نوشته های من

 

صدمین قسمت ترمه، تقدیم به آیسا ناز کوچولوم که تولدشه و مامانیش به خاطر داشتن همچین فرشته ای ذوق زده و خوشحال و خوشبخته... عشق من تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

ترمه برای چندمین بار ساعت مچی اش را با عصبانیت و بیقراری نگاه کرد. عقربه ها 5/4 بعد از ظهر را نشان می دادند اما هنوز خبری از شوهرش نبود! با تلفنی که به بهادر زده بود، می دانست که شوهرش هنوز به شرکت باز نگشته است و این موضوع او را تا مرز جنون، عصبی و حسادتش را تحریک می کرد. هر چه کرد، نتوانست خودش را راضی کند تا با تلفن همراه امیر تماس بگیرد. دوست نداشت که رویا از انتظار کشنده ای که برای ملاقات با همسرش می کشید، باخبر شود و با اینکه فاصله ی چندانی با شرکت نداشت و تقریبا جلوی در منتظر امیرسالار بود، اما وارد شرکت نشد، دلش نمی خواست با دیدن بهار و شنیدن حرف های او حالش از این که بود بدتر و حسادتش بیشتر تحریک شود. به خوبی همسرش را می شناخت و می دانست که آدم بدقولی نیست به همین علت اصلا نمی توانست دلیلی برای این تاخیر پیدا کند، مگر اینکه امیر، وقتی با رویا و پسرش بود همه چیز را فراموش می کرد و قولهایش را از خاطر می برد.

پانزده دقیقه ی دیگر هم منتظر ماند اما خبری از شوهرش نشد! به حدی آشفته و پریشان و در عین حال سرخورده بود که دیگر دلش نمی خواست امیر برسد و همدیگر را ببینند. حسد تمام وجودش را در برگرفته و بدبینی اجازه درست تصمیم گرفتن را از او سلب کرده بود. دیگر نه می توانست و نه می خواست که منتظر بماند و بیشتر از این، خود و احساساتش را به بازی بگیرد. به همین علت بدون این که تماسی با همسرش بگیرد به سمت خانه به راه افتاد. دلش برای دختر معصومش تنگ شده و از اینکه چند ساعت او را تنها گذاشته بود به شدت عذاب وجدان داشت. ای کاش اصلا دست به چنین کاری نمی زد و برای یک ملاقات خصوصی با امیرسالار پا پیش نگذاشته بود. واقعا که گاهی اوقات، نادیده گرفتن یک بی توجهی یا گذشتن از گناه یکی از نزدیکان هم به کار خیلی سختی تبدیل می شد خصوصا اگر این حس ایجاد می شد که توسط صمیمی ترین و عزیزترین فرد، مورد تحقیر یا بی توجهی قرار گرفته است.

 

صدای زنگ موبایل برای چندمین بار بلند شد و باز هم نگاه مضطرب و بی قرار ترمه به صفحه ی گوشی خیره ماند، دوباره امیر سالار بود. از یک ساعت قبل که به منزل رسیده بود این چهارمین تماسی بود که امیر گرفته و او در عین اشتیاق، راضی به جواب دادن نشده بود. بدری خانم که توسط عروسش کم و بیش در جریان کار قرار گرفته و کاملا حق را به ترمه داده بود با تمام خودداری باز هم نتوانست آرام بگیرد و با نگاهی ملتمس رو به او گفت:

_ بازم امیرسالاره مادر جون؟!

_ بله.

_ به خدا با تمام وجود درکت می کنم و می فهمم که چه حس و حالی داری. واسه همینم هست که دلم طاقت نمیاره ساکت بمونم و دخالت نکنم. ترمه جان، فکر نمی کنی بهتره به یکی از این تماسا جواب بدی؟ شاید حرفی واسه گفتن داشته باشه، شاید خدای نخواسته اتفاقی براش افتاده باشه، شاید تصادف...

_ تو رو خدا انقدر فکرای بد نکنید. خیالتون راحت که حالش خوبه. اگه زبونم لال کوچکترین اتفاقی براش افتاده بود، دلیلی نداشت که فقط با خط من تماس بگیره. می تونست به خونه یا هر کدوم از اعضای دیگه ی خونواده زنگ بزنه...

هنوز حرف ترمه کامل نشده بود که سحر با گوشی تلفن وارد اتاق بچه شد و همانطور که گوشی را به سمت ترمه گرفت، گفت:

_ امیر خان پای تلفن هستند. نگرانتون شدن، می گن هر چی با گوشی تون تماس گرفتن، جواب ندادین.

ترمه دستپاچه و مستاصل، نگاه پر معنایش را به مادر شوهرش دوخت. دنیایی از حرف و التماس در نگاه به ظاهر خاموش ترمه موج می زد. بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بین عروس و مادر شوهر رد و بدل شود، بدری خانم از جابش برخاست و به طرف سحر رفت و گوشی تلفن را از دست او گرفت.

_ ممنون سحر جان... شما می تونی بری.

با خارج شدن سحر از اتاق، بدری خانم با صدایی که دلخوری در آن موج می زد جواب تلفن امیر را داد.

_ کاری داری امیرسالار؟

_ سلام مامان. ترمه خونه س؟ چرا جوابمو نمی ده؟!

_ عجب رویی داری تو به خدا! با ترمه چیکار داری؟

_ یعنی چی مامان؟! می خوام باهاش حرف بزنم، باید یه چیزایی رو براش توضیح بدم.  

_ امیدوارم توضیحات قابل قبولی داشته باشی پسر.

_ تو رو خدا مامان کارو از این که هست بدترش نکن. گوشی رو بده بهش، می دونم خونه س. خودم صدای سحرو شنیدم که صداش زد.

_ چند لحظه صبر کن، ببینم چکار می تونم بکنم.

بدری خانم همانطور که با کف دست جلوی دهنی گوشی را گرفته بود و سعی داشت کاری کند که امیر صدایشان را نشنود، به آرامی گفت:

_ مادر جون بیا چند کلمه باهاش حرف بزن. به خدا نمی خوام مجبورت کنم اما از لحن صداش معلومه که خودشم آشفته و پریشونه. شاید واقعا اتفاقی افتاده، می گه می خواد برات توضیح بده.

_ چشم مامان. هر چی شما بگین.

ترمه با دستی لرزان گوشی را از مادر شوهرش گرفت و بدری خانم در حالی که تبسم را در آغوش داشت، خیلی آرام از اتاق خارج شد.

_ بله؟

_ چرا جوابمو نمی دی ترمه؟! نگرانم کردی به خدا.

_ کاری داشتی؟

_ می خوام باهات حرف بزنم.

_ خب بزن.

_ نه این مدلی. از طرز حرف زدنو لحنت کاملا معلومه که عصبانی هستی. من اصلا دوست ندارم که...

_ میشه بفرمایید توقع دارین که من چکار کنم؟ قهقهه بزنم خوبه؟ می پسندی؟

_ این چه حرفیه؟ به خدا می دونم که مقصرم ولی دلم می خواد با آرامش به حرفام گوش کنی.

_ گوش می کنم.

_ تا کی منتظر من موندی؟

_ مهم نیست. اگه حرف خاصی داری بگو که خیلی کار دارم.

_ به خدا من قرار امروزمون رو فراموش نکردم. بخاطرش کلی هم ذوق زده بودم اما یه دفعه...

همان طور که ترمه به حرفهای همسرش گوش می داد، صدای گریه ی امیر کوچولو را بوضوح شنید و کاملا بی اختیار صحبت های شوهرش را قطع کرد.

_ الان کجایی؟

_ دارم رویا و امیر کوچولو رو می رسونم خونه.

_ پس بعدا زنگ بزن.

_ چرا؟! من باید باهات حرف بزنم... ترمه، امروز به موقع نرسیدم چون امیر کوچولو...

_ بس کن دیگه امیر سالار. خسته شدم از بس اسم رویا و بچه شو شنیدم! دیگه نمی خوام چیزی از اونا بدونم. می فهمی چی می گم؟ اصلا برام مهم نیست که به چه دلیلی نیومدی و راستشو بخوای خیلی هم خوشحالم که نیومدی... انقدر هم از خودم بدم اومده که حد و اندازه نداره! اصلا چرا باید از تو می خواستم که باهام بیای بیرون؟

_ تو چرا یه دفعه این جوری شدی خانومی؟ چرا انقدر عصبی و پرخاش گر و ...

_ گفتم که بس کن... نمی خوام جلوی اون زن باهات دعوا کنم یا حتی حرف بزنم، نمی خوام توی دلش بیشتر از این به منو بدبختیام بخنده، پس قطع کن و دیگه هم زنگ نزن... خداحافظ.

ترمه پس از قطع کردن تماس امیرسالار، گوشی تلفن را با نهایت قدرت به دیوار روبرو کوبید و از شنیدن صدای شکستن و خرد شدن آن احساس آرامش کرد! با آنکه همیشه به اعتماد بنفسی که در وجودش داشت، می بالید و افتخار می کرد اما بخوبی می دانست که در مقابل رویا بسیار ضعیف و ناتوان می شود و این ضعف غیر قابل کنترل به شدت آزارش می داد. تا قبل از به دنیا آمدن تبسم، این تصور را داشت که عقیم بودن و نازایی اش باعث بوجود آمدن این حس ناخوشایند و آزار دهنده شده است اما الان دیگر شک نداشت و مطمئن بود که حسادت نسبت به خود رویا می توانست او را تا مرز جنون و دیوانگی پیش ببرد.

 

 

 

پ.ن: دوستای عزیز و گلم، پیشاپیش عید همگی تون مبااااااااااااااااارک و انشالله که سالی پر از شادی و برکت پیش رو داشته باشین...

نوشته شده در شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی