نوشته های من

نمي دونم چرا يه ذره دلم گرفته!!!

شايد بخاطر تموم شدن تعطيلات عيد يا مدرسه رفتن بچه ها باشه. بالآخره بعد از بيست روز كه سبا تعطيل بود و تو خونه با سر و صدا و جنب و جوشش مغز منو خورد و سرمو گرم كرد، يه كمي سخته كه از صبح تا سه ي بعد از ظهر تنها باشم البته آيسا خانوم گل گلاب هست و چون ديگه مهد نمي ره در بست در خدمتشون هستم ولي خوشبختانه يا متاسفانه اين دخترم اندازه ي اولي علي ورجه نيست و تقريبا جزء بچه هاي عاقل آدم بحساب مياد. تقريبا بيشتر روز در حال ديدن كارتونه و در حال حاضر نود درصد حرفاش و كاراش از ديالوگ و ادا اطوار همون كارتوناس.

شايد هم بي حوصله و دلگير بودنم مربوط به تموم شدن حال و هواي عيد و رفتن روزهاي شلوغ و سرگرم كننده ي اول سال باشه. هرچند كه امسال هم اتفاق قابل عرضي نيفتاد و به اقتضاي سنمون بيشتر مهموني رفتيم تا مهمون داشته باشيم ولي باز هم سرمون حسابي گرم بود و اصلا نفهميدم اين چند روز چه جوري گذشت.

اصلا از اول اسفند انقدر سرگرم خونه تكوني و خريدهاي شيرين عيد بودم كه گذر زمانو متوجه نشدم ضمن اينكه آخر اسفند يعني بيست و ششم تولد آيسا بود و با اينكه با روزهاي آخر ماه صفر مصادف شده بود ولي ما باز هم يه تولد كوچيك خونوادگي گرفتيم و خودمون چهارتايي سالروز به دنيا اومدن اين فرشته ي كوچولو رو جشن گرفتيم. انشاالله از سال ديگه تولدش از ماه محرم و صفر خارج ميشه و مي تونيم حسابي از خجالت خانوم خانوما در بياييم.

يه جورايي از زندگي روزمره و تكراري خسته شدم. تا به كي هر روز صبح بين ساعت هفت تا هشت از خواب بيدار بشم و تا ظهر زمين و ظرف و در و ديوار بسابم، ناهار بپزم، سر ظهر بخوابم، عصر كه شد يه كم بنويسم و پاي كامپيوتر برم و بعد دوباره هول هولكي برنامه ي شامو رديف كنم و شب هم بعد از خوردن شام و ديدن يه فيلم نصفه نيمه بخوابم و دوباره روز از نو، روزي از نو.

بايد يه كاري كنم! (كه همه چي عوض بشه/هر چي سنگ تو باغچه هست شكلات و گز بشه) يه تصميم جدي براي خودم و زندگيم بگيرم تا از اين حالت رخوت و تنبلي بيرون بيام. هميشه از آدمايي كه بجاي لحظه شماري، لحظه ها رو مي كشن (مقتبس از ابي عزيز) بدم ميومده ولي حالا خودم به يكي از اونا تبديل شدم. خواهش مي كنم،علاوه بر دعا، كمكم كنيد.

نظر، ايده، پيشنهاد، انتقاد، راهكار، دمپايي پاره، لباس كهنه، نون خشك مي خريم.

شكر خدا روز به روز بدتر از ديروز!!!!!! الان كه وبلاگمو نگاه كردم فهميدم هر دفعه تعداد نظراتم كمتر شده. كجاييد ملت؟ مشتري شيد، ارزون حساب ميكنم.    

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦| ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی