نوشته های من

 

 

صدای بلند شلیک تیر و خونی که با شتاب زیاد از ران امیرسالار بیرون می زد، ترمه را از عالم فکر و خیال جدا کرد. آنچه می دید، حقیقت داشت و بالاخره امیرسالارش او را پیدا کرده بود! ولی با هجوم وحشیانه ی دیوانه ای خطرناک به شدت مجروح شده و روی زمین افتاده بود... می بایست کاری می کرد، عزیزترین فرد زندگیش در مقابل چشمانش بی دفاع و زخمی، جلوی پای حیوانی بی رحم افتاده بود و او با آخرین توان، ضرباتی محکم به شکم و پای مجروح او وارد می کرد! با اینکه ضعف و درد تمام بدن ترمه را فرا گرفته بود با دیدن این صحنه بی اختیار از زمین بلند شد، اضطراب و ترس تمام وجودش را می لرزاند. با دستپاچگی و دلهره اطرافش را نگاه کرد، چیزی به جز تخته سنگ نسبتا بزرگی که روی زمین افتاده بود، نظرش را جلب نکرد. خم شد و با هر دو دست سنگ را برداشت و به آیدین که پشت به او، مشغول لگد زدن به جسم ناتوان امیرسالار بود، نزدیک شد. جنونی آنی ترمه را از خود بی خود کرده بود! ناخودآگاه سنگ سنگین را بالا برد و به تلافی تمام مصیبتهایی که در این چند روز کشیده بود،محکم بر سر آیدین کوبید... لحظاتی در بهت و سکوت گذشت و آیدین خون آلود و بی جان نقش بر زمین شد... با دیدن صورت خونین و چشمان نیمه باز آیدین، ترسی ناشناخته بدن ترمه را لرزاند. اگر او را به قتل رسانده باشد، چه؟ با تصور قاتل بودن، دنیا بر سرش خراب شد. دیگر نای ایستادن نداشت و در جا، بالای سر آیدین زانو زد. صدای آرام و نجوا گونه ی امیرسالار توجه ترمه را به سمت همسرش جلب کرد و دوباره به یادش آورد که شوهرش آنجا و در کنارش است... توان سرپا ایستادن را در خودش نمی دید به همین علت آرام آرام بر روی زانو، خودش را به امیرسالار رساند و مشتاقانه سرش را در آغوش گرفته و صورتش را غرق بوسه کرد.

_ خوبی ترمه؟ خیلی اذیتت کرد؟ دیدی هر چی راجع بهش می گفتم راست بود؟

_ اگه کشته باشمش چی امیر؟ اگه بمیره من چه کنم؟

_ نمی میره، نترس، مثل سگ هفت تا جون داره! بعدشم بمیره... به درک، مرگ براش کمه به خدا.

_ نگو امیر، نگو... من نمیتونم یه قاتل باشم... من نمی دونم جواب دختر کوچولوشو چی بدم؟ من .........

_ بس کن ترمه، اون داشت ما رو می کشت! اگه هر کدوم از ما  یه کم دیر جنبیده بود، الان زنده نبودیم... یادت رفته وقتی من رسیدم، داشت چکار می کرد؟ چه جور با لگد افتاده بود به جونت! ترمه، اگه دوباره واسه بچه مون اتفاقی افتاده باشه چی؟

جمله ی آخر امیر، ترمه را به دنیای دیگری برد... دنیای قشنگی که متاسفانه آیدین بیمار، اجازه ی لذت بردن از آن حال و هوا را به او نداده و به محض مطلع شدن از مادر شدنش، اسیر دیوانگی های آیدین شده بود.

_ تو از کجا فهمیدی امیر؟ سایه بهت گفت؟

_ .............

_ چرا جوابمو نمی دی؟ راستشو بگو، تو هم مثل من خوشحالی؟

_ .............

_ امیر سالار! امیر، چرا جوابمو نمی دی؟ تو خوبی؟ زنده ای؟!

امیر به علت خون زیادی که از دست داده بود، بیهوش شده و ترمه ی خسته و درمانده نمی دانست که با دو جسم بی جانی که دو طرفش بر روی زمین افتاده بودند، چه کند! همه چیز شبیه به فیلم و داستان شده بود و به گوش رسیدن صدای آژیر ماشین پلیس، این توهم را کامل کرد! اما، او درست شنیده بود و امید به همراه دو ماشین پلیس آنجا بودند... به محض اینکه چشم ترمه به امید افتاد، بغضش ترکید و در حالی که او را با فریاد صدا میزد، بشدت گریست... وجود خویشاوندی همزبان در آن غربت تلخ، بسیار دلنشین و آرام بخش بود، ای کاش در آن لحظه، همه ی خانواده در کنارش بودند... در این چند روز انقدر ترسیده بود که نیازمند حمایت همگی باشد.

رسیدن آمبولانس، سوال جوابهای پی در پی و خسته کننده ی ماموران پلیس که با زبان فارسی دست و پا شکسته ی خود باعث عذابش می شدند، دور شدن از ویلای کذایی و ترسناک، گذشتن از خیابانهای نا آشنای شهر در حالی که با قدرت تمام و دو دستی به بازوی امید چسبیده بود، ورود به بیمارستان و بستری شدن در بخش اورژانس و در نهایت سوزش ناشی از ورود سوزن سرنگ حاوی آرام بخش، همه و همه در مهی غلیظ، غرق و ناپدید شده و ترمه برای حداقل نصف روز در خوابی عمیق فرو رفت و زمانی که چشمانش را گشود با چهره ی آشنا، مهربان و صمیمی پدر بزرگ روبرو شد! واااااای که چقدر به وجود محکم و تکیه گاه مطمئن او نیاز داشت.

_ عروس کوچولوی شجاع من خوبه؟ چرا می لرزی بابا جان؟ سردته؟

زبانش خشک، نگاهش گنگ و پریشان و سرش سنگینتر از آن بود که بتواند پاسخ سالار خان را بدهد. فقط در چشمان مهربان پدربزرگ خیره شد و اشکهایش به آرامی روی صورتش غلتید.

_ گریه نکن دخترم... همه چی تموم شده و تو دیگه تنها نیستی.

_ امیر... امیر چطوره؟

_ کاملا خوبه... گلوله رو از تو پاش در آوردن و الان استراحت می کنه... خوشبختانه هیچ مشکلی براش پیش نیومده... اتفاقا اونم نگران حال تو و نوه ی گل ماست.

با یادآوری سالار خان و تصور اینکه پدربزرگ از بارداری او با خبر است، چشمان ترمه از برق شادی درخشید ولی این ذوق زدگی دوامی نداشت و با صدای بلند تولایی بزرگ که بیشتر شبیه به فریاد اعتراض بود و از بیرون اتاق به گوش می رسید، بدن ترمه لرزید!

_ فکر کردین من نمی فهمم؟ چند نفری دست به دست هم دادین و پسر تنهای مریض منو ناکار کردین، زبونتون هم درازه؟! بچه ی من مثل یه بره معصوم و آرومه، چطور دلتون اومده این بلا رو سرش بیارین؟ فقط برید دعا کنید که از کما در بیاد واگرنه می دم همگیتون رو قصاص کنن.

خدای بزرگ! آقای تولایی، اینچنین طلبکار و حق به جانب از معصومیت و آرامش چه کسی دم می زد؟ از تنهایی و بی کسی کدام جوان معقول و ستم دیده ای می گفت؟!!!

_ این صدای آقای تولایی نیست پدر بزرگ؟ سر کی اینطور فریاد میزنن؟ با امیر سالارن؟!

_ چرا عزیزم، صدای خودشه... احیانا با امید حرف میزنه، نگران نباش، بالاخره اونم نگران بچه شه و دلش شور میزنه، یه جورایی بهش حق می دم.

_ ولی بخدا جریان اصلا اینجورایی که ایشون می گن نبوده.....

_ می دونم عزیزم، لازم نیست دیگه توضیح بدی... امید همه ی حرفایی که پیش پلیس زدی رو به من گفته؛ فعلا که نمی تونیم کاری کنیم ولی بهت قول می دم به محض اینکه اجازه ی پرواز آیدین صادر بشه و پامون به تهران برسه، بهترین وکیل ایران رو برات بگیرم و همه چی حل شه... قول می دم.

 

بعد از گذشت شش روز، پس از این که آیدین بالاخره از کما خارج شده و پدرش را به راحتی شناخت، با سفری هوایی به تهران بازگشت و در یکی از بهترین بیمارستان های کشور بستری شد. وقتی که ترمه پا به زمین کشور گذاشت و با استقبال گرم اعضای خانواده روبرو شد پس از شکر خدا، با خود و خدای خود قرار گذاشت که دیگر هرگز پا به دبی و امارات نگذارد! گویا سفر به این کشور برای او خوش یمن نبوده و هر بار با سوغاتی تلخ و آزار دهنده به ایران باز می گشت! دفعه ی قبل در سفر به دبی، رویا را به همراه آورد و همین موضوع دلیلی شد برای صمیمی شدن با آیدین تولایی و این بار، برانکار حاوی آیدین سوغات سفر به دبی بود!

بعد از ورود به کشور، سالار خان طبق قولی که به عروسش داده بود یکی از بهترین وکلای پایتخت را به خدمت گرفته تا پرونده ی مربوط به شکایت خانواده ی تولایی از ترمه و امیرسالار را به عهده بگیرد. پدر آیدین به محض اینکه به ایران رسیدند از ترمه و امیرسالار به جرم همدستی در نقشه ی ناموفق قتل پسرش شکایت کرده و آنها را به میز محاکمه کشانید ولی اتفاقی که در یک نیمه شب پنجشنبه، در بیمارستان دی تهران رخ داد؛ کاملا شکل پرونده را تغییر داد.

پنجشنبه بعد از ظهر بود، امیرسالار هنوز برای حرکت و راه رفتن نیاز به چوب زیر بغل و عصا داشت به همین علت همچنان در منزل، کنار خانواده و همسرش استراحت می کرد و شرکت توسط امید و بهار اداره می شد... ساعت نزدیک به پنج عصر بود که موبایل امیر زنگ خورد. آقای تولایی، پدر ایدین از بیمارستان بود که با دستپاچگی و اضطراب از او خواست تا خودش را به بیمارستان برساند! حال آیدین بسیار وخیم بود و اصرار داشت که امیر را ببیند! امیرسالار برای رفتن به بیمارستان بسیار مردد و دو دل بود، از آنجایی که آیدین را می شناخت، مطمئن بود که سلام گرگ بی طمع نیست و حتما نقشه ای در سر دارد، به همین علت قولی برای رفتن به بیمارستان و ملاقات آیدین نداد ولی زمانی که با اصرار پدر و پدربزرگش روبرو شد نا خواسته و با اجبار راهی بیمارستان دی شد.

آیدین در بخش مراقبتهای ویژه و ممنوع الملاقات بود اما از آنجایی که خودش با آن حال وخیم اصرار به دیدن امیرسالار داشت، به امیر اجازه ی ملاقاتی کوتاه داده شد... چند دستگاه مختلف به بدن آیدین وصل بود و سر بانداژ شده اش تا گردن بین آتل قرار داشت. وقتی امیر وارد اتاق شد، چشمان او بسته بود ولی بعد از مدتی کوتاه چشمهایش را باز کرد و با دیدن امیر لبخندی موذیانه بر لبان خشک و بی رنگش نقش بست. با اشاره ی دست از امیر خواست تا به او نزدیک شود و وقتی امیر کنارش قرار گرفت با تمام نیرویی که در بدنش وجود داشت، یقه ی امیر را گرفت و او را به سمت خودش کشید تا بتواند حرفش را در گوش او زمزمه کند!

_ من می دونم که تا یکی دو ساعت دیگه بیشتر زنده نیستم... و خوشحالم که با ضربه ای که از عزیزترین  شخص زندگیم خوردم، می میرم ولی دوست دارم بدونی که من با ترمه دو شب خارق العاده و فراموش نشدنی رو گذروندم! دو شبی که هر لحظه ش ارزش مرگ رو داشت.

آیدین جمله اش را تمام کرد و به محض خروج اخرین کلمه از دهانش، یقه ی امیر را رها کرده و مجددا بیهوش شد و نیمه شب همان روز وقتی که امیر هنوز با چوب زیر بغل و افکار بیمار و زخمی در خیابانهای شهر راه می رفت و اشک می ریخت، برای همیشه دنیا را ترک گفت!

 

خبر مرگ آیدین به رغم تمام تلاشی که علی مقدم کرد، به صفحات حوادث روزنامه ها کشیده شد ولی اتهامی که به عروس خانواده ی  "والا" وارد شد، بیشتر از خبر مرگ شریکش، در شهر سر و صدا به پا کرد...

" عروس جوان خانواده ی ثروتمند و با نفوذ "والا"، همکار و همکلاسش را که به مدت دو روز کامل او را ربوده و در ویلایی واقع در کشور امارات حبس کرده بود،به قتل رساند!"

شاید اگر این خبر در شرایطی متفاوت با حال و روزی که امیرسالار داشت، منتشر می شد؛ قطعا و بدون شک امیر آرام نمی نشست و شدیدا عکس العمل نشان می داد ولی... با روزگار سخت و غیر قابل وصفی که امیر می گذراند، به حدی با خود و افکار آزار دهنده اش درگیر بود که توان و رمق انجام هیچ کاری را در خود نمی دید... در تنگنای بد و عذاب آوری اسیر شده بود که با هیچ قرص آرام بخش و دارویی آرام نمی گرفت. بی خوابی و سردرد دوباره به او هجوم آورده و زندگیش از روال عادی خارج شده بود. تغییر رفتارش به حدی محسوس بود که تعجب همه ی اعضای خانواده را برانگیخته بود! با اینکه همچنان جراحت پا آزارش می داد تا دیر وقت خارج از منزل می ماند و فقط وقتی به خانه بازمی گشت که مطمئن بود ترمه در خواب است.

گاهی اوقات با شناختی که از آیدین و شخصیت منفی و غیر قابل درک او داشت، خودش را راضی می کرد که حرفهای آخر او فقط و فقط از روی حسادت و برای خراب شدن زندگیش، عنوان شده ولی وقتی به عکس العمل ترمه در قبال مرگ ایدین و فریادها و ضجه های از ته دل او فکر می کرد، بی اختیار خشم سراپای وجودش را در برمی گرفت و از خود و زندگی عذاب آورش متنفر می شد... چه دلیلی داشت که همسر او، اینچنین عاجزانه و سوزناک در غم مرگ یک دیوانه ی زنجیری زار زده و غصه بخورد؟!!! هر چه به حرفها و صحبتهای منطقی و عاقلانه ی امید که تنها فرد مطلع از راز دل او بود، گوش می داد، فایده نداشت و نمی توانست با خود و دلش کنار بیاید... بارها این اتفاق افتاده بود که امید با ذکر دلیل، قصد آرام کردنش را داشت ولی اعصاب متشنج و به هم ریخته ی امیر، حساس تر و ناآرام تر از این بود که هیچ برهان و منطقی را پذیرا باشد.

_ امیرسالار، به بزرگی خدا نمی تونم، بپذیرم که تو حتی یک درصد از مزخرفات اون خدا نیامرزو باور کرده باشی! با اینکه ترمه همسر من نیست و بخوبی تو نمی شناسمش، حاضرم روی متانت و نجابت و خانومیش قسم بخورم، اخه تو چطور می تونی....

_ بس کن امید! فکر کردی خودم زنمو نمی شناسم؟ فکر کردی من یه ابله بی منطقم که بیخودی و الکی، اینجور خودم و زنمو عذاب بدم؟ من می دونم که ترمه هیچوقت به اون نامرد، جز به چشم یک همکار و همکلاس، نگاه نکرد ولی تو بهم بگو چرا وقتی خبر مرگ ایدین رو تو روزنامه دید، از حال رفت و بعدش اونطور از ته دل گریه کرد؟ چرا همش افسوس می خوره و از ته دل می گه: کاش اون لحظه دستم شکسته بود و سنگو بر نمی داشتم؟ اگه اونموقع ترمه از من دفاع نکرده بود، معلوم نیست که الان من یا حتی خودش جای ایدین نبودیم پس چرا اینطور نادم و پشیمونه؟

_ تو یا واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی!!! می دونی الان چه مارکی رو پیشونیش خورده؟ قاتل! یه زن خیلی جوون که در حال حاضر و تا قبل از اثبات هر چیزی، همه و همه به چشم یه قاتل نگاهش می کنن! گمون می کنی تحمل چنین برچسبی راحته؟ یا اصلا از این دید هم که بهش نگاه نکنیم، فکر می کنی برای آدمی با روحیات لطیف ترمه، آسونه که با وجدان خودش کنار بیاد و مرگ کسی رو که خواه و ناخواه به دست اون زخمی و کشته شده، هضم کنه؟ میتونی بفهمی که در طول شبانه روز، چندین و چند بار صحنه های اون روز و تیر خوردن تو و ضربه خوردن آیدین براش زنده و مرور میشه؟ چطور توقع داری وقتی میشنوه شخصی که به دست خودش زخمی شده، جونشو از دست داده ناراحت نشه یا بقول خودت ضعف نکنه و از حال نره؟!!! امیرسالار، به خودت بیا. ترمه الان بیشتر از همیشه به تو نیازمنده، تنهاش نذار و با رفتار خجالت آورت آزارش نده. اصلا چرا رک و پوست کنده با خودش حرف نمی زنی؟ چرای حرفای ایدین رو بهش نمی گی؟... چیه؟ چرا سر تکون می دی؟ چون خودتم روت نمی شه چنین مزخرفاتی رو به اون زن بگی، نه؟... با اینکه در ظاهر خیلی به من مربوط نمی شه و من نمی تونم بیش از این دخالت کنم ولی یادت باشه که فردا اولین دادگاه ترمه س و اگه فردا نظر دادگاه به نفع زنت نباشه تا مدتی نامعلوم و تا وقتی که بتونید دلیل و مدرک کافی رو کنید، زندانی میشه! بله، درست شنیدی، همسر باردارت با این حال و روز زار، به جرم قتل زندانی میشه!

 

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸| ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی