عجیب غریب حرف بزنم.        

 

پ . ن : ۲۱ اردیبهشت روزی که بودن دوستی به نزدیکی برادر را یادآورمان می شود ... روزی که در آن، خدا را از همیشه بیشتر شکر می کنیم ... روزی که به بودن بزرگی چون تو می بالیم ...

دوست و برادر عزیزمان، استاد بزرگ،  دکتر عین جیم  دوست داشتنی ما ... تولدت مبارک.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩| ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

 

دوستان عزیز... با توجه به نزدیک شدن زمان نمایشگاه کتاب، از شما دعوت می شود که جهت تهیه ی کتاب "سبز اما به رنگ غروب" نوشته ی "فریبا فوقانی" به  شبستان... راهروی 27 ... غرفه ی 9 ... انتشارات اندیشه ی کهن و اندیشه ی مانا مراجعه کنید... پیشاپیش از توجه شما ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩| ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

 

چقدر برای درک و لمس حسِ قشنگ، لطیف و در عین حال عمیق مادر بودن صبر کرده و دست به دامن خدا و تمام مقدسات شده بود! اما حالا که آرزوی محالش، ممکن شده بود، انقدر مشکلات بزرگ و ترسناک زندگی اش را احاطه کرده بودند که وقت لذت بردن از موجودی که در بطن خود پرورش می داد را نداشت! و حتی اگر در شب های بلند و تاریک حبس، ناخودآگاه و غیر ارادی، دل و فکرش مشغول فرزند خیلی خیلی کوچکش می شد، جز نگرانی و اضطراب، هیچ حس قشنگ و مطلوبی به سراغش نمی آمد! تا آن روز دز فیلم ها و سریال های داخلی و خارجی زیادی از تولد نوزادان در زندان دیده و شنیده بود ولی هیچ وقت این صحنه ها را جدی نگرفته یا هرگز با دید یک زن باردار زندانی به آن ها نگاه نکرده بود ولی امروز در حالی که به جرم قتل در حبس به سر می برد، وجود انسانی هر چند کوچک ولی وابسته به خودش را به خوبی حس می کرد و نگران متولد شدن و حتی آینده ی او بود... اگر تصمیم خدا و رای دادگاه بر آن می شد که فرزند بی گناه او بدون مادر، بزرگ شده و پرورش یابد، هرگز خود و ایدین تولایی را نمی بخشید! شاید حالا بهترین زمانی بود که با تمام وجود به این درک و باور برسد که هیچ چیز را نباید به زور یا التماس و نذر و نیازهای پی در پی از خدا خواست... از وقتی به عقد امیر سالار در آمده و با کم محلی ها و رفتار عجیب شوهرش روبرو شده بود تا زمانی که اولین فرزندش را سقط کرده و بالاخره بعد از مدتی برای بار دوم از بارداری مجددش باخبر شده بود، همیشه و همیشه در خلوت و سکوت تا نماز و دعا و زیارت، از خدا فرزندی را خواسته بود که بتواند با داشتنش علاوه بر ارضای حس مقدس مادرانه ی خود به ثبات و محکم شدن رابطه ی بین او و شوهرش کمک کرده و ضریب اطمینان زندگی سراسر فراز و نشیبش را بالاتر ببرد ولی افسوس که دیر فهمید قبل از هر دعا و خواهشی، می بایست از خدا تقاضای آرامش روح و روان و تمنای صبر و تحمل و بردباری کرد!

.

.

.

بهادر خان والا در خیال هم نمی دید که با آن خانواده، شخصیت و تیپ و ظاهر آنچنانی اش، سوار بر یکی از مدرن ترین اتومبیل های کشور، در یکی از شلوغ ترین و جنوبی ترین مناطق پایتخت، انتظار دختری از یک خانواده ی خلافکار و کاملا متفاوت با خود و فامیلش را بکشد. انتظار دختری که مدت ها بود عقل و هوش و حواس را از سر او پرانده بود!

این روز دومی بود که از ساعت هشت صبح در یکی از تقاطع هایی که مطمئن بود "دیبا" برای خروج از محله از انجا خواهد گذشت، در انتظار دختر دلخواهش می نشست و شش دانگ حواسش به کوچه ی مورد نظرش بود! روز گذشته، بعد از گذشت چند ساعت، متاسفانه دختر به همراه دو تا از برادران غول پیکرش از خانه خارج شده و پس از نشستن ترک موتور یکی از آن ها از منطقه دور شده بود... ولی بهادر با عزمی راسخ تصمیم داشت که حتی با گذشت چندین و چند روز هم خسته نشده و تا رسیدن به هدفش همچنان ادامه دهد!

با تجربه ی روز قبل، فهمیده بود که ماشین اخرین مدلش بیش از حد در چنین منطقه ای جلب توجه می کند پس با تمام وجود و از ته دل، از خدا خواست تا دیبا زودتر از اینکه او و ماشینش بیش از این مورد توجه جوانان محل قرار بگیرند از خانه خارج شود... گویا تمام نیرو و توانش را در چشمانش جمع کرده بود و با توجهی خاص منتظر خروج احتمالی دیبا بود... ساعت از یازده هم گذشته بود که دیبا به تنهایی از مقابل چشمان مشتاق بهادر رد شد! او تنها بود با شکل و شمایلی تقریبا شبیه به همان اولین دیدار و ملاقاتی که با هم داشتند. چهره و اندامی کاملا زنانه، محصور در تیپ و رفتاری بسیار مردانه! بهادر با دیدن دیبا آن هم به تنهایی به حدی هیجان زده شده بود که تا دقایقی بی حرکت و مبهوت توان انجام هیچ کاری را نداشت ولی بالاخره قبل از آن که دیبا از دیدرس او دور شود، ماشین را روشن کرده و به تعقیب او پرداخت... وقتی به اندازه ی چند کوچه و خیابان فرعی از محل سکونت دیبا فاصله گرفتند، بهادر در یکی از ایستگاه های اتوبوس جلوی پای او ایستاد و با صدایی لرزان از دختر که با ناباوری به بهادر خیره شده بود، خواست که سوار ماشین شود.

_ سلام... میشه سوار شین؟ هر جا که بخواین برین، من می رسونمتون... تو رو خدا منو اینطوری نگاه نکنید، لطفا سوار بشین... براتون توضیح می دم.

_ چیکار کنم؟ سوار شم؟! مگه خرم؟ تو اینجا رو چه جوری گیر اوردی نکبت؟

_ من که خدمتتون عرض کردم، لطفا سوار بشین من همه چی رو براتون می گم.

_ آق کوچولو هیچ می دونی به بد ادمی گیر دادی؟ اگه یکی از داداشام یا بچه محلا الان ببیننت، قورتت می دن.

_ پس لطفا تا بیشتر جلب توجه نکردیم سوار بشین... کار مهمی باهاتون دارم.

و دیبا پس از کمی مکث در حالی که شک و دو دلی از چشمانش می بارید، بعد از نگاه کردن به اطراف و اطمینان از اینکه هیچ اشنایی آنجا نیست، سوار ماشین شد و بهادر با سرعتی سرسام آور از آن جا دور شد.

_ قصد داشتین کجا تشریف ببرین؟ آدرستونو بگین که من برسونمتون.

_ به تو مربوط نیس... فضولی تو یا مسافر کش؟

_ هیچ کدوم... فقط... فقط...

_ دِ بنال دیگه! فقط چی؟

_ فقط می خواستم شما رو ببینم... الان چند روزه که منتظر یه فرصتم تا بتونم حرفامو بهتون بزنم...

_ خیلی تند نرو، شلوغم نکن بچه... منو ببینی که چی؟ مثلا می خوای چه غلطی کنی؟

_ به خدا هیچ کاری نمی خوام کنم... فقط

_ بازم که لال مونی گرفتی! جونت بالا بیاد ببینم چی می خوای بگی.

_ راستشو بخواین من خیلی وقته که به شما فکر می کنم... از همون اولین باری که توی رستوران دیدمتون...

_ رستوران؟! من نمی دونم کی همچین غلط ریادی کردم و با تو اومدم رستوران؟

_ نه نه، اشتباه نکنید. منظورم این نبود... اگه خاطرتون باشه چند ماه قبل من، شما و برادرتون رو توی یه رستوران دیدم و اونجا قرار شد که شما برای من کارت پایان خدمت بگیرید و ...

_ ببین جوجه، اگه فک کردی می تونی منو با این ماشین و لفظ قلم حرف زدنت خر کنی، کور خوندی... پول بی پول... تو اصلا کی و کجا به ما پول دادی؟ به جای این تیاتر بازی کردنا مدرکتو رو کن یا برو ردِ کارِت و دیگه اینورا پیدات نشه.

_ به خدا من پول نمی خوام...

_ پس چه مرگته دیوونه؟

_ من که گفتم فقط خودتون برام مهمین و از همون روز اول تا حالا تمام وقت بهتون فکر می کنم...

_ تو بیجا می کنی، چه غلطا! می دونی آق مهندس که داداشای من میتونن یه لقمه ت کنن؟ حالا تا حرصی نشدم و نزدم دک و پز و دکور خودتو اتولتو نیاوردم پایین، بزن کنار می خوام پیاده شم.

_ ولی به خدا شما اشتباه متوجه شدین و من نیت بدی ندارم.

_ گفتم که تو غلط کردی... نگه دار این ماشین لعنتی رو... زودباش.

و بهادر بدون گفتن حرف کامل دلش و بدون گرفتن هیچ نتیجه ای در سکوت و بهت، ماشین را متوقف کرد تا دیبا همانطور که زیر لب بد و بیراه می گفت از ماشین پیاده شده و با نهایت توانش در را به هم بکوبد!

_ فقط یه بار دیگه دور و ور من آفتابی شو تا بدم اون پوست نرم و نازکتو تو بکنن... خر فهم شد؟

.

.

.

از نظر وکیل ترمه، حضور و شهادت همسر سابق آیدین تولایی، برگ برنده ی دیگری برای پیشبرد این پرونده بود. به همین علت از امیر سالار خواست تا با او تماس گرفته و در صورت تمایل، جلسه ای حضوری با هم داشته باشند.

"ندا مصطفوی" زنی جوان، ساکت، زیبا و تا حدی عصبی و سرد به نظر می رسید. با اولین تماسی که امیر با او گرفت، بدون هیچ مکث و تردیدی در جلسه ای با حضور وکیل ترمه و امیرسالار شرکت کرد... طبق گفته های این زن، چند سال قبل، وقتی که ندا کارمند یکی از شرکت های تولایی بود، ایدین با ابراز عشقی تند و آتشین و با اصرار فراوان از او تقاضای ازدواج کرده و با وجود تفاوت سطح اقتصادی فراوانی که بین خانواده ها وجود داشته است، این پیشنهاد با مخالفت شدید تولایی بزرگ روبرو شده و ازدواج ناموفق و نا به سامان آنها فقط با پافشاری بیش از حد و اندازه ی آیدین شکل می گیرد... ازدواجی که از آن فقط یک دختر کوچک و اعصابی متشنج و حساس برای ندا به جا ماند!

_ هنوز سه چهار ماه از عروسی مون نگذشته بود که متوجه رفتار متغیر و دمدمی آیدین شدم... طبیعتا دفعات اول اصلا به روی خودم نیاوردم و بعدشم با خودم گفتم شاید مثل خیلی از آدما، مدل اخلاقش این جوریه و دمدمی مزاجه ولی بعد از مدتی که این حالت در وجود آیدین تشدید شد ابتدا با خواهرش و بعدا با پدر موز مار و بدجنسش در میون گذاشتم... فکر می کنید جناب تولایی بزرگ در جواب گریه و زاری تازه عروس جوونش چی بود؟ گفت که می خواستی زن پسر مریض من نشی! ایدین بیماره و اگه غیر از این بود من هرگز نمی ذاشتم تو رو بگیره! پس صدات در نیاد و بدون هیچ آبرو ریزی، آروم زندگی تو کن... منم از اونجایی که وضع خانواده مو می دونستم و از حساسیتشون نسبت به طلاق و جدایی با خبر بودم، اولش همین کارو کردم و تصمیم گرفتم که به هر شکلی شده با اخلاق عجیب و غریب آیدین بسازم! در حالی که هر ماه همراهش به مطب دکتر می رفتم و شاهد حرفها و معالجات تقریبا بی نتیجه ی پزشکان مختلف بودم، با تجویز جدی و محکم پدر شوهرم مبنی بر اینکه آیدین بدون مادر بزرگ شده پس با بودن یک بچه ی کوچیک و لمس یک زندگی واقعی به مراتب بهتر خواهد شد، باردار شدم!!! تولد "آرام" زنجیر محکم تری به دست و پای من زد و باعث شد که تا مدتها بعد از به دنیا اومدنش به اون زندگی نکبت بار و کشنده ادامه بدم... هر روز کتک، هر روز تحقیر، هر روز تهدید و بعد در حالتهایی غیر منتظره، اشک و آه و زاری و ندامت و عذرخواهی! زندگی عجیب و غیر قابل تحملی رو با تکیه بر وجود آرام و تامین و تطمیع مادی از جانب جناب تولایی ادامه می دادم تا اینکه کار به جاهای باریک کشید و  ترس از عدم تامین جانی باعث شد که بطور جدی از خیر پول و ثروت نکبت بار تولایی ها بگذرم و دنبال کار طلاق رو بگیرم و در نهایت باز هم به نوعی بازنده ی میدان من بودم چرا که بدون دادن هیچ حق و حقوقی، در حالی که با خرج کردن مبالغی به مراتب بیشتر از مهریه و حق من و با پارتی بازی های آنچنانی، ثابت کردند که ندا مصطفوی مشکل روحی و روانی داره، دختر کوچولوی معصومم رو ازمن گرفتن و اجازه دادن که خودم یک نفس راحت بکشم!

بعد از طلاق فقط دو مرتبه اجازه ی دیدن آرام رو به من دادن و فقط اوقاتی که می دونستم، ممکنه بچه تو خونه تنها باشه، با ترس و لرز تلفن می زدم تا شاید بتونم صداشو بشنوم... این اواخر هم چندین و چند بار تو کوچه منتظر می موندم تا شاید وقتی آرام رو برای بردن به مهد بیرون میارن، ببینمش و سر همین موضوع یک مرتبه کتک خیلی بدی از اون خدا نیامرز خوردم!

قشنگ یادمه، اخرین باری که تونستم تلفنی با آرام صحبت کنم از یه مامان جدید، قشنگ و مهربون و زندگی تو یه کشور خارجی می گفت! تازه الان که این اتفاقات افتاده می فهمم که آیدین چه فکر و خیالاتی تو ذهن بیمارش داشته و چقدر این توهمات رو جدی گرفته بوده که برای دخترش هم از یه زندگی ایده ال در اینده حرف زده!... در حال حاضر هم اگه می خوام که از دل و جون، تمام اطلاعاتی که راجع به بیماری آیدین دارم رو در اختیارتون بذارم و در دادگاه حضور پیدا کنم و با صدای رسا حرفامو بزنم، فقط برای کمک به خانوم والا نیست بلکه درصد زیادیش برای خالی کردن عقده ایه که تو دل خودم جمع شده و دلم می خواد از هر راهی که ممکنه انتقامم رو از تولایی بزرگ بگیرم و شکستش رو به چشم ببینم... من بطور کامل، اسم و آدرس مطب دکتر معالج آیدین رو دارم و چندین و چند برگ از نسخه هاشو به امید اینکه بتونم کاری انجام بدم، نگه داشتم... بنابراین هر وقت که شما صلاح بدونید در خدمتم.

 

پ.ن اول: هر چند که هر چند سال دیگه هم بگذره چیزی به سن من اضافه نمیشه ولی  تولدم مبارک...

پ.ن دوم: تنها عضو خانواده که وبلاگ نداشت هم به سلامتی و مبارکی وبلاگ دار شد... می دونم که وبلاگش مخاطبان خاص خودش رو خواهد داشت ولی اگر برای افتتاح یه سر بهش بزنید ممنون می شم.

Aysanaz.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩| ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی