نوشته های من

 

 

باز هم باغ بزرگ منزل سالار خان برای یک مراسم دیگر آماده می شد. هیاهوی دلپذیری که تمامی خانه را در برگرفته بود، نشانگر برگزاری یک جشن بزرگ و مطابق دیگر مجالس خانواده ی "والا"، بی مانند بود... روزهای آغازین سال جدید همراه با شور و نشاطی بی سابقه قدم به منزل والاها گذاشته و دیگر هیچ خبری از روزهای سوت و کور و ساکت ماه های اخیر نبود. رابطه ی امیرسالار و همسرش گرمتر از همیشه با حضور امیر کوچولو، رنگی دیگر گرفته و شادمانی و وجد بهار که خودش را برای شروع زندگی مشترکش آماده می کرد، همه را تحت تاثیر قرار داده بود. سالار خان به حدی از جو حاکم بر منزلش راضی و خشنود بود که لحظه به لحظه خدا را شکر می گفت و برای برقراری و تداوم این حالت صدقه می داد.

لباس سفید و زیبایی که بهار برتن داشت، بیشتر از هر وقت دیگر رنگ پوست روشن و منحصر بفرد او را نشان داده و بی نقص بودن اندام ظریف او را به رخ می کشید. برقی که در نگاه علی مقدم بوضوح دیده میشد علاوه بر اینکه بیانگر شادی زائدالوصف او بود، غرور بیش از حدش را در بدست آوردن یکی از زیباترین و کامل ترین دختران شهر نشان میداد. روزهای نخستینی که با دیدن بهار، دل و دیده از دست داده بود، هرگز به خواب هم نمی دید که بتواند مالک قلب او و داماد چنین خانواده ای شود! خودش بخوبی می دانست که چنانچه بهار والا می خواست، می توانست عروس یکی از سرشناس ترین و ثروتمندترین خانواده های اصیل پایتخت نشین باشد ولی از آنجا که همیشه در غنای مادی و عاطفی کامل بوده و رشد کرده بود ذره ای به موقعیت مالی او اهمیت نداده و با رضا و رغبت، یک روزنامه نگار ساده را به همسری پذیرفته بود. اما... درست زمانی که بازو در بازوی  عروس رویایی اش وارد مجلس شد و در بین مهمانان به حرکت درآمد چشمان کنجکاوش با اضطراب و تا حد زیادی نگرانی، بدنبال مهمان ناخوانده ای می گشت که درست روز قبل به دفترش مراجعه کرده و خودش را تحت عنوان پدر بهار به مراسم عروسی شان دعوت کرده و تاکید نموده بود که بدون هیچ شک و تردید در جشن آنها شرکت خواهد کرد تا بتواند تنها دخترش را در مراسم ازدواجش از نزدیک ببیند! تا جایی که به او مربوط می شد هیچ مخالفتی با حضور پدر همسرش در مجلس نداشت ولی از آنجا که زنش را بخوبی می شناخت و از حساسیت او نسبت به سالار خان مطلع بود، می دانست که چنانچه فرد مذکور در مهمانی حاضر شده و با بهار روبرو شود، غوغا بپا خواهد شد و مراسم ازدواجشان به هم خواهد ریخت.

لباس شب بلند سورمه ای براقی که سراپای اندام موزون و کشیده ی ترمه را به تنگی می فشرد و هم خوانی زیبایی با رنگ موهای مشکی پر کلاغی او داشت، این زن زیبا و جذاب را بدون شک به ستاره ی بی مانند مجلس تبدیل کرده و باعث شده بود که امیرسالار بیشتر از هر وقت دیگر محو زیبایی و جمال همسرش باشد اما از آنجا که بیش از حد تصور مراقب رفت و آمد و حضور مهمانها بود تا اگر آیدین و خانواده ی تولایی وارد مجلس شدند، متوجه حضور آنها شود، اولین کسی بود که متوجه ورود "اتابک طالبف" در مهمانی شد! شباهت عجیب ظاهری این مرد به بهار باعث شد که امیرسالار بدون هیچ تردیدی به رابطه ی بین او وعروس پی برده و این موضوع را قبل از در میان گذاشتن با هر شخص دیگری، به امید گفت:

_ خدا به دادمون برسه امید!

_ واااااااای، چی شده؟ دوباره با ترمه حرفت شده؟

_ زبونت رو گاز بگیر، خدا نکنه.

_ پس چه خبره که اینطور آشفته ای؟

_ مردی که زیر قاب عکس من نشسته رو می شناسی؟

_ نه.

_ نه؟!

_ امیرسالار دیوانه شدی؟ امشب هزار تا مهمون اینجاس، من چرا باید همه رو بشناسم؟

_ یه کم با دقت نگاه کن... قیافه ش به نظرت آشنا نیست؟

_ باید از فامیلای خودتون باشه چون زیادی شبیه تو و بهاره...

_ کجا شبیه منه احمق؟ عین سیبیه که با بهار از وسط نصف کرده باشن!

_ خب که چی؟

_ که چی؟!!! اگه یه ذره به مغزت فشار بیاری میفهمی چی می گم... به چند ماه قبل فکر کن... یادته یه آقایی اومده بود دفتر بهار و گفته بود که...

_ آره آره، یادم اومد... واااای خدا بخیر کنه... اگه با بهار یا پدریزرگ روبرو بشه چه خاکی به سرمون کنیم؟ کی اینو دعوتش کرده؟

_ من چه می دونم... باید یه کاری کنی امید، نمی شه همینجور ساکت بشینیم تا مجلسمون به هم بریزه... پاشو، بجنب یه کاری کن.

_ چکار کنم؟! نمی تونم بیرونش کنم که.

_ کی می گه بیرونش کن؟ برو باهاش حرف بزن و بدون هیچ رودربایستی بهش بگو که وقت خوبی رو انتخاب نکرده.

_ خودت چرا اینکارو نمی کنی؟

_ من تمام وقت زیر نگاه ترمه و مامان بدری ام... تو که نمی خوای خانوما با قیل و قالشون آبرومون رو ببرن؟... تو برو سراغ طرف منم میرم یواشکی به علی می گم، شاید اون بدونه چه خبره.

با اینکه آقای طالبف مردی بیش از حد منطقی، آرام و مودب بود ولی به هیچوجه زیر این بار نمی رفت که قبل از روبرو شدن با دخترش و دادن هدیه ای که برای او در نظر گرفته بود، مجلس را ترک کند. هر چه امیرسالار، امید و داماد خواهش و اصرار کردند که روز دیگری را برای رو در رو شدن با بهار و دادن هدیه انتخاب کند، راضی نمی شد که نمی شد تا اینکه بالاخره با پیشنهاد امیرسالار، به ناچار پای ترمه به ماجرا باز شد.

_ سلام جناب طالبف... اگر بچه ها هم شما رو به من معرفی نمی کردن، از شباهتی که به بهار عزیز ما دارین متوجه می شدم که باید یه نسبت فامیلی با عروس خانوم گل امشب داشته باشین... من عروس کوچیک سالار خان، همسر امیرسالار هستم، میتونم بدونم مشکلتون چیه؟

_ سلام دخترم... قبل از هر حرفی جا داره که به امیرسالار خان برای حسن سلیقه شون در انتخاب شما تبریک بگم، شما زیادی مقبول هستین... اما دخترم مشکلی وجود نداره که شما بخواین ازش خبردار بشین... اینکه من بخوام به دخترم، اونهم تو شب عروسیش هدیه بدم، تقاضای نامعقولیه؟

_ در شرایط عادی و معمول، اصلا خواسته ی عجیبی نیست ولی خودتون به نکته ی خیلی ریز و مهمی اشاره کردین... امشب شب عروسی بهاره، شبی که دیگه هرگز در زندگیش تکرار نمیشه و شما مسلما دلتون نمی خواد که این شب رو برای بهار عزیز ما خراب کنید.

_ اصلا دلم نمی خواد.

_ پس لطفا با این اصرار و پافشاری برای روبرو شدن با بهار، شب به این مهمی رو خراب نکنید... دختر عموی ما و پدر بزرگ، بیش از حد نسبت به هم حساس هستن و اگر شما اصرار داشته باشین که امشب، در حضور جمع، خودتون رو به سالار خان معرفی کنید و ادعایی مبنی بر هر نوع نسبت فامیلی با بهار داشته باشین، قطعا بهار شما رو نمی بخشه... چرا که ما اصلا نمی تونیم عکس العمل سالار خان رو بعد از شنیدن این ماجرا حدس بزنیم... تازه یکسال از عمل قلب پذربزرگ می گذره و سلامتی ایشون بیش از هر چیزی برای همه ی ما خصوصا بهار  مهمه... پس بزرگواری بفرمایید و بخاطر بهار و از طرفی بخاطر خودتون، امشب رو کوتاه بیاید.

_ ولی...

_ اگه من قول بدم و تضمین کنم که یه شب دیگه، در یک موقعیت بهتر شما رو با بهار و پدربزرگ روبرو کنم، خواهش ما رو قبول می کنید؟

_ از قرار معلوم شانس دیگه ای ندارم ولی قبل از ترک کردن مجلس دوست دارم که یه حرفی رو به شخص شما بزنم.

_ بفرمایید، خواهش می کنم.

_ باید به هوش، ادب و در عین حال، تعصب شما نسبت به خانواده تون تبریک بگم... شما حدود نیم ساعت با من صحبت کردین و در حالی که مطمئنم بخوبی و بدون هیچ شکی می دونید که من پدر بهار هستم، حتی یکبار هم به این موضوع اعتراف نکردین و بهار رو تحت عنوان دختر من نخوندین!!! و هر بار از اون به عنوان "دختر عموی ما" یا "بهار عزیز ما" اسم بردین... شما خیلی خانوم با ذکاوتی هستین.

_ اینکه نظر لطف شماست ولی اگر حرف من رو حمل بر بی ادبی یا جسارت نمی کنید، خوبه که بدونید، تا زمانی که شخص سالار خان شما رو عضوی از خانواده یا یکی از اقوام بهار نشناسن، هیچکدوم از ما این اجازه رو به خودمون نمی دیم که خدای ناخواسته روی نظر ایشون حرفی بزنیم... حرف پدربزرگ حرف تمام خانواده ی بزرگ ماست.

آقای طالبف زمانی منزل سالار خان را ترک گفت که از ترمه قول دیدن همزمان بهار و سالار خان را آنهم در آینده ای نه چندان دور گرفت و قبل از خداحافظی رو به ترمه گفت:

_ از اونجایی که نسبت به ذکاوت و کارآمدی شما ایمان دارم، قولتون رو می پذیرم و منتظر تماس شما می مونم... خدا از چشم بد حفظت کنه دخترم.

رفتن به موقع اتابک طالبف و عدم حضور آیدین یا هیچ کدام از اعضای خانواده ی تولایی، جشن آنشب را بهتر و شیرین تر از هر جشنی در نظر امیر سالار جلوه داد و او توانست با خیالی راحت و بدون حضور هیچ مزاحمی در کنار همسر زیبا و فرزند شیرینش تا پاسی از شب در مراسم مجلل و بی نظیر عروسی دختر عمویش به پایکوبی و شادی بپردازد... ای کاش زندگی همیشه تا این حد شیرین و موافق بود.

بالاخره مجلس عروسی مجلل بهار و علی هم در نیمه های شب به پایان رسید و همه ی مهمانها، خسته از جشن و پایکوبی مجلس را ترک کردند. در این میان دل نیلوفر مقدم، علاوه بر دلتنگی بخاطر جدا شدن برادر، در غم رفتار سرد و بی تفاوت بهادر سرد و گرفته بود. بهادر در ادامه ی  برخورد بی دلیل ماه و روزهای گذشته، همچنان خودش را نسبت به نیلوفر بی توجه و بی تفاوت نشان می داد و این عکس العمل پس از ابراز یک عشق تند و ناگهانی، کاملا عجیب و غیر قابل درک بود!

اما بهادر هم ساعات و لحظات خوش و راحتی را نگذرانده و با اینکه مجلس عروسی تنها خواهرش بود، زیر بار نگاه سنگین و پرمعنای نیلوفر هر لحظه آرزوی بپایان رسیدن جشن را کرده بود! خودش بخوبی و بهتر از هر شخص دیگر می دانست که در نهایت سنگدلی و ناجوانمردی، رفتار بسیار بد و غیر قابل بخششی  با نیلوفر داشته است ولی هر چه بیشتر سعی در راضی کردن خودش برای برداشتن قدمی به سوی نیلوفر می کرد، کمتر موفق می شد!!! چهره ی زیبا و بی مانند "دیبا" حتی برای لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد و غم گم کردن یا بقولی از دست دادن او، بهادر را بشدت می آزرد... تنها گذشت زمان می توانست مرهمی بر دل بیتاب او و قلب شکسته ی نیلوفر بگذارد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸| ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی