نوشته های من

 

 

سرد بود
هوا نه ؛ دستان به رنگ زمستانم
برف بود
آسمان نه ؛ دل بی تابم ... بی تاب ...
یخ زده بود
زمین نه ؛ نگاه دیروز تر هایم
زمهریر دویده بود
نه به آسمان ؛ به بغضم ... بغض کالم
و با تمام این محدودیت های سرمه ای که قلب ترک خورده ام داشت
مهری دوید به ترک هایم
وقتی که نشسته بود حضور کمرنگم
روی تکه سنگی که همزبان این روزهای دلم بود
دور دست چشمان ترم را می نواخت
سکوت برایم ترانه می ساخت
انگار همه دست به دست هم داده بودند
تا غصه های پر رنگ نگران کننده ی مرا در نیلگون رها کنند
تا خود خود خدا هم بداند
شاید که اشکی ...
دستم گره خورد به دستان دو شاخه گل
گل های همیشه بهاری ...
بهار ...
و حالا اینقدر خوشبختم که خودم را خدا می دانم
حالا این کفر است یا نه نمی دانم
ولی من عاشقم
و دستانم بوی عشق می دهد
کنار سایه های آبی کم رنگ و پر رنگ شما
باشید بر وزن بی تابم
تا سایه تان سرم را خنک کند از....
تولدتان مبارک .

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸| ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

حرفهای سوزناک و صورت و چشمان خیس از اشک ترمه دل امیرسالار را به حدی خون کرد که نتوانست خودش را کنترل کرده و پا به پای همسرش گریست. چقدر عذاب وجدان او را می آزرد و چقدر شرمنده ی ترمه بود. با آنکه بخوبی می دانست و تقریبا مطمئن بود که ترمه روی خوش به او نشان نخواهد داد به سمت همسرش رفت و بازوانش را دور او حلقه کرد. وای که چقدر دلش برای در آغوش کشیدن و حس کردن ضربان قلبش تنگ شده بود.

ـ خانومی من، تو رو خدا اینجور گریه نکن. مگه من و تو چند وقته که با هم زندگی می کنیم؟ ما حالا حالاها برای بچه دار شدن وقت داریم. به جون ترمه من مطمئنم که مشکلمون حل میشه، می دونم سخته ولی تو فقط یه کم صبوری کن...

ـ اتفاقا منم میخواستم همین پیشنهاد رو به شما بدم... فقط تا چند روز دیگه که عروسی بهار تموم میشه و صفیه ننه از اینجا میره صبوری کن، من به محض رفتن ایشون همه ی مشکلاتو به راحتی حل می کنم.

ـ باز که تو رفتی سر حرف اولت! نمی دونم چه چیزی باعث شده که تو فکر کنی من میذارم از این خونه بری و به تنهایی زندگی کنی؟... اگه صد سال دیگه هم بگذره و تو همین طور با من قهر بمونی و محلم نذاری بازم ما زن و شوهریم و تو همونجایی زندگی می کنی که من هستم... سعی کن اینو بفهمی ترمه.

ـ چرا باید این کارو کنیم؟ مگه نگفتی که مادر بچه ت قراره برای معالجه بره آمریکا؟ انشالله که عملش موفقه و با پاهای خودش بر می گرده و شما هم دیگه هیچ مشکلی نداری...

جمله ی آخر ترمه به حدی اعصاب متشنج امیرسالار را تحریک کرد که بی اختیار و با صدایی بسیار بلند بر سر ترمه فریاد کشید.

ـ بس کن... نمی خوام بقیه حرفای مزخرفتو بشنوم. درسته که من از ته دل و اعماق وجودم به خدا التماس می کنم سلامتی رویا رو بهش برگردونه ولی این هیچ ربطی به زندگی آینده ی ما نداره... من دوست دارم رویا خوب شه به این دلیل که هر بار اونو با این وضعیت اسفناک می بینم به خودم و اون تصادف کذایی لعنت می فرستم... من آرزو دارم که رویا روی پاهای خودش راه بره به این دلیل که دلم نمی خواد وقتی بچه م بزرگ شد به خاطر نقص جسمانی مادرش غصه بخوره و تا ابد منو مقصر بدونه... دلم میخواد رویا شفا پیدا کنه بلکه بتونه یه شانس دیگه برای ازدواج پیدا کنه و سر و سامون بگیره، اون هنوز خیلی جوونه و حیفه که مثل یه پیرزن سالخورده زمین گیر بشه... هزار بار گفتم و باز هم می گم، تنها زنی که تو ذهن و قلب و زندگی من جا داره تویی، اینو بفهم ترمه... تو رو خدا اینو بفهم و انقدر منو خودتو عذاب نده... امشب هم یه بچه ی یک ساله مهمونمه که تا یکی دو ساعت دیگه می برمش پیش مادرش ولی از چند روز دیگه تا زمانی که نمی دونم چقدر طول می کشه پیش ما می مونه.

ـ خونه ی پدریشه و حق مسلمشه که اینجا زندگی کنه.

ـ ولی ترمه، پدر اون، شوهر تو و این خونه خونه ی تو هم هست پس به من حق بده که نظر تو برام مهم باشه و دلم بخواد که تو با امیر کنار بیای... به من نگو که نمی تونی با یه بچه ی کوچیک دوست بشی چون تو این مدتی که با هم زندگی کردیم شناختمت و دیدم که چقدر سریع با بچه ها انس می گیری و بهشون علاقمند میشی.

ـ اونوقت باید خودمو تحت چه عنوانی به بچه ت معرفی کنم و باهاش دوست بشم؟ زن بابا!

ـ  این چه حرفیه عزیزم! مگه الان که سایه و بهار بغلش گرفتن و بوسیدنش خودشونو با چه القابی معرفی کردن؟ اصلا بچه به این کوچیکی که این حرفا حالیش نمی شه. تو اشکاتو پاک کن و بیا با هم بریم تو سالن، بقیه ش با من.

ـ ولی باور کن امشب همه با حضور من معذب میشن و نمی تونن با بچه راحت باشن.

ـ این فقط تصور خودته، به خدا همه دلشون میخواد که تو دست از این گوشه گیریت و کسل بودنت برداری و به زندگی عادی برگردی.

ـ از قدیم گفتن دستور دادن برای اونکه کنار گود نشسته کار آسونیه ولی اون درسته که آدم خودشو بجای طرف مقابلش بذاره تا بفهمه که اون چی می کشه.

ـ به خدا من میفهمم تو چه حس و حالی داری ولی جون امیرسالار بگو گناه من چیه؟... مگه من دلم میخواسته که نامزدمو تو یه تصادف لعنتی به ظاهر از دست بدم و بعد از تحمل کلی رنج و عذاب و بدبختی اون با یه بچه برگرده؟ مگه من اصلا از بارداری تو با خبر بودم  یا در پرت شدن تو از پله ها نقشی داشتم که همه و حتی خودم ، به چشم یه آدم ظالم و ستمگر بهم نگاه می کنن و نقص جسمانی تو و رویا رو از چشم من میبینن؟... تو رو خدا تو هم خودتو به جای من بذار شاید اوضاع بی ریخت و وحشتناک منو درک کنی. دارم به تنهایی می شکنم و داغون میشم و هیجکس کنارم نیست.

زمانی بیش از چهل و پنج دقیقه امیرسالار و ترمه با هم صحبت کردند تا ترمه راضی شد که به جمع خانواده بپیوندد و شانس دوستی با امیر کوچولو را امتحان کند... قبل از ورود به پذیرایی و روبرو شدن با بچه به اتاق کودکی که از مدتها پیش همسرش آماده کرده و این روزها به اتاق خواب امیرسالار تبدیل شده بود، رفت و یکی از اسباب بازیهایی را که برای بچه ی خودشان تهیه کرده بودند را برداشت تا باب دوستی را با پسر شوهرش باز کند. وقتی ترمه وارد سالن شد و با قدمهایی لرزان سراغ امیر کوچولو رفت دل همه ی خانواده در سینه بی تابی می کرد. بهادر با دیدن ترمه خیلی سریع از جا برخاست و کودک را با او تنها گذاشت. برای ترمه لحظات به سختی می گذشت، به آرامی در مقابل امیر زانو زد و در حالی که آدم آهنی بزرگ را به سمت او می گرفت با صدایی آرام ولی لرزان گفت:

ـ سلاااام... حال شما خوبه؟ تو با خاله ترمه دوست می شی؟

کودک که با شنیدن صدای ترمه سرش را بالا گرفته و در چهره ی مضطرب او خیره مانده بود برای لحظاتی به او و اسباب بازی که در دست داشت نگاه کرد و بعد شبیه به بچه ای که از چیزی ترسیده باشد، ابتدا بغض کرده و بعد با حالتی درمانده به صورت تک تک افراد حاضر در سالن خیره شد و بعد از یافتن چهره ی آشنای پدرش دستانش را برای در آغوش کشیده شدن و طلب امنیت باز کرد و با صدای بلند گریست! امیرسالار که از وضع پیش آمده اصلا راضی نبود، ابتدا به سرعت پسرش را بغل کرد و بعد دست ترمه را که در حال ترک کردن سالن بود گرفت.

ـ صبر کن ترمه، گمونم از آدم آهنیه ترسیده واگرنه بچه ای نیست که بخواد غریبی کنه! تو فقط چند لحظه به من فرصت بده تا اینو بهت ثابت کنم... خواهش می کنم، فقط چند لحظه.

و بعد همانطور که امیر را در آغوش داشت به سمت اتاق بچه رفت و با خرس پشمالویی که به خود پسرش تعلق داشت و روزی از طرف رویا بعنوان یک یادگاری از بچه به او داده شده بود بازگشت. اسباب بازی را به دست ترمه داد و عاجزانه گفت:

ـ جون امیرسالار، یه بار دیگه امتحان کن، فقط یه بار.

ترمه که اصلا دوست نداشت پسر بچه ای یک ساله با چهره ی اشکبار او روبرو شود ابتدا خیلی سریع صورتش را پاک کرد و دوباره با نهایت ناامیدی در حالی که خرس را به طرف امیر می گرفت گفت:

ـ آقا خوشگله، شما که خودت مثل عروسکا می مونی با خاله ترمه دوست میشی؟

امیر کوچولو که با دیدن اسباب بازی آشنای خودش در دستان ترمه به وجد آمده بود، به پهنای صورت زیبایش لبخند زد و خودش را به سرعت و با اشتیاق فراوان در آغوش او انداخت. همه با دیدن این صحنه بی اختیار و از فرط شوق دست زده و ترمه در حالی که پسر همسرش را به سختی در آغوش می فشرد با صدای بلند و هق هق گریست.

48 ساعت از زمانی که قول حاضر شدن کارت پایان خدمت را به بهادر داده بودند، گذشته ولی هنوز خبری از دیبا یا برادرانش نبود. بهادر دو شماره ی اعتباری را که در جلسات قبل بوسیله ی آنها با او تماس گرفته بودند در گوشی خود ذخیره کرده  ولی هر چه با شماره ها تماس می گرفت فایده نداشت و تلفنها خاموش بودند! کم کم نسبت به گرفتن کارت نا امید و نسبت به خودش عصبانی و عصبانی تر میشد. چرا آنهمه پول بی زبان را بدون گرفتن یک رسید یا داشتن حتی یک نشانی به دست افرادی سپرده بود که هیچ شناختی از آنها نداشت و فقط به تبعیت از یک احساس درونی و بدون هیچ منطقی آنها را باور کرده بود؟!!! ایندفعه اگر پدر بزرگ یا امیرسالار از کار او با خبر می شدند کاملا حق داشتند که او را یک بچه ی بی عقل و نادان بخوانند و به او بخندند. بسیار کلافه و بیقرار بود و در عین حالی که خودش را دلداری میداد که هنوز دیر نشده و همچنان ممکن است برای گرفتن کارت به او زنگ بزنند، از کلاهبرداری آنها و فریب خوردن خودش مطمئن بود اما آنچه بیشتر از برباد رفتن پولها آزارش میداد بی خبری کامل از دیبا بود. تا قبل از این به داشتن دو شماره ی تماس دل خوش کرده بود و گمان می کرد که براحتی و هر وقت که دلش بخواهد میتواند با دختر مورد علاقه اش تماس گرفته یا حداقل ردپایی از او پیدا کند ولی خاموش بودن تلفنها ترس از دست دادن دیبا را هر لحظه بیشتر از پیش در دل او زنده و تقویت می کرد. نباید دست روی دست می گذاشت و بیکار می نشست، تنها نقطه ی امیدی که در ذهنش کورسو میزد رستورانی بود که چند بار در آنجا به دیدن دیبا و خانواده اش رفته بود و هیچ راه امید دیگری به جز آن رستوران نداشت چرا که دوست خودش همان بار اولی که آنها را معرفی کرده با صراحت تاکید کرده بود که هیچ شناختی از آنها نداشته و فقط بواسطه ی افراد دیگر از چگونگی کار آنها باخبر است و تحقیق راجع به این گروه را به خود بهادر سپرده بود که بهادر هم به واسطه ی دیدن دیبا و از دست دادن دل و دیده، بطور کامل تحقیق و احتیاط را فراموش کرده و اسیر این دام شده بود. پس در اولین فرصت و بدون تلف کردن وقت، سراغ صاحب رستوران رفته و از او راجع به مشتریانش سوال کرد ولی در کمال تعجب متوجه شد که مدیر و کارکنان رستوران به هیچوجه شناختی از گمشده های او نداشته و دیبا و برادرانش جزء مشتریان ثابت آنها نبودند!!! هیچ راه چاره ی دیگری به جز گذشتن از پولها و از آن مهمتر فراموش کردن دیبا باقی نمانده نبود. شاید این کمترین قصاصی بود که میتوانست در قبال رفتار ناجوانمردانه اش با نیلوفر مقدم، پرداخت کند.

     

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸| ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸| ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی