نوشته های من

 

آیسا ناز قشنگم، دخمل کوچولوی گل و خواستنی مامان، تولدت مبارک... انشالله سلامت و شاداب، بزرگ بشی و مامی خوشبختیتو ببینه.

با اینکه ترمه در صداقت خود و صحت حرفهایش ذره ای شک نداشت، به شدت نسبت به رای دادگاه نگران و مضطرب بود. مردن آیدین خیلی خیلی بر روی اعصاب ضعیف و متشنجش تاثیر گذاشته و پریشانش کرده بود اما ترس ماندن در زندان آنهم زمانی که فرزندی را در بطن خودش پرورش می داد او را بیتاب و درمانده کرده بود... هر بار که صدای اعتراض خانواده ی تولایی در شکل و قالب فریادی دردالود به گوشش می خورد، بی اختیار ضربان قلبش افزایش یافته و زانوانش به لرزه در می آمد... پذیرش واژه ی زشت و بدشکل "متهم" در کنار اسم و فامیلش آنقدر عذاب آور و غیر قابل تحمل بود که اصلا و ابدا توان کشیدن بار سنگین "قاتل" بودن را در خودش نمی دید. ای کاش این دقایق زجر آور هر چه سریعتر می گذشت و رای اولین دادگاه صادر می شد. هر بار که دادستان از جای خود برخاسته و به سمت قاضی می رفت دل ترمه از جا کنده شده و اضطراب تمام وجودش را در بر می گرفت... توضیح وکیل مدافع ترمه برای دادگاه، مبنی بر اینکه شهود دیگر پرونده، مقیم کشور امارات بوده و در صورت لزوم از آنها دعوت بعمل خواهد آمد، دل ترسان ترمه را اندکی آرام کرد. پس هنوز راه نجات های دیگری باقی بود که او می توانست به آنها امیدوار باشد... تا اینکه بالاخره زمانی که ترمه از ان می ترسید، فرا رسید و رای دادگاه با صدایی بلند و رسا قرائت شد:

*با توجه به عدم وجود دلایل و شواهد کافی جهت تبرئه یا محکوم شدن متهم "ترمه ی خلخالی" رای نهایی دادگاه به جلسات بعدی موکول شده و تا رسیدن شهود از کشور همسایه، امارات متحده ی عربی و تشکیل جلسه ی بعدی دادگاه، متهم در زندان قزل حصار کرج تحت نظارت خواهد ماند.*

زمان در جا ایستاد و همه ی وجود ترمه یخ کرد. محکومیت در زندان!!! باور کردنی نبود... دختر ساده و آرام شهرستانی که همه ی همشهری ها بر روی سادگی و متانت او قسم می خوردند با طفلی در شکم، محکوم به حبسی هر چند موقت، در یکی از زندان های تهران شده بود، انهم به جرم قتل! بیشتر از انچه ترمه ترسیده باشد، امیر آشفته و پریشان بود... انچه شنیده بود را باور نداشت و قادر به کنترل رفتار و اعمال خودش نبود. بی اختیار به سمت وکیل همسرش رفته و با لحنی که خشم از آن می بارید رو به او گفت:

_ پس تو چه غلطی کردی مردک؟ زن باردار و بی گناه من بره زندان اونم به جرم قتل یه گوساله؟!!! امکان نداره... باید یه کاریش کنی... هر سند و وثیقه ی سنگینی که بخوان میذاریم ولی نمی شه که ترمه حتی برای یه لحظه بره قاطی آدمای خلاف... اون معصومه، اون فرشته س بخدا...

و شدت گریه امان حرف زدن را از او گرفت... لحظه لحظه ی چند روز اخیر و رفتار زشت و خجالت آورش چون صحنه های یک فیلم ترسناک از مقابل چشمانش رد شده و اعصاب حساس و خسته اش بیش از هر زمان دیگری تحت فشار بود... او با همسر مظلوم و بی گناهش چه کرده بود! روی نگاه کردن به چهره ی بی رنگ، خسته و ناباور ترمه را نداشت... بی اختیار از جا برخاست و در حالی که صورتش از اشک خیس بود با شتاب به سمت تولایی بزرگ که هنوز لباس مشکی به تن داشت و عزادار می نمود رفت و نام او را که پشت به خودش در حال خارج شدن از دادگاه بود با صدایی بلند و رسا خواند:

_ جناب تولایی؟

پدر آیدین با شنیدن صدای بلند امیرسالار در جا ایستاد و رو به امیر چرخید.

_ بگو... دیگه از جون ما چی میخواین؟

_ به خدا وقتی چهره تون رو می بینم و یادم میاد که همسن پدربزرگ ما سن دارید و چنین رفتار بچه گانه ای رو نشون می دین، تعجب می کنم! چطور با این تجربه ای که دارین، گمون می کنید که می تونید موفق بشین و یه جوون معصومو گرفتار کنید؟

_ واقعا که وقیحی پسر! جوون معصوم، بچه ی کم سن و سال من بود که بازیچه ی دست تو و اون خونواده ی کلاشت شد و به این روز افتاد... حالا چه توقعی داری؟ می خوای که خیلی راحت خون پسرمو پایمال کنم و بذارم تو و زنت با هم یه زندگی راحت داشته باشین؟! محاله ممکنه. همین الان دادستان گفت که با هیچ وثیقه ای نمی تونید از زندان ازادش کنید... حق به حقدار میرسه جوون، پس برو که اصلا حوصله تو ندارم.

_ واقعا که خیلی عجیبه! شما دیگه چرا؟ شما که کاملا و بهتر از من و هر کس دیگه از نقشه های پسرتون با خبرین چرا اینجوری حرف می زنید و نقش بازی می کنید؟ مگه شما نبودین که آدرس حبیب خانو تو دبی به آیدین دادین و فرستادینش اونجا تا خونه بگیره و همسر بی گناه منو اونجا حبس کنه؟... چرا اینطوری منو نگاه می کنید؟ باور نمی کنید که من در جریان باشم؟ گمون کردین من از اصل ماجرا بی خبرم و میتونید هر کاری دلتون خواست بکنید؟ بزودی از طریق سفارت، شهود به اینجا میان و اونوقته که دیدن چهره ی واقعی و شرمسار شما دیدن داره... شاید از نظر حرفه ای نباید این حرفو بزنم ولی خیلی دوس دارم بدونید که من همونجا تو دبی با حبیب خان حرف زدم و همه چی رو بهش گفتم و خیلی چیزا ازش شنیدم. پس خیلی به رای امروز دادگاه دلخوش نباشید و شک نکنید که ماه پشت ابر نمی مونه.

با اینکه بهت و حیرت از چهره ی خشمگین تولایی بزرگ می بارید، بدون گفتن کلمه ای، پشت به امیر کرد و از سالن خارج شد.

با اینکه باور کردنی نبود ولی ترمه با قامتی خمیده و لرزان، در حالی که مچهای دستان ظریفش با دستبندی زمخت به هم بسته شده و توسط دو مامور احاطه شده بود از مقابل چشمان اشکبار امیرسالار و دیگر اعضای خانواده گذشت و از سالن دادگاه خارج شد... به همین سادگی عروس خانواده ی بزرگ "والا" در عین بی گناهی زندانی شد!

شب به مراتب سیاهت و بلندتر از همیشه می نمود! اتاق بزرگ و دلباز امیرسالار والا، دلگیرتر از سلولی بود که همسرش را به اسارت گرفته بود... گوشه گوشه ی اتاق بو و یاد ترمه را به همراه داشت... تخت خالی بزرگ دو نفره، کمد و رختکن لباسها، لبه ی پشت پنجره که جای همیشگی خلوتهای ترمه بود و صندلی تنهای مقابل میز آرایش، همه و همه نبود فرشته ای مهربان را با بلندترین صدا در ذهن و یاد امیر سالار، فریاد می زدند... عکس ترمه با لبخندی زنده و زیبا و نگاهی عمیق و جادویی همه ی وجود امیر را به تمنا و خواهش وادار می کرد و امیرسالار در حسرت دستان و آغوش پر مهر و عاطفه ی همسرش به شدت اشک می ریخت... ترمه بخاطر او و برای دفاع از جان او اسیر و زندانی شده بود ولی در حال حاضر هیچ کار یا کمکی از امیر ساخته نبود... دهها سند ملک و زمین و کارخانه، هر یک با ارزش مادی بسیار بسیار بالا، بر روی میز ناهار خوری سالن ریخته شده بود که متاسفانه هیچکدام در این شرایط خاص و طاقت فرسا مثمر ثمر نبود! کاری به جز انتظار برای رسیدن شهود ایرانی الاصل مقیم امارات از کسی بر نمی آمد... زمان به سختی، سنگینی و سیاهی یک کابوس می گذشت!

با آنکه بهادر هم مثل دیگر اعضای خانواده نگران ترمه و سرنوشتش بود ولی نمی توانست آنچه را که امروز در دادگستری دیده بود را فراموش کند! دیبا، دختری که مدتها به دنبالش گشته بود در حالی که چادر کهنه ای به سر داشت پشت در یکی از اتاقها در انتظار صدور حکم برادر قاچاق فروشش نشسته و آرام آرام اشک می ریخت... بهادر با دیدن او در آن حالت، تمام دلخوری ها و شکایتش را بابت اینکه مبلغ بالایی از پول او را همراه با برادرانش با کلاهبرداری واضح و مشخص خورده بودند، فراموش کرده و بی اختیار به دلجویی از او پرداخته بود.

_ سلام دیبا خانوم... شما اینجا چکار می کنید؟

_ به تو چه؟ مفتشی؟

_ گمونم منو نشناختین! من هستم، بهادر والا.

_ پاشو، خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه... عوضی گرفتی آنتیک، خدا رو شکر ما تو این عمری که از خدا گرفتیم هیچ بچه سوسولی نمی شناسیم.

_ چطور ممکنه اشتباه کرده باشم در حالی که حتی اسمتون یادمه؟ خاطرتون نیست که با برادرتون از من پول گرفتین تا کارت پایان خدمت برام درست کنید و بعدشم...

_ خب که چی؟ فک کردی حالا چون تو دادگاه منو دیدی می تونی پول ازم در بیاری؟ کور خوندی داداش، اگه پول و پله خبری بود که الان اینجا نبودم... پاشو برو که اصلا حوصله تو ندارم.

_ اشتباه نکنید، من نیومدم که ازتون پول بخوام یا شکایتی داشته باشم، فقط وقتی به این حال دیدمتون نگرانتون شدم...

_ نکنه خلی تو پسر، یا شایدم منو علاف گیر آوردی؟... واسه بار آخر بهت می گم که یادم نیس کی و کجا دیدمت پس بی خیال ما شو و تا یه شری بپا نکردی گورتو گم کن.

زیبایی و جذابیت بی حد و اندازه ی دیبا به حدی بهادر را از خود بیخود کرده بود که گویا جادو شده و متوجه هیچکدام از توهین ها و حرفهای او نمی شد! بدون شک اگر نگران ترمه و رای دادگاه او نبود، دیبا را بدون هیچ معطلی تعقیب می کرد تا از محل زندگی او آگاه شود.

 

اتاقی سه در چهار که از سه طرف به دیوار و از وجهی دیگر به میله های فولادین ختم می شد با تختی اهنی و سه طبقه و محیطی کاملا بی روح، سرد و مرده، سلول کوچک و تاریک ترمه و دو هم اتاقی دیگرش را تشکیل می داد... شاید اگر هم سلولی های ترمه با بدترین سلیقه و معیارها هم انتخاب شده بودند تا این حد متضاد هم از اب در نمی آمدند! زنی بالای پنجاه سال، بسیار ساکت و پر رمزو راز در کنار دختری نهایتا بیست ساله، شلوغ و تا حدی سبک مغز و جلف، همراهان فعلی ترمه بودند... زن نسبتا مسن که خیلی از سن واقعیش پیرتر به نظر می رسید با دیدن ترمه نگاهی موشکافانه به سراپای او انداخت و با صدایی که گویا از ته چاه در می آمد پرسید:

_ آبستنی؟

_ بله.

_ چند وقتته؟

_ هنوز دو ماه نشده.

_ به چه جرمی اینجایی؟

_..........................

_ چیه ساکتی؟ طرفو که با یه بچه قالت گذاشته خلاص کردی؟

_ جان؟

_ می گم بابای گوربگوری این بچه رو کشتی؟

_نه... به جرم قتل اینجا هستم ولی نه به اون شکلی که شما فکر می کنید.

_ پس فعلا خیالت تخت باشه چون تا هفت ماه دیگه دارت نمی زنن... دو دستی به این جونوری که تو شیکمته بچسب... تا اون باهاته، توهم زنده ای.

چقدر آرام و راحت از دار زدن، مردن و نبودن حرف می زد! چقدر ساده به ته ماجرا نگاه می کرد و چقدر بی پروا و رو راست از هفت ماه باقی مانده ی پایانی گفت و آرام به روی تخت، پشت به ترمه دراز کشید!

و اما نقطه ی مقابل او دختری سرزنده، بسیار ریز و ضعیف با صدایی برخلاف اندام نحیفش قوی و باز بود که به محض دیدن ترمه، نگاهی شیطنت بار به او کرد و با کشیدن سوتی بلند و گفتن جمله ی:

_ واااااااااااای! این عروسک اینجا چه غلطی می کنه؟!

تعجب خودش را از حضور ترمه نشان داد و سپس به سرعت دستش را به سمت او، به علامت معارفه و اشنایی جلو برد و خودش را خیلی سریع معرفی کرد!

_ "حوری" هستم... هنوز بیست سالم نشده... ابدیم، به جرم قتل غیر عمد ناپدریم ولی عین خیالم نیس... اینجا اونجورا هم که می گن بد نیس، به نظر من که بهتر از اون بیرونه... اسم تو چیه عروسک؟

_ ترمه

_ چه بامزه!... "ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنش... سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنش"

نمی خوای بگی چرا اینجایی؟

_ راستشو بخواین خودمم نمی دونم...

_ لابد تو هم مثل همه بی گناهی و اشتباهی اوردنت اینجا... کاش یه چیز جدیدتر می گفتی، چون گوش ما دیگه از این حرفا پره...

_ نه، من نمی خواستم این حرفو بزنم... من باعث کشته شدن یه نفر شدم ولی نه اونطور که شما فکر می کنید... بخاطر دفاع از جون خودم و همسرم، مجبور به این کار شدم!

_ یه جورایی عین خود خودم... منم مجبور شدم اون نامردو از پشت بوم پرت کنم... پس موندنی هستی، لازمه که اینجا با خیلیا آشنات کنم... اگه سخت گیر نباشی؛ اصلا بد نمی گذره... خیلی هم به حرف این جغد پیر گوش نکن، فقط بلده آیه ی یاس بخونه و همه رو از زندگی نا امید کنه.

_ ممنون ولی ایشون هیچ حرف بدی به من نزدن، ضمن اینکه من مطمئنم موندنی نیستم... فقط تا دادگاه بعدی و وقتی که شاهدام از دبی برسن مزاحمتون می شم...

_ وای خدای من، چقدر با نمک حرف می زنی تو! عین خانوم معلمایی... حالا راستشو بگو تا وقتی اینجایی، کسی رو داری که بیاد ملاقاتت؟

_ بله، همسرم و خانواده ش.

_ مایه تیله دارن؟

_ اِی... بدک نیستن.

اینجا بود که دیگر هم اتاقی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همانطور که به آرامی در جا می غلتید با همان صدای آرام و مرموز خود گفت:

_ خوشحال باش حوری، از قرار معلوم بساط خرد و خوراک جدیدت جور شده.

و سپس رو به ترمه گفت:

_ به نظر نمیاد ادم شکم پرستی باشی ولی حتی اگر هم باشی، چیزی از خوراکی هایی که خانواده ت برات بیارن گیرت نمیاد چون حوری مثل ملخ می افته به جونشون... دکترا می گن جونور داره،.. مثل گاو می خوره ولی عین مارمولکه!

اولین شب حضور در زندان با پر حرفی های حوری و جملات کوتاه و اعتراض امیز "مولود" خانم به نیمه رسید. آنطور که حوری تعریف می کرد، مولود خانم تنها دختر یک خانواده ی عشایر بود که به زور پدر و برادرانش به عقد پیرمردی که بزرگ ایل بود درآمده و در اولین هفته ی حضور در خانه ی او، با ریختن نوعی گیاه سمی محلی در غذای او باعث مسمومیت و جنون پیرمرد شده که با گذشت کمتر از چند ماه، مرد دیوانه زندگی را ترک کرده و بدرود حیات گفته بود!

ترمه حتی به خواب هم نمی دید که شبی را در زندان و در میان افرادی که به نوعی باعث کشته شدن شخصی شده اند بگذراند ولی بازی زمانه هر چیز ناممکنی را امکان پذیر کرده و باعث شده بود که خود ترمه یکی از همین افراد به شمار اید!          

 

پی نوشت: با اجازه ی دوستان گلم قصد سفر به شمال کشور رو داریم... پس اگه سر نزدم حمل بر بی ادبی یا کم مهری نشه... سال نوی همگی مبارک و رنگی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸| ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

 

شب سختی بر خانواده ی والا می گذشت. شاید به جرات می توان گفت که اکثر افراد خانواده تا صبح بیدار بوده و خواب به چشمشان نمی آمد اما وضعیت ترمه از همه سخت تر بود... از طرفی التهاب و اضطراب دادگاه و ترس از عصبانیت خانواده ی داغدار تولایی، از طرفی حس و حال سخت ماههای اول بارداری و از همه بدتر رفتار سرد و عجیب غریب امیرسالار که یکدفعه و بی دلیل به مجسمه ای یخی تبدیل شده بود، ترمه را تا سر حد جنون آزار می داد. هر چه بیشتر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید! تا جایی که او به یاد می آورد کوچکترین اتفاق یا حتی بحثی که باعث دلخوری شود، بین او و شوهرش پیش نیامده بود پس چرا امیرسالار یکباره اینچنین سرد، بی توجه و در عین حال آشفته و پریشان شده بود؟! تیک تیک ساعت بالای تخت اعصاب متشنج و ناآرام ترمه را بیشتر از قبل به هم می ریخت. ساعت از دو گذشته ولی هنوز امیر به خانه نیامده بود! یکی دو شب اول ترمه طاقت نیاورده و بعد از رد شدن ساعت از دوازده، نگران و دلواپس با تلفن همراه شوهرش تماس گرفته بود ولی هر بار گوشی تا به اخر زنگ می خورد و امیرسالار پاسخی نمی داد! به همین علت ترمه در شب های بعدی حتی فکر اینکه با او تماس بگیرد را از سرش بیرون کرد. چقدر دوست داشت و دلش می خواست که در چنین شب سختی، امیر در کنارش بود و با دلگرمی و اطمینان، کمکش می کرد تا لحظات سرد و تلخ را راحت تر پشت سر گذاشته و با اعتماد به نفسی بالا پا به دادگاه بسیار مهمی که پیش رو داشت، بگذارد. با اینکه امیرسالار یکی از افرادی بود که در دادرسی فردا نقش بسیار مهمی را بر عهده داشت، حتی برای یک بار هم در جلساتی که بین ترمه و وکیل مدافعش برگزار شده بود، شرکت نکرده و هیچ چیز از دفاعیات یا حرفهای همسرش نمی دانست!

بالاخره خورشید طلوع کرد تا روز سرنوشت ساز و حساسی برای ترمه شروع شود. بعد از ساعتها کلنجار رفتن با تختخواب، وقت ان رسیده بود که حداقل با ظاهری آرام، مطمئن و آراسته در حالی که تنها خودش و خدای خودش به بی گناه بودن او شک نداشتند، با توضیحاتی واضح و شفاف، شک و گمان را از دل دیگران هم پاک کند... وقتی سر میز صبحانه حاضر شد، همه ی اعضای خانواده از جمله امیرسالار مشغول خوردن صبحانه بودند! دیدن امیر در آن وقت روز، انهم با ظاهری چنین مرتب و آراسته تعجب ترمه را برانگیخت! شب قبل امیر به اتاقشان سر نزده و لباسهایی که برتن داشت اصلا برای ترمه آشنا نبودند. احیانا برای اینکه ترمه را نبیند، لباسهای جدید تهیه کرده و شب را در یکی از اتاق های مهمان یا اتاق بچه گذرانیده بود!

دادگاه بسیار شلوغ و برای ترمه محیطی غریب و دلهره آور بود با اینکه پیش خدا و خودش رو سفید بود و می دانست که بی گناه است ولی ترس از قصاص و بی آبرویی تا سر حد مرگ او را می ترساند. یکی از بهترین وکلای مدافع کشور در کنارش نشسته و به او اطمینان می داد که برنده ی پرونده خواهند بود ولی ترمه هر چند لحظه یک بار بی اختیار به سمت امیرسالار برمی گشت و با دیدن چهره ی دلخور شوهرش غم دنیا به دلش می نشست ولی باز هم از اینکه در کنارش بود تا او را کمک کند، خوشحال و راضی می شد.

شهادت امید مدت زیادی طول نکشید و خیلی سریع امیرسالار به جایگاه شهود خوانده شد... چهره اش بسیار رنگ پریده و مشوش بود و با صدایی بسیار آرام صحبت می کرد تا جایی که با اعتراض شدید دادستان روبرو شد.

_ آقای والا، لطفا بلندتر حرف بزنید تا  همه صداتون رو به وضوح بشنون... به این صورت که شما صحبت می کنید، مجبوریم ازتون بخوایم که هر جوابو چند بار تکرار کنید و وقت دادگاه گرفته میشه... دوباره می پرسم، شما وقتی به محل جرم رسیدین همسرتون و مقتول در چه وضعیتی بودن؟

_ همسرم روی زمین افتاده بود و آیدین در حالی که پشت به من ایستاده بود با لگد به شکم همسرم می کوبید!

_ فکر می کنید چرا این کارو می کرد؟

_ ........................

_ ساکتین اقای والا! پرسیدم، گمان می کنید چرا این کارو می کرد؟

_ نمی دونم...

_ نمی دونید؟!!! یعنی تو این مدت، راجع به این موضوع مهم و دلیل کتک خوردن همسرتون با ایشون صحبت نکردین؟!!!  انتظار دارین ما این حرفو باور کنیم؟

_ مگه کارا یا عکس العملای یه دیوونه دلیل لازم داره؟ من از بچگی اونو می شناختم و می دونستم که مشکل روانی داره.

_ با این وجود به همسرتون اجازه دادین که باهاش همکاری کنه و حتی به تنهایی باهاش به سفر بره؟!

_ راجع به همکاریشون من هرگز مایل نبودم و بنابر اصرار خانومم این کار صورت گرفت ولی در مورد سفر، قرار نبود که این مسافرت به این شکل انجام بشه... قرار بود که خود من هم تو این سفر حضور داشته باشم.

_ و چرا نرفتید و تو ایران موندید؟

_ چون پسرم به شدت مریض شد و از اونجایی که مادرش خارج از کشور بود، نمی تونستم تنهاش بذارم.

_ پسرتون؟! مادرش نبود؟! معنی حرفاتون رو نمی فهمم... تا جایی که به اطلاع ما رسیده شما و خانومتون فعلا بچه ای ندارید و ایشون تازه باردار هستن!

_ بله درسته.

_ پس منظورتون اینه که شما دوتا همسر دارین و یه پسر از زن دیگه تون...

_ خیلی عذر می خوام ولی من نمی دونم این سوال چه کمکی به پرونده ی فعلی می کنه؟ بله، من یه پسر از زن قبلیم دارم. مشکلتون حل شد؟

_ ممنون... دلیل اینکه خانوم شما و مقتول به اون منطقه و به اون ویلا رفته بودن چی بوده؟ این رو هم نمی دونید؟

_ چرا می دونم... آیدین به زور و با حقه همسر منو به اونجا برده بود یا بهتر بگم، ایشونو دزدیده بود.

_ چرا؟

_ چون همونطور که چند دقیقه ی قبل گفتم روانی بود...

اظهارات امیرسالار که به اینجا رسید، تولایی بزرگ طاقت نیاورد و با صدایی بلند اعتراض کرد:

_ وقاحت هم اندازه داره به خدا... دست به دست هم دادین و فک و فامیلی بچه ی تنهای منو گیر انداختین و کشتین، حالا هم با پررویی تمام از دیوونه بودن پسر من می گید؟!!! تا تک تکتون رو قصاص نکنم اروم نمی شینم...

سر و صدای زیادی که تولایی بزرگ و خانواده اش به پا کردند، باعث به هم ریختن نظم دادگاه شده و با اعتراض قاضی و وکیل مدافع ترمه همراه شد...

_ اقای والا شما ادامه بدین... بعد که به محل قتل رسیدین چه اتفاقی افتاد؟

_ همونطور که خدمتتون عرض کردم، من که رسیدم، آیدین پشت به من در حال لگد زدن به همسرم بود ولی متوجه نزدیک شدن من نشد تا اینکه ترمه منو دید و با فریاد صدام کرد، تازه اون وقت بود که به سمت من برگشت و بدون هیچ مکثی شلیک کرد! از اون به بعد هم چون من دیگه نتونستم سرپا بایستم بالای سر من اومد و بی رحمانه به من و پای مجروحم حمله کرد تا اینکه...

_ تا اینکه چی؟ تا اینکه خانوم شما از پشت سر با یه سنگ بزرگ و سنگین، به سر مقتول کوبیدن... درسته؟

_ بله؛ دقیقا... نمی دونم کجای کار ایشون اشتباه بوده؟ یعنی اگه شما تو اون شرایط بودین این کارو نمی کردین؟

ممنون از توضیحاتتون، از شما فعلا سوالی نداریم، می تونید بشینید.

وقتی ترمه برای پاسخگویی خوانده شد، تمام بدنش به شدت می لرزید باز هم بی اختیار به سمت شوهرش برگشت و با دیدن لبخندی هر چند کمرنگ بر لبان امیرسالار قدری آرام گرفت.

_ خانوم خلخالی، حرفهای شهود ساکن ایران رو شنیدیم و حالا از ابتدا شروع می کنیم... شما به چه علتی همراه با آیدین تولایی به کشور امارات سفر کردین؟

_ من و ایشون همکار بودیم و قرار بود که تو یه شوی لباس شرکت کنیم... طرح لباسها از من بود و هزینه ی تولیدشون از ایشون به همین خاطر بعد از داشتن یه دعوتنامه از این کشور با هم به دبی رفتیم.

_ خب، شرکت کردین؟

_ خیر... لباسهامونو همون شب اول تحویل دادیم ولی خودمون نتونستیم شرکت کنیم.

_ چرا؟ برای دادگاه توضیح می دین؟

_ چون روز قبل از انجام مراسم، آیدین منو به خارج از شهر و اون ویلا برد و دیگه اجازه نداد که برگردیم.

_ چه جوری شما رو به اونجا بردن؟ به زور؟

_ خیر، گویا ایشون نقشه ی قبلی داشتن، چون وقتی به اونجا رسیدیم، ویلا آماده و همه ی وسایل به دستور ایشون خریداری شده بود!

_ لطفا کامل و بدون نقص توضیح بدین.

_ شوی لباس شنبه عصری انجام می شد و ما پنجشنبه بعد از ظهر به دبی رسیدیم. پنجشنبه شب رو در هتل موندیم و اتفاقا خیلی زود از هم جدا شدیم و به اتاقهامون رفتیم ولی فردا صبحش، یعنی جمعه صبح، ایشون به من پیشنهاد دادن که تو هتل بیکار نشینیم و یه دوری تو شهر بزنیم. وقتی من پذیرفتم، ایشون با راننده ای که گویا از آشنایان پدرشون بودن، منو به یه ویلای خیلی بزرگ و مجلل که خارج از شهر بود بردن!

_ به زور؟

_ نمی دونم منظور شما از "به زور" چیه؟ درست تا وقتی که از شهر خارج شدیم، من نمی دونستم که چه خبره و حتی وقتی به ویلا هم رسیدیم نمی دونستم که آیدین قصد داره منو اونجا نگه داره! چون به من گفته بود که تا عصر همون روز حتما به هتلمون برمی گردیم... حتی وقتی که ازش خواستم گوشیشو به من بده تا با خانواده م تماس بگیرم؛ با حرفها و دروغهای متعدد منو قانع کرد که گوشیش شارژ نداره و شارژر رو هم تو هتل جا گذاشته!

_ شما مگه خودتون موبایل نداشتین؟

_ متاسفانه شب قبلش از دستم افتاده و گوشیم خراب شده بود.

_ شما از کی فهمیدین که ایشون  قصد ربودن و نگه داشتن شما رو داشته؟

_ تقریبا از وقتی رسیدیم ویلا رفتار ایشون تغییر کرده بود ولی حوالی ظهر و وقت ناهار که شد آیدین بطور کل به یه آدم دیگه و یک روانی به تمام معنا تبدیل شد!

_ واضح و کاملا روشن، توضیح بدین که چکار می کردن؟

_ خیلی خودشو صمیمی نشون می داد یا با یه الفاظی عجیب که برام جای تعجب داشت صدام می کرد!

_ مثل چی؟

_ مثلا... مثلا به من می گفت "خانومی من" یا اینکه می گفت، من و تو میتونیم برای مدتها راحت و بی سر صدا اینجا زندگی کنیم!!! وقتی هم که با مخالفت من روبرو شد یکی از اسلحه های کلکسیونی که به دیوار بود رو برداشت و به سمت من گرفت! رفتار خیلی متغیر و دمدمی داشت که تا اون روز ازش ندیده بودم! گاهی با دلسوزی و مهربونی عجیب و باورنکردنی غذا تو دهن من میذاشت و وقتی که من  می گفتم سیر شدم یا حالم بده و دیگه نمی تونم بخورم، منو میزد! مثلا چند بار موهای منو دور دستش پیچید و منو روی زمین کشید یا اینکه یه بار که سعی در فرار کردن داشتم، با شیئی سنگین تو سرم کوبید و باعث شد علاوه بر شکستگی سر، مدتها بیهوش بشم ولی وقتی به هوش اومدم بالا سر من گریه می کرد و خدا رو شکر گفت! کاملا رفتار یه دیوانه رو داشتن!

_ شما چند وقت بود که ایشون رو می شناختید؟

_ بطور جدی، حدود شیش، هفت ماه ولی قبلش هم چند بار ایشونو تو مهمونی های خانوادگی یا سر کلاس دانشگاه دیده بودم... ما قبل از اینکه همکار بشیم، همکلاس بودیم.

_ و شما هرگز در ایشون، متوجه این حالتهای عجیبی که تعریف می کنید، نشده بودید؟

_ خیر، هرگز! ایشون همیشه رفتاری آروم و بسیار معقول داشتن... راستشو بخواین، الان که به گذشته ها فکر می کنم فقط به این نتیجه میرسم که آیدین قطعا و بدون شک تحت درمان بوده و از دارو استفاده می کرده، چون این رفتار عجیب و تا این حد متغیر نمی تونه یکباره و بی دلیل بوجود بیاد.

حرفهای ترمه که به این قسمت رسید، باز هم آقای تولایی عصبانی شده و نتوانست خودش را کنترل کرده و آرام بنشیند و دوباره با صدای بلند گفت:

_ کاملا مشخصه که شماها خانوادگی نقشه کشیدین تا بچه ی جوون مرگ منو یه دیوونه ی روانی معرفی کنید و با استفاده از این تمهید خودتون رو بی گناه نشون بدین...

_ ساکت باشید، اقای تولایی... اگر قرار باشه به همین شکل ادامه بدین، مجبور می شیم که عذر شما رو بخوایم و ازتون خواهش کنیم که دادگاهو ترک کنید... ادامه می دیم خانوم خلخالی، طبق اظهارات خودتون، مقتول به هیچوجه راضی به ترک کردن ویلا نبود، چطور شد که شما شنبه بعد از ظهر بیرون از ویلا بودین و لطفا اتفاقات منجر به قتل رو بطور کاملا واضح تعریف کنید.

_ از اونجایی که ایدین عدم تعادل روانی داشت، نمی شد روی هیچ حرف یا کارش حساب کرد. شنبه از صبح اصرار داشت که تو ویلا نمونیم و برای شکار از خونه خارج بشیم. اون اسلحه ی لعنتی رو هم به ظاهر برای شکار کردن برداشت ولی طی مدت کوتاهی که بیرون بودیم، چند بار منو باهاش تهدید کرد.

_ مثلا چرا و به چه علتی شما رو تهدید می کرد؟ می تونید یه موردش رو توضیح بدین؟

_ بله... مثلا بار آخری که به شدت عصبانی شد و منو با نهایت توانش به زمین زد و بهم هجوم آورد، وقتی بود که از من خواست، دستش رو بگیرم یا بهش تکیه بدم تا راحت تر راه برم ولی وقتی با مخالفت و امتناع من روبرو شد به حدی عصبانی و غیر قابل کنترل شد که بعد از اینکه من رو به شدت کتک زد، اسلحه شو به سمتم گرفت و نمی دونم اگه شوهرم نرسیده بود الان چه ....

ترمه بعد از تصور و تعریف آن لحظات سخت و توانفرسا، دیگر طاقت نیاورد و با صدای بلند گریست.

_ خانوم خلخالی، اینطور که شما تعریف می کنید در طول اون چند روز، فقط شما مورد ضرب و شتم مقتول قرار گرفتین و تمام وقت ترس از حمله یا هجوم آیدین تولایی رو داشتین ولی پزشک قانونی اعلام کرده که یک کبودی خیلی بزرگ روی مچ دست راست آیدین دیده شده که از نظر پزشکی به همون روزها مربوط می شه! نظرتون راجع به این ادعا چیه؟

_ اتفاقا، من کاملا بخاطر میارم که چرا دست آیدین کبود شد... همونطور که قبلا گفتم، تو همون اولین روزی که اونجا بودیم، ایدین با ضربه ای که از پشت سر به من زد، باعث شد که سرم بشکنه و بخاطر خونریزی زیاد، همه ی لباسهام و موهام به شدت آلوده و کثیف شده بود. شنبه صبح وقتی که وارد حمام شدم تا خودم و لباسهامو تمیز کنم، آیدین قصد داشت که به زور بیاد داخل حمام و من مجبور شدم که با فشار دادن در مانعش بشم... همون موقع بود که دستش لای در موند و به شدت کبود شد.

صداقت ترمه در بیان اظهاراتش به حدی مشهود و واضح بود که امیرسالار به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و از رفتار زننده ای که چند روز قبل، در پیش گرفته بود شرمنده شد... چطور توانسته بود دروغهای شرم آور آیدین را پذیرفته و به همسر معصومش شک کند؟!!! هر چه حرفهای ترمه را بیشتر گوش می داد، بیشتر خجالت زده می شد. باز هم در شرایطی خاص و کاملا استثنایی نتوانسته بود که نقش یک حامی و یک تکیه گاه خوب را برای همسر باردار بی گناهش ایفا کند و او را در بدترین شرایط تنها گذاشته بود!!!

 

پی نوشت: برادر گلم، کیانوش جان... امیدوارم سالیان سال با خوشی و سلامتی در کنار خانواده ی محترمت زندگی کنی و به هر چی دوست داری برسی... پیشاپیش تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸| ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی