نوشته های من

 

از دوستای خوب و گلم که لطف می کنن به اینجا سر میزنن دعوت می کنم که افتخار بدن و یه نگاهی هم به این آدرس بکنن... ممنونبغل

http://www.mashghe-man.blogfa.com/

 

 

ترمه نمی دانست که چه مدتی را در بیهوشی و بی خبری گذرانده است ولی وقتی به زحمت و همراه با سرگیجه ای شدید چشمانش را گشود هوا کاملا تاریک شده بود و اتاقی که بر روی تخت بزرگ ان خوابیده بود فقط با نور قرمز یک چراغ دیواری کوچک روشن می شد. وجود دردی شدید در ناحیه ی پشت سر و گردن، آزارش می داد و وقتی برای لمس مرکز درد دستش را بالا برد با تعجب متوجه بانداژ سفت و محکمی که دور سرش پیچیده شده بود، گشت! چه بلایی به سرش آمده و چه کسی در آن خانه سرش را بسته بود؟ آیا کار خود آیدین بود یا شخص سومی مثلا یک دکتر یا پرستار وارد خانه شده بود؟ ترمه به امید وجود شخص دیگری به جز آیدین در ساختمان، به وجد امد و تصمیم گرفت که برای مطلع شدن از اوضاع خانه، به آرامی و بدون اینکه آیدین متوجه به هوش امدن او شود، تختخواب را ترک و نگاهی به دور و اطرافش بیندازد ولی به محض اینکه ملافه را از روی خودش کنار زد و قصد برخاستن کرد، سرش به شدت گیج رفت و دوباره با بی حالی روی تخت افتاد. اصلا حال خوشی نداشت، چشمانش سیاهی می رفت و دهانش به شدت خشک و بدمزه بود. درست کنار تخت، بر روی میزی کوچک، پارچی پر از آب و یک لیوان قرار داشت. با اینکه عطش فراوان و خشکی زبانش بسیار آزار دهنده بود و پارچ پر از آب به شدت وسوسه اش می کرد، از خوردن آب امتناع کرد! دیگر اصلا به آیدین اعتماد نداشت و مطمئن بود که انجام هر کاری از او بعید نیست. نا امیدی و احساس استیصال بیشتر از مشکلات جسمی او را می آزرد و ترس از روبرو شدن با آیدین سرتاپای وجودش را می لرزاند. دلش بیش از هر وقت دیگری امیرسالار را می خواست تا با تکیه بر حمایت او و سینه ی فراخش طعم آرامش را بچشد. شک نداشت که تا بحال نه تنها امیر بلکه همه ی خانواده نگران او شده اند و همین مسئله نور امید را در دلش روشن نگه می داشت که امیرسالار در اولین فرصت و بزودی برای خبر گرفتن از همسرش خود را خواهد رساند.

صدای پای آیدین که از پله ها بالا می آمد دل ترمه را در سینه لرزاند. خیلی سریع و بدون مکث چشمانش را روی هم گذاشت و وانمود کرد که همچنان بیهوش است. آیدین به آرامی در اتاق را گشود و وارد شد و خودش را بالای سر ترمه رساند. قلب ترمه در سینه بی تابی می کرد و ترس شدیدی تمام وجودش را در هم می فشرد، تمام بدنش یخ کرده بود و عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود، دلش می خواست با صدای بلند فریاد بزند و گریه کند.

آیدین بعد از اینکه چند لحظه بالای سر ترمه ایستاد و به او خیره شد پشت به او کرده و به سمت در رفت ولی هنوز از اتاق خارج نشده بود که صدای زنگ موبایلش به گوش رسید!!! ترمه آنچه می شنید را باور نداشت! خودش با چشمانش دیده بود که گوشی آیدین خاموش است و زمانی هم که خواسته بود آن را روشن کند بخاطر ضعیف بودن شارژ باطری روشن نشده بود. پس طبق شواهد موجود ایدین از قبل نقشه ی ربودن او را در سر داشته و جریان نداشتن شارژ و شارژر هم یکی از دهها حیله ای بود که برای رسیدن به هدفش از آنها استفاده می کرد.

صدای لرزان و متوحش آیدین در اتاق پیچید و توجه ترمه را به خودش جلب کرد:

_ سلام حبیب خان، ممنون که زنگ زدین... چند بار شماره تونو گرفتم جواب ندادین... راستشو بخواین خیلی نگران حال نامزدم هستم از ظهر تا حالا که سرش خورده به پله ها هنوز به هوش نیومده!... بله، جعبه ی کمکهای اولیه رو پیدا کردمو سرشو بستم. خدا رو شکر خونریزی هم به اون شکل نداشت ولی نمی دونم چرا هنوز بی هوشه؟

ترمه در دل آرزو می کرد که ای کاش می توانست صدای فردی که مخاطب آیدین بود و کاملا از طرز صحبت و حرفهای آیدین مشخص بود که او را هم فریب داده است را بشنود و بداند که آیا کسی برای کمک به او به ویلا خواهد آمد یا همچنان در تنهایی و ترس می بایست خودش را به بی خبری و بی هوشی بزند؟... خشکی دهان بیش از قبل ترمه را آزار می داد و به حدی اذیت می شد که توان تنفس راحت و بی مشکل را هم نداشت به همین دلیل در حالی که هنوز آیدین در اتاق بود و با تلفن صحبت می کرد، با صدای بلند به سکسکه افتاد!

_ خیلی ممنون... فعلا لازم نیست خودتون رو به زحمت بندازین، مثل اینکه خدا رو شکر داره به هوش میاد، اگه مشکلی باشه مجددا باهاتون تماس می گیرم... بازم بابت همه چی ممنونم.

آیدین به محض اینکه با حبیب خان خداحافظی کرد خودش را به تخت ترمه رساند و سراسیمه روی او خم شد و با دست پیشانی ترمه را لمس کرد و با صدایی پایین و آرام او را به نام خواند.

_ ترمه جان... عزیزم... خوبی خانومی؟ حالت بهتره؟

طرز صحبت آیدین به حدی دوستانه و صمیمی بود که اگر غریبه ای آنجا حضور داشت به هیچ وجه شک نمی کرد که عامل زخمی شدن و بی هوشی ترمه، خود اوست!

_ خانومم اگه صدای منو می شنوی پاشو یه کم آب بخور... گلوت خشک شده به سکسکه افتادی.

ترمه با اینکه به شدت از تنها ماندن و روبرو شدن دوباره با آیدین می ترسید ولی می دانست که چاره ای به جز باز کردن چشمهایش ندارد و ایدین بدون شک از به هوش امدن او با خبر شده است پس با ترس و اضطراب، به آرامی چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب با صورت خیس از اشک آیدین روبرو شد.

آیدین همانطور که به شدت می گریست و پشیمانی و ندامت از چهره اش می بارید، دستانش را رو به بالا گرفت و با صدای بلند خدا را شکر کرد!

_ خدایا شکرت که حالش خوبه... اگه اتفاقی براش می افتاد من چه خاکی به سرم می کردم؟

و بعد در حالی که چهره اش از شرم سرخ شده بود رو به ترمه گفت:

_ تو رو خدا منو ببخش... خودم نفهمیدم چه غلطی کردم! به خدا از خودم بی خود شدم، شرمنده... من معذرت می خوام... اینجوری با اون چشمای خانومت منو نگاه نکن دلم میریزه تو سینه... پاشو یه کم آب بخور، جون من پاشو. رنگ و روت خیلی پریده!

و بعد در حالی که لیوان را پر از آب می کرد و همچنان نگاهش را به چهره ی ترسان و مضطرب ترمه دوخته بود، گفت:

_ پاشو ابتو بخور بعدشم هر کاری که دلت میخواد، بگو تا من بی چون و چرا انجام بدم... پاشو خانومی.

ترمه که بعد از دیدن رفتار متغیر و عجیب و غریب آیدین تمی توانست به او اعتماد کند، به آرامی و با شک و تردید بر روی تخت نشست... نمی دانست که آیا گرفتن آب از دست آیدین و خوردن آن صحیح است یا نه ولی به حدی ترسیده بود که شهامت مخالفت با او را نداشت پس دست لرزانش را برای گرفتن لیوان آب جلو برد ولی آیدین لیوان را عقب کشید و با مهربانی گفت:

_ نه فدات شم، خودم میگیرم جلوی دهنت تو نوش جان کن.

ترمه همچنان سکوت کرد و با ترس و لرز مقداری از اب لیوان را خورد.

_ آفرین خانومی... حالت چطوره؟ سرت درد داره؟ بمیرم الهی، همه ش تقصیر من وحشیه... خودم می دونم چکار کردم، الانم هر کاری که بگی برای جبرانش می کنم.

ترمه که همچنان از ترس زبانش بند آمده بود با نگاهی ناباورانه به آیدین خیره شد. یعنی می توانست به حرفهایی که می شنید اعتماد کند و هر آنچه دلش می خواست را از آیدین بخواهد؟

_ التماست می کنم منو اینطوری نگاه نکن... دوست دارم زمین باز شه و من از شدت شرم برم توش... به خدا خودمم نفهمیدم چی شد که اینطور کنترلم رو از دست دادم... سکوت نکن، با من حرف بزن.

ترمه دلش می خواست که حرف بزند ولی گویا توان این کار را در خودش نمی دید و از شدت ضعف و ترس قادر به تکان دادن زبانش نبود به همین دلیل باز هم بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد با نگاهی ملتمس و هراسان به آیدین خیره شد.

_ می خوای منو عذاب بدی؟ به خدا من یه حیوون درنده نیستم... من همون آیدین تولایی دانشجوی همکلاسیتم که مدتهاس با هم کار می کنیم. من همونم که هر مشکلی داشتی باهاش مطرح می کردی و به توصیه هاش گوش می دادی... می دونم ازم دلخوری ولی تو رو خدا منو ببخش و باهام حرف بزن... اصلا بگو الان چکار کنم که از این حالت ترس و وحشت بیرون بیای.

_ گوشیتو بده به امیر زنگ بزنم بیاد دنبالم و منو ...

هنوز جمله ی ترمه که با صدایی آرام و بریده بریده بیان می شد به اتمام نرسیده بود که رنگ چهره ی آیدین به کبودی گرایید و با فریادی بلند، صدای ترمه را برید:

_ خفه شو...اسم اون سگ خوش شانسو جلوی من نیار... حالم از دو تاتون به هم می خوره... نمی فهمم چی به اون ادم مزخرف دیدی که به من ترجیحش می دی!

_ اون شوهرمه...

جمله ی نصفه نیمه و کوتاه ترمه تاثیری به مراتب مخرب تر از یک سخنرانی کامل و هدف دار بر روی آیدین عصبی گذاشت و باعث شد که بی مهابا به سمت او حمله برده و بعد از گرفتن موهای بلندش او را از روی تخت به پایین پرت کرده و دنبال خود بر روی زمین بکشد!

ترمه که از شدت درد و ترس به هیچوجه توان مقاومت در مقابل هجوم آیدین را نداشت با آه و ناله بر روی زمبن کشیده می شد و فقط یکبار با التماس و زاری گفت:

_ تو رو خدا ولم کن، من حامله م، می ترسم دوباره بلایی سر بچه م بیاد... آیدین جون دخترت ولم کن.

قسمی که ترمه برای آرام کردن آیدین خورد گویا اثری جادویی داشت و باعث شد که او یکدفعه در جا میخکوب شود!

_ "باران" دختر هر دومون میشه، همونطور که بچه ی تو شکم تو هم مال دوتامونه و هرگز نمیذارم بفهمه که بچه ی اون مردک مزخرفه... ببخش تو رو خدا اصلا یادم نبود بارداری، غلط کردم، دستتو بده من بلند شو، باید یه چیزی بخوری، می ترسم مریض شی بخدا.

دیگر جای هیچ شکی برای ترمه نبود که آیدین یک بیمار روانی ست و همین یقین باعث می شد که او بیش از قبل نسبت به شرایط حاکم بدبین و در هراس باشد. اگر امیرسالار نمی توانست در کشوری غریب جای آنها را پیدا کند، چه می شد و چه سرنوشتی در انتظار او بود؟ آیا باید در این نقطه ی خلوت و دور افتاده با یک بیمار روانی خطرناک سر کند و احیانا در آینده ای نه چندان دور، در تنهایی و رعب و وحشت جانش را از دست بدهد؟ قطرات اشک بدون اختیار صورت ترمه را خیس کرد، چاره ای به جز پذیرفتن خواسته های معقول آیدین نداشت و مجبور بود که با شرایط حاضر بسوزد و بسازد.

بعد از اینکه امیرسالار صبح زود شنبه با هتل محل اقامت ترمه تماس گرفت و در کمال ناباوری متوجه شد که ترمه و آیدین هنوز به هتل باز نگشته اند، خانه ی والاها به ماتمکده تبدیل شد. امیرسالار بدون هیچ خجالتی به شدت اشک می ریخت و برای همسرش بیقراری می کرد و تقریبا تمام اعضای خانواده را دور خودش جمع کرده بود، سالار خان با اینکه بعد از تماس با دوستان و آشنایانی که در امارات داشت از آنها خواست تا قبل از رسیدن خودشان هر کاری که برای خبر گرفتن از ترمه و پیدا کردن او لازم است را انجام بدهند ولی بیش از حد تصور نگران حال عروسش بود و هر چه سعی می کرد افکار منفی را از ذهنش دور کند، موفق نمی شد. در این میان حال سایه از همه بدتر و اضطرابش از همه بیشتر بود، به شدت می ترسید که اتفاقی برای بچه ی ترمه افتاده باشد. چندین و چند بار بدون اطلاع امیر با گوشی آیدین تماس گرفته بود که یا دستگاه خاموش بود یا تا به آخر زنگ میخورد و کسی جواب نمی داد! بیش از حد زیر فشار امید بود که از او می خواست تا جریان بارداری ترمه را با امیرسالار در میان بگذارد ولی خودش دو دل بود و نمی دانست کار صحیح کدام است، از طرفی نگران بود که آیا در این شرایط خاص صلاح است امیرسالار را از حامله بودن ترمه با خبر کرده و به بیقراری او دامن بزند؟ و از طرف دیگر دلشوره داشت که اگر برادرش با خبر شود و بداند که او از بارداری ترمه مطلع بوده و حرفی نزده است چه عکس العملی نشان خواهد داد... ایا از او خواهد رنجید؟ ای کاش ترمه از او نخواسته بود تا رازی به این مهمی را مخفی نگه دارد.

بدون هیچ اغراقی ترمه تمام شب را بیدار ماند و از آن عجیب تر اینکه آیدین هم تا خود صبح در خانه قدم زد و راه رفت و تقریبا هر یک ساعت یک بار سرکی به اتاق ترمه  کشید تا از وضعیت او بی خبر نماند و ترمه هم هر بار که صدای پای او را می شنید به آرامی در تخت دراز می کشید و چشمانش را می بست و خودش را به خواب میزد. از رسیدن صبح و دیدن رفتار عجیب دیگری از یک بیمار روانی به شدت ترس داشت و حتی فکر کردن به اعمال غیر طبیعی و ترسناک ایدین او را تا مرز جنون پیش می برد. فکر دست یافتن به گوشی آیدین لحظه ای راحتش نمی گذاشت تنها اگر چند دقیقه آیدین تولایی می خوابید، می توانست با امیرسالار تماس گرفته و او را از وضعیت اسف بارش با خبر کند اما افسوس که آیدین قصد خوابیدن نداشت و معلوم نبود که اگر هم می خوابید ترمه بتواند گوشی اش را پیدا کند، یا بر فرض محال چنانچه موفق به تماس با امیر هم میشد هیچ آدرسی از محلی که ویلای حبیب خان در آن واقع شده بود، نداشت.

همزمان با روشن شدن هوا آیدین با سینی بزرگی از صبحانه وارد اتاق ترمه شد و کاملا شبیه یک همسر مهربان در حالی که لبخند بر لب داشت لبه ی تخت نشست.

_ صبح خانوم خانوما بخیر... چقدر می خوابی تو؟ پاشو یه چیزی بخور که امروز دیگه نمی ذارم تو خونه بشینی و حوصله ت سر بره، باید بریم بیرون و از این طبیعت زیبا لذت ببریم.

دهان ترمه از خونسردی و آرامش بیش از حد آیدین در آن لحظه باز مانده بود... چطور چنین چیزی امکان داشت که یک نفر در عرض بیست و چهار ساعت، چندین و چند بار رنگ عوض کرده و رفتارهایی تا این حد متضاد از خودش نشان دهد!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸| ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

نوشته های من سه ساله شد... تولدش مبارک.

آیدین بیرون از ویلا همانطور که سیخهای کباب را روی ذغالهای گداخته می گذاشت با صدای بلند و لحنی که شادی و سرزندگی از آن می بارید آواز می خواند:

*عزیزم... تو جاده ی فنا شدن... اونکه هرگز نمیشه خسته منم

 

اونیکه با صد امید و آرزو... دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی، تو یه احساس عجیبی... نکنه فرشته ای تو

می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم

می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم

فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه

می خوام عشق و جنونمو راهیه قصه ها کنم

آخه تو پاک و نجیبی، تو یه احساس عجیبی... نکنه فرشته ای تو*

 

صدای بلند و واضح آیدین به شدت اعصاب متشنج و نا آرام ترمه را به هم می ریخت. مضطرب تر از آن بود که حوصله ی آواز خواندن شریک و همکار دمدمی مزاج و ملونش را داشته باشد. دلش به شدت شور می زد و آرزو داشت که هر چه سریعتر، این چند ساعت هم بگذرد و به هتلشان برگردند، حرفهای بی ربط و تا حدی بو دار آیدین حسابی او را ترسانده بود... هرگز در خواب هم نمی دید که از مردی مثل آیدین تولایی با آنهمه ادعای آقا منشی چنین برخورد زشت و زننده ای ببیند! بیشتر از همیشه دلتنگ امیرسالار بود و دلش هوای او وحمایتهای خالصانه و بی شائبه اش را کرده بود... چه خوب بود اگر امیر کوچولو مریض نمی شد و او می توانست در آرامش و با خیال راحت با همسرش سفر کند. باید راهی برای تماس با شوهرش پیدا می کرد، نا امید و مایوس به سراغ کیفش رفت تا دوباره موبایل خودش را امتحان کند ولی اصلا فایده نداشت، گوشی بخاطر ضربه ای که خورده بود کاملا از کار افتاده بود... ترمه با بی حوصلگی از جایش برخاست و از ویلا خارج شد و به طرف آیدین که سرحال مشغول باد زدن کبابها بود رفت.

_ پس چرا اومدی بیرون خانومی؟ مگه نگفتی بوی غذا اذیتت می کنه؟ الهی بمیرم، حوصله ت سر رفت؟

_ نه، اومدم گوشیمو بدم بهت، ببین می تونی یه بلایی سرش بیاری. منکه هر چی باهاش سر و کله زدم فایده نداشت.

_ به خدا ترمه داری کلافه م می کنی... عین دخترایی که دزدیدنشون و می خوان بالاخره با هر راهی که شده بقیه رو خبر کنن، رفتار می کنی! می خوای یه آتیش بزرگ راه بندازی و با کمک دودش به همه بگی که من اینجا زندانت کردم و می خوام شکنجه ت بدم؟! بده اون گوشی رو به من، ببینم می تونم چکار کنم... اصلا چرا نمی ری تلفن خونه رو چک کنی؟ هر چند که من بعید می دونم خونه ای که اینجاس و گاهی در طول سال ازش استفاده میشه، تلفنش وصل باشه ولی به هر حال امتحانش که ضرر نداره.

حرف آیدین دنیایی از امید را به دل ترمه بازگرداند. چرا به ذهن کند خودش نرسیده بود که از تلفن ثابت ویلا با تهران تماس بگیرد؟! پس بدون مکث، بعد از اینکه موبایلش را با شتاب به سمت آیدین پرتاب کرد به طرف خانه دوید.

آیدین هم به محض اینکه ترمه وارد منزل شد با عجله گوشی ترمه را باز کرد و بعد از درآوردن سیکارت و انداختن آن در میان آتش مجددا گوشی را بست و داخل جیبش گذاشت و نفسی براحتی کشید. حالا دیگر کاملا مطمئن بود که تمام راههای ارتباطی را به روی ترمه بسته است. با گذشت چند دقیقه ترمه نا امیدتر از قبل از خانه خارج شد و با کلافگی در حالی که دود کباب اذیتش می کرد به آیدین گفت:

_ حق با تو بود. تلفن خونه قطعه... با گوشی من چه کردی؟ تونستی کاری کنی؟

_ نه بابا، هر چی بهش ور رفتم فایده نداره. اونطور که از دست تو افتاد، گمون نکنم اصلا درست شدنی باشه. باید قیدشو بزنی و یکی دیگه بخری... اصلا نگران نباش، خودم یه آخرین مدلشو برات می خرم... گوشی که قابلی نداره، تمام دنیا فدای یه تار موت عزیزم.

دوباره آیدین به جاده خاکی زده بود و ترمه اصلا قصد نداشت که همانجا بایستد و به اراجیف بی معنی و درهم و برهم او گوش کند پس بدون اینکه حرفی بزند در سکوت به ویلا بازگشت و تصمیم گرفت برای اینکه زمان را زودتر و راحت تر بگذراند به نوعی سر خودش را گرم کند. ساختمان ویلا بسیار بزرگ و شکیل بود و ترمه می توانست با دور زدن اطراف خانه و دیدن نقاط مختلف و بیش از حد زیبای آن، وقت بگذراند. ویلا از سه طبقه ی بسیار بزرگ که با پلکانی مدور به هم وصل می شدند، تشکیل شده بود  که هر طبقه با سبکی خاص و مجزا ساخته شده و با ورود به هر یک از طبقات با نوعی متفاوت از اثاثیه و اسباب منزل روبرو می شدی. با اینکه ترمه بعد از زندگی در قصر سالار خان که تقریبا در تمام پایتخت تک بود، به زندگی در خانه های زیبا و شکیل عادت داشت ولی نوع خاص دکوراسیون ویلا تعجب و تحسین او را برانگیخته بود. بر روی دیوار یکی از تالارهای طبقه ی دوم که به شکل سنتی و قدیمی تزئین شده بود، کلکسیون کاملی از سلاحهای مختلف کوچک و بزرگ به چشم می خورد که توجه ترمه را به خود جلب کرد. با اینکه ترمه اصلا در این زمینه آگاهی نداشت ولی از شکل بعضی از تفنگها کاملا پیدا بود که به زمانی خیلی قبل و گذشته ای دور تعلق دارند و کاملا قدیمی هستند همانطور که ترمه محو تماشای کلکسیون اسلحه بود متوجه صدای پای آیدین که از پشت سر به او نزدیک می شد، گشت و به سمت او برگشت. آیدین با ظرف بزرگی از کباب و مخلفات و در حالی که لبخند بزرگی صورتش را پوشانده بود، دنبال او به طبقه ی دوم آمده بود.

_ به به، چه عجب خانوم خانوما اعتصاب رو شکستن و چند قدم تو خونه راه رفتن! خدایی چه ویلای قشنگی داره این دوست بابا. هر چند که برای خانوم والا با اون خونه و قصر خانواده ی شوهر، این خونه ها هیچه ...

_  بس کن تو رو خدا آیدین. این حرفا چیه میزنی؟ من هیچوقت یادم نمی ره از کجا اومدم و خونه م چه شکلی بوده.

_ خب منم عاشق همین فروتنی و خانومیت شدم دیگه، البته بگذریم از اینکه حسن ظاهرتم بی مثاله و ...

ترمه که از نوع و مدل حرف زدن آیدین ناراضی بود و به هیچوجه خوشش نمی آمد، برای قطع کردن حرف او و عوض کردن صحبت خیلی سریع پشتش را به آیدین کرد و رو به کلکسیون اسلحه ایستاد و با صدایی بلند گفت:

_ چقدر بعضیاشون قدیمی به نظر میان... منکه حتی از دست زدن بهشون می ترسم.

_ جون آیدین راست می گی؟ واقعا می ترسی ازشون؟ چرا؟!!! صبر کن این سینی رو بذارم روی میز، بیام یکیشون رو بردارم، بدم بهت که لمسش کنی و ببینی هیچ ترسی نداره.

و بعد در چشم به هم زدنی سینی غذا را روی میزی در گوشه ای از تالار گذاشت و خیلی سریع خودش را به کلکسیون رساند و یکی از بلندترین اسلحه ها را از روی دیوار برداشت و بی هوا به سمت ترمه گرفت! ترمه که از رفتار عجیب آیدین شوکه شده بود ناخودآگاه و سریع دستانش را بالا آورد و چشمانش را محکم گرفت تا چیزی نبیند ولی بعد از مدتی کوتاه با صدای خنده های بلند آیدین به خودش آمد.

_ وای خدای من، خانوم کوچولوم ترسیده! چرا ترسیدی عزیزم؟ مگه بچه شدی؟ چطور فکر کردی که من دلم میاد پاره ای از وجودمو بزنم؟ تو همه ی آینده ی منی....

_ تو رو خدا ادامه نده آیدین. داره حالم به هم می خوره، معلومه تو چت شده؟ این حرفا یعنی چی؟ مگه من و تو چه نسبتی با هم داریم که این مدلی با من حرف میزنی؟ خواهر برادریم یا فامیل نزدیک؟ من و تو فقط دو تا همکار...

آیدین که از چهره ی برافروخته اش خشم و عصبانیت می بارید با صدای بلندی که بی شباهت به فریاد نبود، صحبت ترمه را قطع و با جملاتی عجیب و باور نکردنی ترمه را در جا میخکوب کرد! گویا آیدین تولایی که ترمه می شناخت غیب شده و غریبه ای بی ادب جای او را گرفته بود.

_ نخیر، خواهر برادر نیستیم ولی میتونیم که زن و شوهر باشیم... نه؟

_ خجالت بکش... نکنه تو دیوونه شدی؟ تو که بهتر از هرکسی وضعیت منو می دونی. شوهرمو خانواده شو میشناسی، پس این حرفا یعنی چی؟ تو رو خدا به خودت بیا آیدین، چرا تو اینجوری....

_ چه جوری شدم؟ عاشق؟... آره عاشق شدم، اصلا هم خجالت نمی کشم، کار امروز و دیروزم نیست. از روزی که دیدمت بی اختیار دلم رفت و دیگه نفهمیدم چه مرگمه... مگه من چیم از امیرسالار کمتره؟ ثروتم؟ ریخت و قیافه م؟ خانواده م؟ چیم؟

_ شعورت، مردونگیت...

_ مردونگی؟!!! والله ما از بچه گی بهش می گفتیم که شکل دختراس، حالا تو چی توی این دختر خانوم ناز نازی دیدی که...

ترمه که دیگر تحمل شنیدن حرفهای مغرضانه و بی ادبانه ی آیدین را نداشت، گوشهایش را گرفت، پشت به آیدین کرد تا از تالار بزرگ طبقه ی دوم خارج شود ولی با نعره ی بلند آیدین در جا متوقف شد.

_ گوشاتو می گیری که صدای منو نشنوی؟ من که مدتهاس برای تنها بودن با تو لحظه شماری می کنم؟ من که ماه هاست از دور نگات می کنم و آه می کشم؟ چه طوری دلت میاد پشتتو به من کنی؟!!! برگرد، زودباش... با تو هستم، می گم برگرد... برنگردی شلیک می کنم.

ترمه در حالیکه بی اختیار و از شدت ترس می گریست به سمت آیدین برگشت. حالت عجیبی که چهره اش داشت به شدت ترمه را می ترساند، اسلحه را محکم بین دستانش گرفته و نوک تفنگ به سمت ترمه بود.

_ اون اسلحه گلوله نداره، پس خودتو مسخره نکن...

_ جدا؟ میخوای امتحان کنم ببینی؟

_ میخوای منو بزنی؟ به چه جرمی؟ بخاطر اینکه عاشق شوهرم هستم یا به این جرم که زیادی احمق و ابلهم و به نامردی مثل تو اعتماد کردم؟ به کدوم جرم؟

آیدین همانطور که اسلحه را به سمت ترمه گرفته بود، آرام آرام به او نزدیک شد و در یک قدمی او ایستاد... سپس با صدای پایین و در حالی که معلوم بود اعتدال روانی ندارد گفت:

_ من غلط می کنم تو رو بزنم... اصلا نمی دونم چه جوری دلم اومد این اسلحه رو دست بگیرم... ببخش تو رو خدا، واسه یه آن از خودم بی خود شدم... ببین چقدر برات کباب درست کردم، بریم با هم بخوریم، باشه؟

_ من گشنه م نیست، غذا نمی خوام فقط میخوام از اینجا برم. نمیخوام حتی بک دقیقه ی دیگه تو این خراب شده بمونم.

_ بری؟ کجا بری؟!!! قراره ما مدتها با هم اینجا زندگی کنیم... رفتن تو کار نیست عزیزم... حالا بیا غذاتو بخور، کلی براش زحمت کشیدم البته اصلا قابل تو رو نداره...

_ گفتم که نمی خوام... میخوام برم پیش شوهر خودم

هنوز جمله ی ترمه کامل ادا نشده بود که آیدین اسلحه را به گوشه ای پرتاب کرد و در یک حرکت خودش را به ترمه رساند و موهای بلند او را محکم در دست گرفت و با صدایی لرزان گفت:

_ از این به بعد شوهرت منم، شیر فهم شد؟ می دونی چند ماهه که فقط نگاه کردم و به روی خودم نیاوردم؟ هیچ می دونی که چند وقته به زور قرصهای آرام بخش و اعصاب، صبح رو به شب رسوندم؟ از این به بعد حتی یکدفعه ی دیگه نشنوم که اسم اون مردک لوس و زن نما رو جلوی من بیاری... الانم جون آیدین بشین غذاتو بخور، من دلم نمیاد خانومیم گشنه باشه...

_ اول موهامو ول کن...

_ خدا منو نبخشه، من کی این کارو کردم؟!!! اصلا متوجه نشدم به خدا... بیا خودم غذا بذارم دهنت عزیزم.

_ به من نگو عزیزم، چندشم میشه... به خدا تو مشکل روانی داری آیدین...

جمله ی آخر ترمه مانند جرقه ای در انبار کاه، سرتاپای آیدین را به آتش کشید و باعث شد که او عصبی تر از قبل به سمت ترمه حمله ور شود و دوباره همانطور که موهای او را در چنگ گرفت با صدایی بلند فریاد زد:

_ دیگه نشنوم این حرفو بزنی... دیگه نشنوم، هیچوقت... اون زن احمق روانیم هم همینو می گفت، تا دو کلام حرف حساب بهش می زدم قیافه ی حق به جانب به خودش می گرفت و می گفت، آیدین جون داروهاتو خوردی؟ خودش روانی بود و همیشه از من ایراد می گرفت، تو هم مثل اون کثافتی... اگه می خوای تا جایی که جون دارم نزنمت، مثل بچه ی آدم بشین اینجا و همه ی غذاتو بخور، فکر کردی من می تونم تحمل کنم که عزیز دلم غذا نخوره و گشنه بمونه... بشین همین جا روی زمین... به تو می گم بتمرگ، مگه کری ترمه جان؟... بشین اینجا من برم اون سینی لعنتی رو بیارم. تا آخرین لقمه شو خودم میذارم دهنت، بخور.

ترمه با ترس و لرز، آرام روی زمین نشست، دیگر شک نداشت که آیدین مشکل روانی داشت و ممکن بود هر کار نامعقولی را انجام دهد پس می بایست با راهی عاقلانه و به هر ترتیبی که می شد خودش را از دست او نجات می داد.

 

بالاخره هواپیمای حامل رویا و خواهرش به زمین نشست و رویا در مقابل نگاه ناباور و در عین حال هیجان زده ی امیرسالار، بر روی پاهای خودش و فقط با کمک چوب زیر بغل از هواپیما خارج شد! خدا را هزاران بار شکر که سلامت به پاهای رویا بازگشته و دوران عذاب وجدان کشنده ی امیرسالار به پایان رسیده بود.

تا قبل از اینکه امیرسالار به همراه سایه و امید برای استقبال از رویا به فرودگاه بروند، چندین و چند مرتبه با هتل محل اقامت ترمه تماس گرفت ولی در نهایت ناباوری ترمه و آیدین هنوز به هتل بازنگشته بودند و گوشی موبایل ایدین همچنان خاموش بود!... امیرسالار بیش از حد تصور نگران همسرش بود، از انجایی که ترمه را بخوبی می شناخت، شک نداشت که در کشوری غریب، اتفاق ناخوشایندی پیش آمده بود که ترمه بعد از ساعتها موفق به تماس با خانواده اش نشده بود... دلشوره و اضطراب لحظه ای امیر را راحت نمی گذاشت ولی چاره ای به جز تحمل نداشت چرا که پرواز او به دبی برای ظهر روز شنبه بود.

ترمه با معده ای عصبی و در عین حال حساس به حدی کباب و جوجه کباب خورده بود که دیگر توان نفس کشیدن نداشت ولی از ترس حالات عصبی متغیر و خشن آیدین جرات اعتراض نداشت و هر چه او می گفت بی چون و چرا قبول می کرد تا اینکه بالاخره به حدی غذا خورد که دیگر توان کنترل کردن خودش را نداشت و همانجا به شدت بالا آورد!

_ وای! خدا مرگم بده، تو چرا اینطوری شدی؟ همه ش تقصیر منه که حتما کبابها رو بد درست کردم... ببخش تو رو خدا، پاشو بریم دست و صورتتو بشورم یه ذره حالت جا بیاد... ببین تو رو خدا چقدر رنگ و روش پریده!

_ ممنون، خودم میرم میشورم... باید اینجا رو هم تمیز کنم.

_ مگه من مردم که تو این کارو کنی؟ تو پاشو برو خودتو تمیز کن، منم وضعیت اینجا رو جمع و جور می کنم.

ترمه با شنیدن این حرف آیدین به سرعت از جایش برخاست تا به بهانه ی یافتن دستشویی و حمام در اولین فرصت ممکن از آنجا فرار کند. اولین کاری که باید می کرد، برگشتن به طبقه ی اول بود به همین علت با نهایت توانش از پله ها پایین رفت و به سمت در ورودی دوید ولی هنوز به در نرسیده بود که با یک ضربه ی محکم که از پشت، به سرش وارد شد از هوش رفت.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸| ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی