نوشته های من

 

 

بالاخره تماس سالار خان و اظهار نگرانی و دلواپسی او از غیبت عروسش، تولایی بزرگ را وادار کرد تا راجع به حبیب خان اطلاعاتی داده و آدرس و شماره تلفن دوست بانفوذش را به او بدهد. به محض اینکه امیرسالار توسط پدر بزرگ از آدرس حبیب خان که تنها سرنخ برای پیدا کردن ترمه بود، با خبر شد، منتظر پلیس نماند و از امید خواست تا با ادرس و شماره تلفن حبیب به اداره ی پلیس رفته و خودش با یک تاکسی راهی شرکت حبیب خان شد. با اینکه می دانست اقدام او به این شکل و به تنهایی، تا حد زیادی اشتباه و شاید خطرناک هم هست ولی انقدر نگران همسر باردارش بود که دیگر تحمل صبر و کشیدن انتظار برای رسیدن پلیس را نداشت. مدت زمانی که طول کشید تا امیرسالار به محل مورد نظرش برسد، یکی از سخت ترین اوقاتی بود که تا به حال تجربه کرده و گذرانده بود. تشکیلات شرکت بزرگ و شکیل حبیب خان به حدی تشریفاتی و عریض و طویل بود که مدت نسبتا زیادی طول کشید تا امیرسالار موفق به ملاقات با حبیب خان شد.

_ من امیرسالار والا هستم، از ایران اومدم و خیلی هم نگرانم... به من گفتن که تنها شما هستید که می تونید مشکل منو حل کنید.

_ چرا؟! مگه مشکلتون چیه؟

_ دو روزه که همسرم گم شده.

_ خنده داره! چرا شما فکر می کنید که من میتونم کمکتون کنم؟! اصلا چه کسی آدرس منو به شما داده؟

_ جناب تولایی بزرگ... همسر من همراه پسر ایشون برای شرکت در یک شوی لباس از پنجشنبه به اینجا اومدن و من از همون موقع ازشون بی خبرم... آقای تولایی گفتن که پسرشون همون پنجشنبه شب، شماره تلفن و ادرس شما رو از ایشون گرفته... می خوام بدونم که شما تا چه حد از آیدین و زن من خبر دارین؟

با اینکه حبیب خان فرد بسیار با نفوذ و قدرتمندی به حساب می آمد ولی از وقتی که واژه ی "همسر من" را از دهان فرد مقابلش شنیده و متوجه شد که آیدین او را فریب داده و به دروغ از نامزد خودش گفته است، بسیار ترسیده و متوجه شد که گرفتار مشکل بسیار بزرگی شده است.

_ چرا ساکتین آقا؟ شما نمی خواین به من کمک کنید؟ همسر من بارداره و من میترسم که خدای نکرده، مشکلی براش پیش اومده باشه... اون آدمی نبود که این همه وقت منو از خودش بی خبر بذاره.

_ راستشو بخواین من انقدر شوکه شدم که نمی دونم چی بگم! پسر تولایی پنجشنبه شب اومد پیش من و گفت که با نامزدش به امارات اومدن و دنبال یه جای دنج می گرده، ضمن اینکه اصرار داشت در صورت مراجعه ی هر شخصی، من اظهار بی اطلاعی کنم و خبری ازش ندم! منم به خاطر دوستی قدیمی که با پدرش دارم، یکی از ویلاهامو در اختیارش گذاشتم و بهش قول دادم که وجود اون و نامزدش رو نادیده بگیرم ولی حرف الان شما معنای دیگه ای میده!

_  نامزدش؟!!! نامزدش کیه آقا؟ اون با همسر من و تحت عنوان یه سفر تجاری به اینجا اومده. شما چطور حرفهای اون مارمولکو قبول کردین؟

_ والله، راستشو بخواین من یه درصد هم فکر نکردم که داره دروغ می گه.

_ خب حالا اون ویلا کجاست؟ خیلی از اینجا فاصله داره؟ آدرسشو به من بدین.

_ تقریبا... خارج از شهره ولی من یکی از بچه ها  رو با شما می فرستم تا راحت پیدا کنید فقط قبل از هر کاری دوس دارم، باور کنید که من نقشی تو این کار آیدین نداشتم.

_ ممنون آقا... از اونجایی که از خیلی وقت پیش و تقریبا از بچگی این مارمولک رو می شناسم، می دونم که چه جونوریه و چه کاره س... فقط بد نیست بدونید که پلیس نهایتا تا ده دقیقه ی دیگه اینجاس، لطفا ادرس ویلا رو بهشون بدین و اگه بهتون بر نمی خوره، سعی نکنید که تا رسیدن من، آیدین رو خبر کنید چون اینجوری جرمتون سنگین میشه یا بهتر بگم، شریک جرم کار احمقانه ی اون می شید.

_ من اگر می خواستم با آیدین همدستی کنم اصلا آدرس ویلامو به شما یا پلیس نمی دادم و منکر همه چی می شدم پس با خیال راحت برین سراغ همسرتون و بنده رو هم بی خبر نگذارید.

راننده ای که مسئولیت رساندن امیر سالار به او محول شد، همان مردی بود که ترمه و آیدین را تا ویلای حبیب خان رسانده بود. از آنجایی که برافروختگی امیرسالار و تاکید و سفارشات حبیب خان حسابی حس کنجکاویش را تحریک کرده بود، نتوانست که در طول راه ساکت مانده و حرفی نزند.

_ ببخشید آقا، چرا انقدر نگرانید؟ شما با اون زن و شوهری که چند روز قبل براشون خرید کردم و رسوندمشون ویلای خارج شهر، نسبتی دارین؟

_ اونا زن و شوهر نیستن آقا... شما راننده شون بودین؟

_ بله و راستشو بخواین، همون روز از رفتار عجیب اون آقا حدس زدم که باید خبرایی باشه... به محض اینکه رسیدیم به ویلا از من پرسید که چه جوری میتونه تلفن خونه رو قطع کنه!

صحبتهای راننده که با لحن کشدار و خاصی حرف می زد، بیش از پیش روی اعصاب متشنج امیرسالار تاثیر گذاشت و او را ترساند و نگران کرد.

_ آقا شما آخرین بار کی دیدیشون؟ حال خانوم من خوب بود؟

_ اون خانوم همسر شما بودن؟! بنده خدا با عکس العمل هایی که در مقابل حرفهای اون مرد نشون میداد، معلوم بود که کاملا از همه چی بی خبره... یادم میاد وقتی فهمید که من مایحتاج چندین روز رو براشون خریدم، کلی تعجب کرد. اصلا اولش که سوار شدن، فکر می کرد که قراره یه گردش داخل شهری داشته باشن و وقتی متوجه شد که از شهر خارج می شیم مخالفت کرد...

_ حالش چطور بود آقا؟ اون مردک که کاری باهاش نداشت؟

_ انقدر رفتار اون آقا صمیمی و دوستانه بود که منو به شک انداخت تا شاید یه نامزد خیلی عاشق می خواد همسر آینده شو سورپرایز کنه...

_ تو رو خدا بس کنید و دیگه ادامه ندین، فقط سریعتر رانندگی کنید.

 

آیدین بدون اینکه قبل از ورود در بزند با لباسهای تمیز و شسته شده ی ترمه، وارد اتاق شد و با شوق و ذوقی غیر طبیعی رو به او گفت:

_ پاشو عزیزم، لباسات دیگه خشک شدن. بپوش که بریم یه کم بیرون هوا بخوریم. توی این یکی دو روزه که همه ش تو این خونه نشستیم و اصلا بهمون خوش نگذشته، باید از این به بعد تلافیشو در بیاریم... تا تو لباس عوض کنی، منم یه کم خرت و پرت جمع می کنم و یکی از اسلحه های شکاری تو کلکسیون رو که فشنگ داره، بر می دارم و میام. خیلی هوس شکار کردم.

هر وقت که آیدین از اسلحه و تفنگ حرف می زد، ترمه بیشتر از قبل می ترسید و نگران می شد. با رفتار بی ثبات و ملونی که از او دیده بود، شک نداشت که توان انجام هر کار خطرناکی، حتی قتل را دارد! پس عقل حکم می کرد که برای حفظ جانش تا جایی که امکان داشت و تا وقتی که راه نجاتی برایش پیدا می شد، به حرفهای این بیمار خطرناک گوش کند.

هوا بسیار خوب و منظره ی بیرون از ویلا خیلی قشنگ بود. ترمه با اینکه بی حال و تا حد زیادی گیج و منقلب بود ولی به هیچوجه قصد مخالفت با تصمیمات آیدین را نداشت و تا وقتی که آیدین قصد گرفتن دستش را کرد، به هیچ کدام از پیشنهادات او نه نگفت.

_ چرا دستتو می کشی عزیزم؟ به نظرم بی حال میای، خواستم دستتو بگیرم که یه وقت خدای نکرده زمین نخوری... میخوای به من تکیه بدی یا بازومو بگیری که خسته نشی؟

_ نه ممنون. حالم خوبه، خودم میتونم راه برم.

_ جدی؟ نکنه من جذام دارم و خودم نمی دونم که از من فراری هستی.

ترمه که به شدت ترسیده بود و می دانست که تا دقایقی دیگر باید منتظر یکی دیگر از عکس العمل های خشن و وحشتناک آیدین باشد، فوری حرفش را عوض کرد و گفت:

_ این چه حرفیه آیدین جان؟ من فقط خواستم مزاحم تو نباشم ضمن اینکه کلا از این جور کارها خوشم نمیاد.

_ مثل سگ دروغ می گی... فکر کردی کم تو مهمونی های مختلف دیدم که با خوشحالی تمام بازوی اون مردکو گرفتی، لبخند زدی و با ناز و ادا راه رفتی؟ حالا که به من رسید از این جور کارها خوشت نمیاد؟!!!

_ ولی...

_ولی و مرض... دهنتو ببند و تند تند راه بیا، واگرنه می دونم چه جوری آدمت کنم.

هنوز جملات بطور کامل از دهان ایدین خارج نشده بود که دوباره رنگ و رویش سرخ و برافروخته شد و خیلی غیر منتظره و بی دلیل به سمت ترمه حمله کرد و با چنگ انداختن به بازوی او، ترمه را به زور و با قدرتی باور نکردنی، دنبال خودش روی زمین کشاند... بدن ظریف و ناتوان ترمه بر روی سطح ناهموار زمین کشیده می شد و او به شدت و با صدای بلند زار می زد و التماس می کرد.

_ تو رو خدا وایسا آیدین... بازومو ول کن، داری دستمو می شکنی به خدا... مگه من چکار کردم یا چی گفتم که باهام اینجوری می کنی؟!!! تو رو خدا یا دست از سرم بردار یا منو بکش و راحتم کن... دیوونه با تو هستم، مگه کری؟... دیوونه، دیوونه...

کلمات تحریک کننده ی ترمه، آیدین را بیشتر از قبل عصبی و خشمگین کرد، بطوری که خیلی سریع، در جا ایستاد و پس از آنکه چندین و چند بار با لگد به شکم ترمه کوبید، اسلحه را به سمت او گرفت و همانطور که عقب عقب راه می رفت با صدای لرزانی که خشم از آن می بارید، گفت:

_ خوب گفتی، جز اینکه بکشمت راه دیگه ای نمونده... کور خوندی که بذارم دوباره برگردی پیش اون شوهر احمقت...

ترمه که علاوه بر درد، از ترس از دست دادن فرزندی که در شکم داشت گریه می کرد، چشمانش را بست و با استیصال و ناامیدی تمام تسلیم نظر و خواسته ی آیدین شد... کشته شدن به مراتب بهتر و راحت تر از اسارت در چنگ یک بیمار روانی بود... چند لحظه به همین وضع در سکوت و اضطراب گذشت ولی از قرار معلوم آیدین قصد عملی کردن نقشه اش را نداشت! ترمه با شک و تردید چشمان اشکبارش را گشود و در کمال ناباوری با رویایی شیرین روبرو شد! امیرسالار با ظاهر و قد و قامت ستودنی اش آرام آرام و در حالی که سعی می کرد سر و صدایی ایجاد نکند، به او نزدیک می شد... چقدر عجیب بود، آیدین هنوز شلیک نکرده بود ولی ترمه فرشته ی خدا را با چشمان باز و پشت پرده ای از اشک می دید!!! ناخودآگاه و بدون اختیار همانطور که دستانش را به سمت رویای شیرینش دراز می کرد با فریادی بلند او را به نام خواند.

_ امیرسالار...

و فریادش در صفیر گلوله خاموش شد... آیدین، امیر را که برای نجات دادن خانواده اش آمده بود، با تیر زد.   

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸| ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

از دوستای خوب و گلم که لطف می کنن به اینجا سر میزنن دعوت می کنم که افتخار بدن و یه نگاهی هم به این آدرس بکنن... ممنونبغل

http://www.mashghe-man.blogfa.com/

 

 

با هر لقمه ای که آیدین می گرفت و مانند یک پدر مهربان در دهان ترمه می گذاشت، بغض ترمه بیشتر می شد و چنان با سختی غذا می خورد که انگار هر لقمه از سنگ تشکیل شده بود، اما به حدی از آیدین وحشت داشت که جرات مخالفت با او و نخوردن صبحانه را نداشت... از آشفتگی سر و ظاهر و کثیفی و نامرتبی خودش در عذاب بود. بیشتر از دو روز بود که حتی موهایش را شانه نزده بود و لباسهای خونین و آلوده به استفراغش به شدت بو می داد! می دانست که بخاطر شکستگی سرش، قادر به شستن موهایش نیست ولی خیلی دلش می خواست که می توانست لباسهایش را عوض کرده و بدنش را بشوید به همین علت بعد از اینکه آیدین دست از لقمه گرفتن کشید با ترس و لرز و در نهایت نا امیدی با صدایی آرام گفت:

_ لباسهام خیلی کثیف شدن، میتونم اینجا حموم کنم و لباس عوض کنم؟

_ چرا که نه عزیزم؟ ولی مگه لباس دیگه ای داری؟

_ منکه نه، نمیشه بریم شهر خرید؟

جمله ی کوتاه ترمه، آیدین را از این رو به آن رو کرد... خیلی سریع رنگ به رنگ شد و با چهره ای برافروخته رو به ترمه گفت:

_ فکر کردی خیلی زرنگی خانوم کوچولو؟ می خوای بیای شهر و تو یه فرصت مناسب از دست من در بری؟ کور خوندی عزیز... من انقدرا هم هالو نیستم.

ترمه که با دیدن عکس العمل آیدین، به شدت ترسیده بود، خیلی سریع حرفش را عوض کرد و گفت:

_ نه بخدا... من اصلا اصراری ندارم که باهات بیام... میخوای خودت برو یه چیزایی بخر.

_ که تا من رفتم بیرون تو هم از خونه فرار کنی؟ نه عزیزم، سخت در اشتباهی. اینجا تا کیلومترها همسایه ای وجود نداره و اگه بری بیرون، تک و تنها تو یه جای غریب گم میشی، پس خیال ناجور به سرت نزنه.

_ اصلا من غلط کردم که حرف خرید رو زدم...از کجا معلوم، شاید تو خونه به این بزرگی با اینهمه اتاق و کمد، یه چیزی برای پوشیدن پیدا شه.    

_ همین جا میشینی، از جاتم تکون نمی خوری تا من برم یه چرخی تو اتاقها بزنم و بیام. خدا به دادت برسه اگه بیام، ببینم جم خوردی.

آیدین با سینی صبحانه از اتاق خارج شد ولی ترمه از شدت وحشت، جرات تکان خوردن نداشت و به همان وضعیتی که روی زمین نشسته بود، با صدای بلند گریست. حس انزجار شدیدی از ناتوانی و استیصال خودش داشت.

دقایقی نگذشت که آیدین با لباسی گشاد و بلند که بی شباهت به مانتویی جلو بسته نبود برگشت... با خنده لباس را به طرف ترمه گرفت و گفت:

_ فعلا اینو بپوش تا خودم لباساتو بشورم. اینجا هوا گرمه، لباسات زودی خشک می شه... این یه لباس مردونه و از لباسای محلی اینجاس ولی فعلا می تونه مشکل تو رو حل کنه. تا تو حموم کنی منم لباساتو تمیز می کنم فقط حواست باشه که بانداژ سرت خیس نشه.

_ ممنون، نمی خواد شما زحمت بکشی، خودم لباسامو میشورم...

_ یعنی چه؟ منکه همون اول گفتم نمیذارم دست به سیاه و سفید بزنی... از این به بعد باید مثل یه ملکه زندگی کنی، ملکه ی قلب آیدین.

حرفهای آیدین، خصوصا با حالتی که او بیانشان می کرد، ترمه را بیش از قبل نا امید کرده و می ترساند. آنچنان از آینده ای مشترک با ترمه می گفت که گویا سرنوشتشان بالاجبار با هم رقم خورده است و راهی برای گریز از ان وجود ندارد!

ترمه با لباسی که آیدین برایش آورده بود وارد حمام شد و خیلی سریع در را از پشت قفل کرد. با رفتار متغیر و عجیبی که در این دو روزه از همسفرش دیده بود، انجام هر کار دور از شان و زشتی را از او بعید نمی دانست. بلوز و شلوارش را از تن در آورد، قصد نداشت که لباسهایش را برای شستشو به آیدین بدهد به سمت وان حمام رفت تا لباسها را در آن خیس کند ولی با صدای بلند آیدین که از پشت در شنیده شد از کار خود پشیمان شد!

_ می دونی که خیلی راحت می تونم قفل درو بشکنم و بیام تو... پس اولا فکرای بد بد به سرت نزنه، ثانیا؛ بد نیست یادت بیاد و بدونی که الان تو طبقه ی دومی و فاصله ی پنجره ی حموم تا زمین خیلی زیاده؛ ثالثا؛ خیلی زود، مثل بچه ی آدم لباساتو از در بنداز بیرون تا من تمیزشون کنم و اینو بدون که بیشتر از ده دقیقه برای حموم کردن وقت نداری پس زیادی لفت نده و قبل از اینکه به زور از حموم درت بیارم، خودت بیا بیرون.

ترمه در حالی که به آرامی اشک می ریخت به سمت در حمام رفت، کلید را در قفل چرخاند و برای پرتاب کردن لباسها، لای در را باز کرد اما قبل از انجام هر کاری با هجوم غیر منتظره ی آیدین و فشاری که به در حمام می آورد، روبرو شد! بیش از حد تصور ترسیده بود، به شدت می لرزید و بی اختیار از ته دل فریاد می کشید و با تمام توان و قدرت در حمام را فشار می داد. آیدین هم که دستش بین در و دیوار مانده بود تا دقایقی همراه ترمه فریاد زد و سپس با زحمت دستش را از لای در بیرون کشید اما همچنان با صدای بلند او را تهدید می کرد:

_ بالاخره که اون تو نمی مونی و میای بیرون، اونوقت می دونم چه جوری تلافی این کارتو در بیارم. بلایی سرت بیارم که به غلط کردم بیفتی. حالا دیگه انقدر پر رو شدی که دست منو ناقص می کنی! ده دقیقه وقت داری که خودتو بشوری و بیای بیرون، دیر کنی با تبر در حموم رو می شکنم.

ترمه از کاری که کرده بود به شدت پشیمان بود. ای کاش هرگز از آیدین نخواسته بود که لباسش را عوض کرده یا خودش را تمیز کند.

 

بالاخره زمان پرواز امیرسالار رسید. سالار خان که با دیدن حال و روز نوه اش به هیچوجه صلاح نمی دید او را به تنهایی راهی امارات کند، برای امید هم بلیط تهیه کرده و او را همراه امیرسالار به دبی فرستاد. تحمل شرایطی تا این حد سخت، برای فردی عصبی مثل امیرسالار که همیشه در مقابل مشکلات ضعیف و آسیب پذیر بود، بسیار توانفرسا و مشکل بود؛ مخصوصا زمانی که توسط شوهر خواهرش از بارداری ترمه با خبر شد. حس عجیب و غیر قابل وصفی داشت، نمی دانست که باید خوشحال باشد و ذوق کند یا بیشتر از قبل نگران و غصه دار باشد. چرا خواست خدا چنین بود که همراه با هر بارداری ترمه، مشکلاتی پیش می آمد که امیر، خبر پدر شدنش را بطور غیر طبیعی و عجیب دریافت می کرد!

وقتی امیرسالار به دبی رسید پلیس کشور امارات، توسط دوستان سالار خان از ناپدید شدن ترمه مطلع شده و با خانواده ی آیدین هم ارتباط تلفنی برقرار کرده بودند. تولایی بزرگ شک نداشت و مطمئن بود که آنها برای گردش و تفریح آنجا را ترکه گفته و حتما برای مراسم بعد از ظهر به هتل بازخواهند گشت.

بنا به خواست امیر و در حضور پلیس، اتاقهای ترمه و آیدین بازرسی شد. وجود ساک و چمدان و لوازم شخصی دیگر، نشان دهنده ی این مسئله بود که گمشدگان قصد ترک هتل برای مدتی طولانی را نداشته اند. بارها و به کرات مامورین پلیس و خود امیر با موبایل آیدین و ترمه تماس گرفتند اما هر دو دستگاه همچنان خاموش بود! به جز چند تن از کارکنان هتل، هیچکس ترمه و آیدین را بخاطر نمی آورد و نمی شناخت و این مسئله کار پلیس را به مراتب مشکلتر می کرد. پلیس باید در شهری نسبتا بزرگ، توریستی و شلوغ دنبال افرادی می گشت که از آنها هیچ اطلاعی مگر در حد و اندازه ی یک عکس نداشت.

بعد از ظهر همان روز شوی لباس برگزار می شد و امیرسالار می دانست که حضور در این مراسم تا چه حدی برای ترمه مهم و حائز اهمیت است. با اینکه غیبت ترمه در همان حد و اندازه هم امیر را تا حد مرگ حسود، عصبی و آشفته کرده بود ولی مداوم از ته دل از خدا می خواست که حدس پلیسهای امارات درست باشد و ترمه همراه آیدین برای گردش و دیدن دبی رفته باشد.

ترمه لباس سفید گشاد و بلندی که آیدین پیدا کرده بود را پوشید ولی در حد مرگ از اینکه حمام را ترک کند و با او روبرو شود، می ترسید هر چند که می دانست، نمی تواند مدت زیادی در حمام بماند و بدون شک به زودی سر وکله ی آیدین پیدا می شد.

با لباسی که به تن داشت به شدت معذب بود. پاورچین و به آرامی از حمام خارج شد هنوز خبری از آیدین نبود و ترمه حدس زد که بیرون از ساختمان مشغول شستن لباس های اوست. وقت خوبی بود که برای پیدا کردن گوشی او اقدام کند اگر موفق می شد و موبایل آیدین را پیدا می کرد، می توانست به امیرسالار  از نقشه ی شوم آیدین گفته و طلب کمک کند. دور و بر خودش را با دقت نگاه کرد و روی پنجه ی پا از پله ها پایین رفت ولی به محض اینکه به طبقه ی اول رسید، آیدین وارد ویلا شد. با دیدن ترمه لبخند عمیقی بر لبانش نشست و با لحنی آرام و مهربان، انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی قبل با هم درگیر شده بودند رو به ترمه گفت:

_ وای خانومی چقدر با این لباس با مزه شدی تو! مثل یه دختر کوچولو که لباس باباشو پوشیده شدی.

دهان ترمه از تعجب باز مانده بود... چطور فردی تا این حد بیمار و مسئله دار، توانسته بود ماهها به آن خوبی و زیرکی نقش بازی کرده و اعتماد و توجه ترمه را به خودش جلب کند!

_ یه کم صبر کنی لباسات خشک می شن و میتونیم بریم بیرون، قدم بزنیم. حوصله ت سر نرفت انقدر تو این خونه نشستی؟ یکی از تفنگهای کلکسیون رو هم میبریم که اگه حیوونی دیدیم شکار کنیم و شب یه جشن حسابی راه بندازیم. موافقی؟

_ امروز شنبه س، مگه نه؟

_ آره. شکار تو شنبه ها ایراد داره؟

_ نه، منظورم اینه که...

_ بگو... هر چی میخوای بگو.

_ می خواستم بگم، امروز عصری شوی لباس تو هتل برگزار می شه، ما نمی خوایم شرکت کنیم؟

_ نه.

_ چرا؟

_ تا جونت در بیاد... دوباره به روت خندیدم پر رو شدی؟ مگه اون لباسای کوفتی رو تحویل ندادی؟ مارک "ترمه " هم که به چه درشتی روشون خورده، دیگه چه مرگته؟ اصلا من از اون مردایی نیستم که دوس داشته باشم زنم کار کنه، از این به بعد فکر کار بیرون از خونه رو از سرت دور کن... بشین تو خونه، خانومیتو کن و بچه هامونو بزرگ کن.

حرفهای مسخره و در عین حال ترسناکی که آیدین با جدیت تمام به زبان می آورد، اشک به چشمان ترمه نشاند. در حالیکه ترس از عاقبتی نامعلوم، آزارش می داد، جرات حرف زدن و هیچگونه اظهار نظری نداشت... دلش می خواست با صدای بلند و از ته دل فریاد زده و خدا را صدا کند.

برگزاری مراسم مسابقه و شوی لباس و حضور خبرنگاران و عکاسان مختلف، مزید بر علت شده بود تا هتل بیشتر از همیشه شلوغ و پر رفت و آمد باشد. بچه های گل فروش با دیدن آنهمه آدم و میهمان مختلف به وجد آمده و بیشتر از هر وقت دیگر برای فروش گلهای انباشته در سبدهایشان انگیزه و اصرار داشتند. امیرسالار نا امید و درمانده در حالی که به شدت منتظر گذر زمان و شروع شدن مراسم بود، عکسی که از ترمه به همراه داشت را به تک تک افرادی که در هتل یا اطراف آن حضور داشتند نشان می داد و فقط خدا می داند که وقتی عکس زنش را نشان پسرکی گل فروش داد و از طرز صحبت و عکس العمل او، متوجه شد که ترمه را شناخته است، تا چه حدی خوشحال و هیجان زده شد. بی اختیار دست پسرک را محکم گرفت و او را به سمت یکی از کارکنان هتل که به خوبی به زبان فارسی مسلط بود، برد.

_ آقا، تو رو خدا بیاین، ببینید این بچه چی می گه، مثل اینکه خانوم منو دیده و میشناسه! من که اصلا متوجه حرفاش نمی شم.

در طول مدت کوتاهی که متصدی هتل با پسر بچه ی گل فروش حرف می زد، امیر آنچنان به دهان آنها چشم دوخته بود که گویا منتظر صدور یکی از مهمترین احکام دنیاست.

_ بله آقای والا، درست حدس زدین، این بچه دیروز صبح خانوم شما رو دیده و ازش تحت عنوان "خانوم مهربون" یاد می کنه و می گه علاوه بر اینکه ازش گل خریده یه بسته شکلات هم بهش داده.

_ خواهش می کنم ازش بپرسید، دیروز که دیدش، نفهمیده با کی و کجا میره؟

_ می گه همراه با یه آقای خیلی خوش تیپ، سوار یه ماشین گرون قیمت شده و رفته.

_ و حتما نمی دونه که کجا رفته؟

_ کجا رفتنشو نمی دونه ولی می گه، فهمیده که راننده ی ماشین با صدای بلند گفته که از طرف "حبیب" آقا اومده دنبالشون.

_ حبیب آقا؟!... خب کی هستن ایشون و اینجا چه کاره ن؟

_ من نمی دونم آقای والا... ممکنه تو این شهر صدها حبیب آقا وجود داشته باشه... ما که همه ی ادمهای اینجا رو نمی شناسیم... شما چرا با خانواده ی آقایی که همسفر خانومتون بودن تماس نمی گیرین و از ایشون نمی پرسین؟ شاید حبیب آقا از اقوام یا دوستانشون باشه.

کارمند هتل، راهنمایی درست و به جایی کرد و امیر بعد از اینکه تصمیمش را چندین و چند بار مبنی بر اینکه خودش یا امید با تولایی بزرگ تماس بگیرند، عوض کرد، در پایان به این نتیجه رسید که با پدربزرگ صحبت کرده و از او بخواهد که با پدر آیدین حرف زده و راجع به حبیب خان سوال کند. به خوبی می دانست که جناب تولایی، تا چه حد از سالار خان والا حساب می برد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸| ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی