نوشته های من

 

نگاه نگران و کنجکاو ترمه، تصویر خودش را در یکی از آیینه های قدی خانه با دقت و وسواس کاوید. با آن که ذاتا انسان خود شیفته ای نبود اما از دوران نوجوانی به خوبی می دانست که تنها نقص صورت جذاب و نمکینش، بینی نامتناسبی بود که با جراحی سال قبل کاملا تغییر کرده و به یک بینی خوش فرم تبدیل شده بود. اندام و هیکل زیبا و کشیده اش نیز بعد از به دنیا آمدن تبسم نه تنها به هم نخورده بود بلکه با کمی پرتر شدن به مراتب خواستنی تر جلوه می کرد. پس قطعا وجود نقص ظاهری باعث دوری و بی توجهی امیرسالار نشده بود.

 

فقط خدا می دانست که ترمه تا چه حد و اندازه ای دلبسته و وابسته ی همسرش بود و بدون شک هر لحظه و هر روز به داغی عشق او نسبت به امیرسالار افزوده می شد. به نظر خودش، توجه به یک نوزاد ظریف و شکننده و مراقبت مادرانه از او هرگز نمی توانست به معنی بی توجهی به پدر او باشد! حتی عامی ترین افراد این را می فهمیدند که یک کودک چند ماهه به مراتب نیازمند کمک و توجه بیشتری ست پس چرا بهار او را بخاطر خانه نشینی و مراقبت از دختر کوچکش گناهکار شمرده و متهم به بی توجهی نسبت به امیرسالار کرده بود؟! آیا همه ی زن ها برای حفظ سلامت خانواده و داشتن عشق شوهرشان نیازمند این بودند که تمام وقت، حتی در محل کار هم مراقب همسرشان باشند؟ آیا خود بهار هم تمام وقت و توجهش را صرف علی مقدم می کرد؟ اعصاب ترمه کاملا به هم ریخته و به دلیل همین آشفتگی نمی توانست راه حل درستی برای برطرف کردن شک و گمان آزار دهنده ای که نسبت به امیر پیدا کرده بود، بیابد. در ابتدا تصمیم گرفت که برای انتخاب راهی درست از مادر شوهرش مشورت بگیرد ولی بعد به سرعت پشیمان شد. به خودش اجازه نمی داد که به خاطر چند جمله ی بهار و شک بی اساسی که بیشتر بر پایه ی حسادتی داغ و زنانه نسبت به همسرش داشت، آبروی او را پیش خانواده و  مخصوصا مادرش ببرد. بدون شک کسی که می توانست به او کمک کند، مامان بدری بود ولی نه با دادن مشاوره یا شنیدن درد دل های او بلکه با همکاری برای مراقبت از تبسم و آزاد شدن وقت ترمه.

ترمه نگاهی به ساعت انداخت، یک بعد از ظهر بود. بدون شک وقت امیر سالار در این ساعت از روز آزاد بود و برای خوردن ناهار به غذاخوری شرکت می رفت. بی معطلی شماره موبایل  همسرش را  گرفت و صدای گرم و آرام امیر جادویش کرد. گویا دنیایی از ارامش با شنیدن کلامی از همسرش او را در بر می گرفت!

_ جانم خانومی؟

_ سلام

_ سلام به روی ماهت. خوبی؟

_ آره، تو کجایی؟ غذاخوری؟ دور و برت خیلی سر و صداس و شلوغه انگار.

_ غذاخوری نیستم عزیزم با رویا اومدیم مهد امیر کوچولو. امروز یه جلسه برای پدرا داشتن، باید شرکت می کردم.

با شنیدن نام رویا دنیا دور سر ترمه چرخید پس هشدار بهار بی دلیل نبود. از قدیم هم گفته بودند که "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها". ترمه به حدی عصبی و ناآرام بود که نمی توانست منطقی باشد یا عکس العمل مناسبی نشان دهد به همین دلیل بدون هیچ فکری خیلی سریع گفت:

_ ولی تو که صبح می رفتی هیچ حرفی از این جلسه نزدی!

_ خودمم امروز صبح باخبر شدم از قبل اطلاع نداشتم.

ترمه خیلی دوست داشت که حرف همسرش را پذیرفته و باور کند ولی حسادت و بدبینی تمام وجودش را دربر گرفته و به او اجازه ی مثبت فکر کردن را نمی داد. صدای نگران امیر او را از فکر و خیالاتش جدا کرد.

_ چیزی شده ترمه؟ صدات مضطربه!

_ نه، چرا باید چیزی شده باشه؟ این که دلم بخواد به شوهرم زنگ بزنم و باهاش قرار ناهار خوردن بذارم، کار عجیبیه؟!

_ نه کی گفته؟ خیلی هم خوبه، من که از خدا می خوام فقط انقدر این اواخر با هم بیرون نرفتیم که نمی دونم باید پیشنهادتو جدی بگیرم یا...

_ نه، خیلی هم جدیه. کی جلسه تون تو مهد تموم میشه؟

_ جلسه که تموم شده ولی راستشو بخوای...

_ چیه؟ چرا حرفتو نصفه گذاشتی؟ راستشو بخوام چی؟

_ جون خودت اصلا فکر نمی کردم که تو امروز یه همچین تصمیمی داشته باشی واسه همین امروز صبح که امیرو دیدم، بهش قول دادم که واسه ناهار ببرمش بیرون و با هم باشیم.

_ فقط به امیر کوچولو قول دادی یا مامانشم هست؟

_ بدجنس نشو ترمه... لحن صداتو نوع سوالات یه مُدِلایی شده ها!

_ چرا؟ این که بخوام بدونم همسرم با کی قراره بره بیرون عجیبه؟!

 _ این چه سوالیه؟ معلومه که من تنهایی نمی تونم با یه بچه ی کوچیک برم رستورانو بهش غذا بدم.

_ پس درست حدس زدم، به جز امیر کوچولو رویا خانوم هم هستن.

_ خب باشه، به من چه؟! این مدل حرف زدنت بوی بی اعتمادی میده ترمه و من اصلا اینو دوست ندارم و...

_ حرف زدنم هیچ بوی خاصی نمی ده و حالا که برای ظهر وقتت پره واسه عصری قرار می ذاریم که هم به خریدام برسم هم با هم شام بخوریم. خیلی وقته که خونه موندم و خرید نکردم.

_ من همون طور که گفتم از خدامه که با هم بیرون بریم راستشو بخوای دلم واسه اینکه باهات تنها باشم خیلی تنگ شده. چه ساعتی و کجا همدیگه رو ببینیم؟

_ ساعت 4 میام شرکت. تا اون موقع که انشالله برگشتی سر کار؟

_ آره بداخلاق، خیلی زودتر از چهار من شرکتم.

_ پس همدیگه رو می بینیم.

ترس بدی به همراه یک وسواس آزار دهنده ترمه را در برگرفته بود. به شدت دلشوره داشت و نگرانِ از دست دادن عزیزترین موجود زندگیش بود. تا ساعت 4 حدود سه ساعت وقت داشت، قبل از هر کاری به سراغ بدری خانم رفت تا از او خواهش کند که برای چند ساعت، مراقب تبسم و چگونگی کار پرستار باشد.

_ مامان بدری، می تونم یه خواهشی ازتون کنم؟

_ حتما، چرا که نه؟

_ میشه تا شب حواستون به تبسم باشه و مراقبش باشید؟ پرستارش هست ولی می دونید که من...

_ نمی خواد ادامه بدی عزیزم، من خوب می دونم که تو زیادی حساسی و دلت شور میزنه. با خیال راحت برو به کارت برس و اصلا نگران نباش.

_ راستشو بخواین تصمیم گرفتم یه کم خرید کنم و بعدشم با امیر سالار بریم شام بخوریم. خیلی وقته که خونه نشین شدم و فکر می کنم انتخاب این نوع زندگی خیلی به صلاحم نباشه...

_ کاملا درست می گی عزیزم و بخاطر تصمیم جدیدت خیلی خوشحالم... من قبلا هم بهت گفتم که حتی اگه بخوای برگردی شرکت، سرِ کار هم من مخالفتی ندارم و با دل و جون مراقب نوه م هستم.

_ مرسی مامان بدری، شما خیلی ماهین. با اجازه تون الان می رم آرایشگاه تا واسه عصری اماده باشم.

_ ولی هنوز ناهار نخوردی که!

_ عیب نداره مامان، بیرون یه چیزی می خورم، نگران نباشین. آرایشگاه خیلی کار دارم و می ترسم دیرم بشه.

ترمه مصمم تر از هر زمانی مصر بود که تغییرات عمده ای را بوجود اورد، تغییراتی محسوس در رفتار و ظاهر خودش.

 

حرکات شیرین و جذاب امیر کوچولو قند در دل پدرش آب می کرد به حدی قشنگ و با حوصله با انگشتان کوچکش تکه های گوشت را از بشقاب برداشته و در دهان زیبایش می گذاشت که هر بیننده ای را به اشتها می آورد.

_ الهی بابایی قربونت بره، تو چقدر قشنگ غذا می خوری، ببین همه ی سر و صورتشو چه جوری چرب و چیلی کرده!

_ الان یه مدتیه که خودش همین طوری غذا می خوره. تو از اون جایی که خیلی کم باهاش وقت می گذرونی، متوجه نشدی... می دونی امیر سالار، بعضی از لحظه های شیرین زندگی دیگه تکرار نمی شن و خیلی حیفه که به راحتی از دستشون بدیم.

_ منظور؟

_ از من دلگیر نشو ولی باید اینو بپذیری که چشم به هم بذاریم، بچه هامون بزرگ شدن و انوقته که دیگه آه و افسوس خوردن فایده نداره.

_ چرا آه و افسوس؟! من از بزرگ شدن بچه هام ذوق می کنم.

_ بله ولی این در صورتیه که شاهد این رشد کردن و بزرگ شدن باشی واگرنه...

_ لازم نیست با متلک و کنایه به من حرف بفهمونی رویا. من خودم بیشتر از اون چه تو فکرشو کنی عاشق پسرم هستم و دوست دارم تا جایی که امکان داره باهاش وقت بگذرونم ولی خودت توی شرکت هستی و می بینی که وقتم تا چه حد پره... همین الان چند تا جلسه مو کنسل کردم تا بتونم با امیر باشم.

_ یعنی تو برا ی تبسم هم همین قدر وقت می ذاری؟!

_ به نظر خودت سوال خوبی پرسیدی رویا؟ واقعا فکر می کنی مقایسه ی درستی انجام دادی؟ اشتباه نکن، من اصلا نمی خوام بگم که بین بچه هام فرق می ذارم ولی نباید یادت بره که اونا خونواده ی من هستن و باهاشون زیر یه سقف زندگی می کنم... رویا، خواهش می کنم از منم دلخور نشو ولی یه جورایی زیادی متوقع هستیا!

_ چرا؟ چیزی واسه خودم خواستم که متوقعم؟! حتی همین شغلی هم که لطف کردی و بهم پیشنهاد دادی به زور و اجبار خواستم؟ من فقط دلم می خواد پسرم باباشو بشناسه، اونم توی این سن مهم که داره با همه ارتباط برقرار می کنه... فکر می کنی خوبه که بزرگ شه، بدون اینکه احساس خاصی به تو داشته باشه؟ واقعا یه همچین چیزی برات کافیه و راضیت می کنه؟ من واسه خودم گدایی محبت نمی کنم اما اگه واقعا برات مهم نیست که پسرت چه حسی بهت پیدا می کنه، دیگه  نه دخالت می کنم نه حرفی می زنم.

_ انقدر شلوغش نکن رویا، کی گفته من نمی خوام با پسرم باشم و وقت بگذرونم؟ کی گفته من دوست ندارم که بچه م خیلی خوب منو بشناسه یا احساس خوبی نسبت به پدرش داشته باشه؟ اتفاقا من خیلی هم نسبت به امیر و آینده ش حساسم ولی این دلیل بر این نمی شه که همسر و خانواده مو ندیده بگیرم و مدام پیش شما باشم! اصلا گمون نمی کنم حضور طولانی مدت و زیاد من به صلاح تو هم باشه. من و تو در گذشته برای مدت کوتاهی به عقد موقت هم در اومدیم ولی الان هیچ نسبتی با هم نداریم و...

_ تو رو خدا انقدر واسه خودت نبر و ندوز! من کی گفتم که واسه من وقت بذار و با من باش؟ چند بار تا حالا گفتم بازم می گم که من فقط نگران رابطه ی بین تو و پسرمون هستم.

_ رویا، یه جوری با من حرف می زنی که انگار امیر واسه من مهم نیست! خودت خوب می دونی که اگه به فکر تو و احساسات مادرانه ت نبودم، نمی ذاشتم که پسرم دور از من و خواهرش بزرگ شه. پس لطفا حالا که من توقع قدر دانی ندارم تو هم زیاده خواهی نکن.

جملات آخر امیر سالار بدجور دل رویا را خالی کرد. واقعا اگر امیر عصبانی می شد و قصد گرفتن فرزندش را می کرد، هیچ کاری از او ساخته نبود؟ آیا امیر می توانست تقاضای سرپرستی پسرش را بکند و او را از عزیزترین موجود زندگیش دور سازد؟ به هیچ وجه طاقت دوری از فرزندش را نداشت حتی اگر مطمئن بود که در بهترین شرایط بزرگ شود.

_ تو رو خدا من و منظورمو خوب و درست بفهم. من اصلا نمی خوام زیاده خواه باشم یا تو رو برای خودم بخوام، من فقط به فکر پسرمم... راستشو بخوای گاهی می ترسم که نکنه...

_ لازم نیست ادامه بدی رویا... من می دونم چی می خوای بگی ولی هیچ جایی واسه ترسیدن وجود نداره. همون اندازه که تبسم برای من و خانواده م مهمه، امیر کوچولو هم باارزش و مورد توجهه، پس اصلا برای پسرت نگران نباش.

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

چراغ های روشن خیابان، دانه های ریز و درشت باران، ویترین پر زرق و برق مغازه ها و صدای مخملی و جادویی احسان که از بلندگوهای ماشین پخش می شد و با احساسی کاملا لطیف و عاشقانه می گفت:

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

هیچکدام نمی توانستند آرامشی برای اعصاب متشنج، دل ناآرام و حواس پرت امیرسالار باشند! پسر کوچک و معصومش را عاشقانه دوست داشت و دلش نمی خواست که باز هم بخاطر اشتباهی که چند سال قبل، نا خواسته و ناخودآگاه مرتکب شده بود از او دور بماند. دوست داشت که امیر را بیشتر از قبل ببیند و خیلی موثرتر از گذشته در زندگی او حضور داشته باشد ولی رفتار رویا که این اواخر عجیب و متاسفانه گاهی مشکوک بود، باعث می شد که امیرسالار با احتیاط و دست به عصاتر از آنچه لازم بود به پسرش نزدیک شود.

قرمزی تند پیراهن رویا که امیر شک نداشت با قصد و غرض انتخاب و پوشیده شده بود، بیشتر از هر رنگ، تصویر یا نقش دیگری در یاد و خاطر امیر سالار فریاد می زد و خودش را به رخ می کشید!

زمانی که امیرسالار به خانه و اتاقشان رسید، ترمه همراه دختر کوچکشان روی تخت به خواب رفته و متوجه حضور او نشد. از وقتی تبسم به دنیا آمده بود بیشتر وقت ترمه صرف نگه داری و مواظبت از او می شد و کمتر زمانی را به خود و همسرش اختصاص می داد... چقدر درآن ساعت و لحظه ی خاص، امیرسالار به همسرش احتیاج داشت و چقدر دلش می خواست که ترمه تمام حفره های خالی و تاریک ذهن و دل رنجورش را پر کند تا خلاء و جای خالی دیگری برای اغیار باقی نماند.

 

دیبا روزهای خیلی سختی را می گذراند. بعد از ملاقات با بهار، گوشی موبایلی که از بهادر هدیه گرفته بود را خاموش کرده و سه روز بود که برای روبرو نشدن احتمالی با او از خانه خارج نمی شد... طعم و مزه ی شیرین و دلچسب عشق که برای اولین بار تجربه اش می کرد به تلخی و تندی غیر قابل تحملی تبدیل شده بود. بیشتر از حدی که تصورش را می کرد و انتظار داشت، دلتنگ و مشتاق دیدار بهادر بود ولی هر بار که حرف های گزنده و تند بهار را به یاد می اورد به حدی دلش به درد می آمد که بدون اختیار چشمان غمگینش را می بست و از ته دل می گریست.

بهادر هم حال و روز خوشی نداشت. بعد از آن که پدربزرگ بطور سربسته از صحبت های مابین بهار و دیبا برایش گفت و دیبا هم تلفن همراهش را خاموش کرد و خانه نشین شد به حدی دل تنگ و پریشان بود که از فرط  عصبانیت و سرخوردگی راهی به جز ترک کردن منزل به ذهنش نرسید. تنها ماندن در یک اتاق بی روح و سرد هتل به مراتب بهتر از زندگی با فردی بود که خواسته ی دل و روح و احساسش را جدی نگرفته و برایش احترامی قائل نشده بود. با آن که بعد از بارها امتحان تقریبا مطمئن بود که دیبا تلفنش را خاموش کرده است ولی دل بی تابش طاقت نمی آورد و لحظه به لحظه شماره ی دیبا رو می گرفت. صدای منشی تلفنی که از خاموش بودن گوشی دلدارش می گفت به کابوسی تلخ و غیر قابل تحمل تبدیل شده بود. باید راهی برای دیدن و ملاقات با دیبا وجود می داشت و تنها فکری که بعد از سه روز انتظار در کوچه و خیابان های اطراف منزل دیبا به ذهنش رسید، دست به دامان ترمه شدن بود. بدون شک او راهی برای ایجاد ارتباط دوباره با دیبا می شناخت و سراغ داشت.

ترمه طبق معمول روزهای اخیر مشغول و سرگرم دخترش بود. به حدی از داشتن فرشته ی کوچکش راضی و خوشحال بود که تمام زیبایی این دنیا را در وجود تبسم می دید. گویا وجود این نعمت زیبا و داشتن فرزندش او را از دیگر مواهب زندگی بی نیاز کرده بود. در کنار او بودن را به هر سرگرمی ترجیح داده و یک لبخند نمکین تبسم می توانست جایگزین بهترین تفریحات ممکن باشد. به همین علت و برای اینکه تمام هم و غم و توجهش معطوف به دخترش بود بعد از چندین و چند تماس بهادر تازه متوجه زنگ خوردن تلفن همراهش شد.

_جانم؟ سلام

_سلام. معلومه کجایی، ترمه جان؟ کم کم داشتم نگرانت می شدم.

_ من که خونه م و مشغول تبسم. تو معلومه کجایی، پسر؟ آخه چرا انقدر کم طاقتی تو؟ باز کجا گذاشتی رفتی؟

_ دست رو دلم نذار ترمه. خودتم به اون راه نزن. خوب می دونی الآن چه وضعیتی دارم و بهار خانوم باهام چه کرده.

_ اونوقت فکر می کنی راه انتخابی تو درسته؟ فرار از همه چی و تنها شدن راه مقابله با این مشکله؟

_ پس چیکار باید می کردم؟ وقتی زورم به بهار نمی رسه و اونم نمی خواد که منو حرفامو بفهمه و به خواسته هام احترام بذاره، چه کار باید کنم؟ سرمو بندازم پایین و روی دلم پا بذارم و منتظر بشینم تا برام تصمیم بگیره؟

_ نه بهادر جان، من کی این حرفو زدم؟ اگه به خودتو اعتقادت ایمان داری وایسا و براش مبارزه کن. منم همینکارو کردم و نتیجه شو دیدی... جنگیدمو به چیزی که می خواستم رسیدم. فرار کمکت نمی کنه. حالا کجایی الآن؟

_ تو خیابون... نزدیک خونه ی دیبا اینا... سه روزه که از صبح تا شب این جا توی ماشین منتظر می شینم و خیره به کوچه شون زل می زنم بلکه از خونه بیرون بیاد. موبایلش خاموشه و از بعد ملاقات با بهار و پدربزرگ هیچ خبری ازش ندارم.

_ می خوای چیکار کنی؟

_ راستشو بخوای نمی دونم دیگه... برای همین مزاحم تو شدم که بهم بگی چه کنم تا بتونم حداقل یه خبر از دیبا بگیرم. بی رودربایستی خیلی دلتنگشم، ترمه...

_ آخه من چیکار می تونم بکنم، بهادر جان؟ اونم الآن که بهار همه چی رو می دونه و خیلی قاطع نظرشو گفته.

_ این حرف یعنی اینکه تو هم تنهام می ذاری و طرف اونو می گیری؟

_ اشتباه نکن عزیزم. من کی همچین حرفی زدم؟ گمونم دیگه بهت ثابت که من تا چه حد دلم می خواد تو و دیبا مشکلتون حل بشه.

_ پس چرا اینطوری حرف می زنی؟

_ من حرفی ندارم که باهات تا خونه ی دیبا اینا بیام و برم باهاش حرف بزنم ولی به این شرط که قبلش با بهار صحبت کنم.

_ ترمه جان، فکر نمی کنی جور دیگه ای هم می تونستی "نه" بگی؟ کاملا مشخصه که الآن بهار چه جوابی بهت می ده و چه توقعی ازت داره. خیلی زود و بی هیچ فکری بهت می گه که من یه بچه م و تصمیمم از روی هوس و بچه گیه و نباید بهم اهمیت بدی تا فکر دیبا از سرم بپره.

_ انقدر سریع قضاوت نکن، پسر... من الآن باهاش تماس می گیرم و خبرشو بهت می دم.

اضطراب و عجله ای که در صدای بهار موج می زد نشانگر این مسئله بود که ترمه موقع مناسبی تماس نگرفته و بهار درگیر کارهای شرکت بود.

_ مثل اینکه بد موقع زنگ زدم، بهار جان. سرت شلوغه؟

_ تقریبا، اما عیب نداره. چیزی شده؟ بچه ها حالشون خوبه؟

_ آره، خوبن. نگران نباش. می خواستم راجع به بهادر حرف بزنم ولی انگار تو الآن وقت نداری. می ذارم واسه شب که اومدی خونه.

_ چی شده؟ دوباره دست گل جدید آب داده؟ عشق نو؟

_ نه بابا، این چه حرفیه؟ نیم ساعت پیش به من زنگ زد. از صداش معلوم بود که حال و روز خوشی نداره. راستشو بخوای یه کم نگرانشم.

_ توی مهربونی و خواهری تو که هیچ شکی نیست ولی من اگه جای تو بودم نگران مسائل مهمتر می شدم، عزیزم. بهادر دو روز دیگه که بگذره، همه چی رو فراموش می کنه ولی غلط نکنم توی این شرکت یه خبرایی هست.

_ چرا؟

_ چرا نداره، عزیزم. حس مادرانه و حساسیت قشنگ تو نسبت به تبسم قابل تقدیره ولی فکر میکنی کار خوبی می کنی که یه مدتیه همه ی فکر و ذکر و زندگیت محدود به بچه ت شده؟ به خدا هر چیزی به اندازه و به جاش خوبه و ...

_ می شه به جای این همه حاشیه بری سراغ اصل مطلب؟ تو می خوای چی رو به من بفهمونی، بهار؟ چه اتفاقی تو شرکت داره میوفته؟

_ هنوز هیچی ولی به نظر من اگه مواظب نباشی ممکنه به اتفاقاتی نه تنها تو شرکت بلکه تو زندگی خودت هم بیفته.

_ این مسائلی که میگی احیانا به رویا و سمتی که تو شرکت داره مربوط نمی شه؟

_ به فکر زندگیت باش، ترمه. بدون شک تبسم خیلی مهمه ولی مسائل دیگه ای هم هست که باید حواست بهشون باشه.

_ نمی خوای سوالمو جواب بدی؟

_ شرمنده. خیلی کار دارم. باید برم. ممنون که نگران بهادری و کاراش برات مهمه.

نیش و کنایه های بهار رنگ دنیای ترمه را عوض کرد. بعد از به دنیا آمدن تبسم، دنیای زیبای ترمه روشن و رویایی شده بود اما پس از آن که حرف های دختر عموی شوهرش را شنید، همان دنیای رنگی بر روی سرش خراب شد. بهار را به خوبی می شناخت و می دانست که هر قدر هم عصبی باشد، اهل حرف و گپ بی خود و شایعه سازی نیست. حتما اتفاقی افتاده یا در شرف افتادن بود که بهار می خواست در لفافه او را آگاه کرده و بیدار کند.

صدای هم زمان گریه ی تبسم و زنگ تلفنش او را از پنجه های قدرتمند حسادت جدا کرد. بی اختیار ابتدا به سراغ دختر کوچکش رفت و بعد از در آغوش گرفتن او موبایل را جواب داد.

_ جانم، بهادر؟

_ چرا موبتو جواب نمی دی باز؟ فک کردم با بهار مشغولی که جواب نمی دی. چی شد؟ بهش زنگ زدی؟

_ زنگ زدم ولی مثل اینکه سرش خیلی شلوغ بود، نمی تونست حرف بزنه.

_ بعدا که دوباره زنگ می زنی؟

_ آره، حتما... به محض اینکه باهاش حرف بزنم بهت می گم.

_ خیلی ممنون، ترمه جان. خدا کنه بتونم جبران کنم.

_ این چه حرفیه؟

_ با من کاری نداری؟

_ نه عزیزم... مواظب خودت باش... بهادر؟

_ جانم.

_ می تونی یه کاری برای من بکنی؟

_ حتما. چرا که نه؟

_ می تونی بهم بگی رویا تو کدوم شرکت و کدوم قسمت مشغول به کاره؟ البته اگه برات امکان داره.

_ تو شعبه ی مرکزیه. همون قسمتی که امیرسالار هم هست. چطور مگه؟ چیزی شده؟

_ نه اصلا، فقط کنجکاو بودم بدونم. ما خانوما رو که می شناسی، روی بعضی چیزا حساسیم.

_ حساس نباش، ترمه جان... امیر سالار باید آخر کج سلیقگی باشه که بتونه با داشتن همسری مثل تو به شخص دیگه ای فکر کنه.

مدت ها از قطع شدن تلفن بهادر می گذشت و تبسم روی شانه ی مادر مضطربش به خواب رفته بود ولی ترمه همچنان بدون وقفه طول اتاق را قدم می زد و قادر به کنترل افکار مسموم و ذهن متشنجش نبود. با آن که سعی می کرد حرف های قشنگ و رویایی امیرسالار و آن نگاه گرم و آبی را در ذهنش تقویت کند اما قدرت جملات ساده ی بهادر به مراتب بیشتر بوده و تاثیر بسزایی داشت: " خیلی خیلی خیلی دوستت دارم، عشق من... همیشه و بدون هیچ تایی... دلت قرص"... " رویا تو شرکت مرکزیه، همون جایی که امیرسالار هم هست"

باید کاری می کرد. همین چند دقیقه ی قبل تلفنی به بهادر گفته بود که برای رسیدن و داشتن عشقش جنگیده و نتیجه گرفته است پس نباید کنار می کشید و میدان را برای رویا خالی می گذاشت.

 

رویا با سرعت ولی در کمال دقت کارهایش را انجام می داد تا بتواند همراه امیرسالار در جلسه ی مهد کودک پسرشان شرکت کند. هنوز حرفی از این جلسه با امیرسالار نگفته بود و قصد داشت او را در مقابل کاری انجام شده قرار دهد.

_ خانم حقیقی، میشه منو به اتاق رئیس وصل کنید؟

_ بله، حتما.

_ الو. سلام، امیرسالار. خوبی؟

_ سلام ممنون. تو خوبی؟

_ سرت شلوغه؟ باهات یه کار واجب دارم.

_ چی شده؟ مربوط به شرکته؟

_ نه، به مهد امیر مربوطه. امروز تا یه ساعت دیگه توی مهدشون یه جلسه ایه که حتما پدرها باید شرکت کنن.

_ اونوقت تو الآن داری به من میگی؟

_ خودمم دیروز فهمیدم.

_ نمی شه خودت بری و یه جوری...

_ به خدا خودم حدس زدم که تو کار داری ولی صبح مربیشون ازم قول گرفت که تو حتما شرکت کنی. می گفت بابای امیر جزء معدود پدراییه که تا حالا باهاش آشنا نشدم. قبول کن که نه برای من نه برای امیر کوچولو خوب نبود بگم تو نمیری.

_ باشه. من تا نیم ساعت،45 دقیقه دیگه کارامو می کنم و می رم.

_ اگه اشکالی نداره می شه منم بیام؟

_ مگه نمی گی جلسه مخصوص پدراس؟ پس چرا...

_ حالا چی می شه منم بیام؟ می خوام بیام اونجا با پدر بچه م پز بدم. اشکالی داره؟

_ نه... البته اگه چیزی بابت پز دادن وجود داشته باشه.

_ وجود داره، به خدا... اونش دیگه با من.

خوشحال بود. آنقدر خوشحال بود که بعد از قطع کردن تلفن دلش می خواست برقصد. یکی دیگر از نقشه هایش نتیجه داده بود. خیلی سریع آینه را از کیفش خارج کرد تا از مرتب بودن سر و وضعش مطمئن بشود.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی